|
دختر برفی
شهريار عباسی
shariarabbasi [ @ ]
yahoo.com
وبلاگ شخصی نگارنده
يك
قدم ديگر هم نمیتوانستم بردارم. نفسام بند آمده بود و روی پاهایم بند
نمیشدم. دستاش را باز كردم. انگشتری را كه به دستام چسبيده بود، توی
دستاش گذاشتم و دستاش را محكم بستم. چنان مشتاش را فشار دادم كه جای
انگشتانام روی مشتاش باقی ماند. دهانام خشك شده بود، نمیتوانستم
حرف بزنم. فقط نگاهاش كردم. او هم با چشمهايی كه قرينهی چشمهای
خودم بود، نگاهام كرد. دستاش را رها كردم، موهای خيسام را نوازش
كرد، برفها را از روی شانهام تكاند، روی زمين زانو زد و پنجهی پايم
را بوسيد. بلند شد، باز هم نگاهاش را به نگاهام دوخت و بعد به سرعت
دويد.
وقتی
دور شدناش را ديدم، خيالام راحت شد. خودم را روی زمين ول كردم و مثل
يك توپ خالی روی برفها افتادم. حس خوبی داشتم، راحت شده بودم. دلام
میخواست بخوابم. سرما را حس نمیكردم و تودههای نرم برف مثل تشك
کلفتی من را در خودش گرفته بود. چشمام را باز كردم، تا دوباره
ببینماش، اما نديدماش. در مه گم شده بود. میدانستم راه بلد است و گم
نمیشود. چانهام را داخل برف كردم و دوباره چشمام را بستم.
یک
جريانی در بدنام به حركت درآمد. جريانی كه شبيه جوی آب باريكی بود. از
پاهايم شروع شد و یواش یواش به طرف رانام حركت كرد. از رانام گذشت و
خودش را به شكمام رساند. توی حفرهی شكمام ریخته شد و آرام به طرف
سينهام رفت. حساش میكردم، گرم بود. از حركتاش خوشام میآمد و کیف
میکردم. به سينهام كه رسيد، برفها را چنگ زدم. از سينه هم رد شد و
از گلويم به سرم نفوذ كرد.
بايد
انگشتر را به مادرم میرساندم. راه زيادی دويده بودم. نمیدانم چرا،
ولی همه چيز به رسيدن انگشتر بستهگی داشت. هر چند هميشه کارهای سخت
به من میدادند، اما اين بار با هميشه فرق داشت. انگشتر بايد به دست
مادرم میرسيد. كسی هم تعقيبام میكرد و میخواست آن را بگيرد. راه
دور بود و هر چه دويدم، نرسيدم. خواهرم هميشه كمكام میكرد و اين دفعه
هم به موقع رسيده بود. واقعا يك قدم ديگر هم نمیتوانستم بردارم. بچه
كه بوديم، هميشه توی بازی از بقیه میبرديم. يار خوبی بود. با آن بدن
ظريف و پاهای لاغرش، مثل برق میدويد. هر وقت نیازش داشتم سر میرسيد و
دستام را میگرفت. شباهت عجیبی به من داشت. نمود دخترانهام بود و
مطمئنام اگر دختر میشدم، او بودم!
این
که انگشتر را از کی گرفته بودم یا كی گفته بود بايد آن را به مادرم
بدهم، یادم نمیآمد.
غروب
بود كه از خواب بيدار شدم. ديگر برف نمیباريد، اما روی تنام پر از
برف بود. مشتام باز بود. خندیدم، چون میدانستم کسی نتوانسته انگشتر
را ببرد. بلند شدم، سردم نبود و آن جريان در بدنام جاری بود. به طرف
خانه رفتم.
مادرم
بيرون در ايستاده بود. وقتی رسيدم، دستاش را دراز كرد و گفت: "انگشتر
رو آوردی؟"
با
تعجب نگاهاش كردم. دستهای خالیام را نشان دادم و گفتم: "مگه ..."
نتوانستم حرفام را كامل كنم. جلوتر آمد. دستاش را زير چانهام گذاشت
و گفت: "مگه چی؟"
بغض
کردم. باورم نمیشد. انگشتر را به خواهرم داده بودم و مطمئن بودم كه آن
را میرساند. مادم را كنار زدم و رفتم توی خانه. روی تراس نشسته بود و
پاهای آويزاناش را تكان میداد. با ديدن من دويد و به طرفام آمد. از
روی غضب نگاهاش كردم و گفتم: "انگشتر کو؟"
يك
قدم به عقب برداشت و با تعجب نگاهام كرد. صدايم را بلندتر كردم و
دوباره پرسيدم: "انگشتر کو؟"
مادرم
از پشت سر داد زد: "چرا گردن اين بیچاره میندازی؟ از صبح روی اين
تراس منتظر تو مونده، از سرما يخ زده، ولی از جاش تكون نخورده."
مطمئن
بودم انگشتر را به او دادهام. جلوتر رفتم. صورتاش را وسط دستهايم
گرفتم و گفتم: "عزيزم! چهكارش كردی؟"
زد
زير گريه و سرش را روی سينهام گذاشت. نمیدانستم چه كار كنم. داشتم
ديوانه میشدم. به طرف مادرم برگشتم و او دست به كمر گفت: "اين بیچاره
پاش رو از در بيرون نذاشته! تقصير خودت رو گردناش ننداز!"
هاج و
واج مانده بودم. انگشتر را به کی داده بودم؟ به دستهای خواهرم نگاه
كردم. مشتهايش بسته بود. همانطور كه من آنها را بسته بودم. گفتم:
"مشتات رو باز كن، انگشتر اونجاست."
باز
هم گريه كرد. مادرم از پشت سر رسيد. دست روی شانهام گذاشت و گفت:
"عيبی نداره. بيا بریم داخل. بيرون سرده."
اما
من دوباره اصرار كردم: "دستات رو باز كن! انگشتر توی دستاته."
تسليم
شد. دستاش را باز كرد. چشمهايم برق زد. انگشتر آنجا بود. به مادرم
نگاه كردم و گفتم: "ديدی راست میگفتم؟"
خواهرم دستاش را نگاه كرد. چشمهايش از تعجب گشاد شد، اما چيزی نگفت.
دستاش را دراز كرد و انگشتر را به من داد.
گرفتماش، بوسيدماش و کردماش توی انگشت مادرم.
é |