سال سوم، شماره بيست و چهار مهر 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

الفبای سفيد: هويت از دست رفته

آدم وقتی بميرد ...

يك قرن انقلاب، دو نويسنده‌ی زن فقط!

بشنو اين نی ...

ريشه‌ها، دانش خسروانی (2)

افسرده‌گی - شش

قصه‌ی مردی كه با بهار آمد

آن‌سوی تسليم

هم‌راه با نيكوس كازانتزاكيس

ما عشق را از بهشت به زمين آورده‌ايم

شادی و زنده‌گی

شما هم داريد مثل من نقش بازی می‌كنيد؟

پت بناتار

پسری كه مسيح را سياه نقاشی كرد

عريضه‌نويس خيابان جردن

نبش قبر

برای فروغ، همان دختری كه ...

بابا «مباشری»

او اين‌جاست

دنيای من

در خود فرو می‌روم

چهره‌ی آبی

انتشار

به علت ديوانه‌گی‌ام

ساده

تولدی ديگر

قصه‌ی قديمی

نان و نمك هستی و نيستی

در اين ديوانه‌گی

 

 نوشته‌ی پيشين الناز در فروغ:

 حالا خودم حرف می‌زنم

 

 

قصه‌ی مردی كه با بهار آمد

الناز ن.

elnaz29m [ @ ] yahoo.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «عروسك كوكی»

 

نوشتن از نادر ابراهیمی کار ساده‌ای نیست. مردی که با گذشت پنج دهه از آغاز فعالیت‌های ادبی، فرهنگی، هنری و حتا ورزشی‌اش چنان کارنامه‌ی پر باری از خود به جا گذاشته است که تنها کار ساده‌ای که می‌توان برای‌اش انجام داد، سر تعظیم فرو آوردن در برابر اوست. پیرمرد این روزها بیمار است و در خانه بستری، با انبوه فیلم‌نامه‌ها، تحقیقات و داستان‌هایِ ناتمامی که فراموشی مجال کامل کردن‌شان را به وی نداد.

 

هلیا! فراموشی را بستاییم، چرا که ما را پس از مرگ نزدیک‌ترین دوست زنده نگه می‌دارد، و فراموشی را با دردناک‌ترین ِ نفرت‌ها بیامیزیم، زیرا انسان دوستان‌اش را فراموش می‌کند و رنگِ مهربانِ یک ره‌گذر را ... آن را هم فراموش می‌کند.

 

نادر ابراهیمی در دو کتاب «ابن مشغله» (جلد اول) و «ابوالمشاغل» (جلد دوم)، طرحی از زنده‌گی پرکارش را ترسیم می‌کند. او که زاده‌ی یک روز بهاریِ تهران در سال 1315 است، مشاغل زیادی را تجربه کرده است که در فهرست بلند آن از کارگری چاپ‌خانه، میرزایی حجره‌ی فرش و طراحی روی روسری تا مترجمی، فیلم‌سازی و تدریس در دانش‌گاه‌ها به چشم می‌خورد. گرچه ابراهیمی از سن 16 ساله‌گی نوشتن را آغاز کرد و در سن 27 ساله‌گی کتاب «خانه‌ای برای شب» را به عنوان نخستین اثر خود منتشر ساخت، اما فعالیت سیاسی‌اش را بسیار پیش از آن و در سن 13 ساله‌گی شروع کرده بود، به طوری‌که برخی از آثار وی در زندان رقم خورد. او که از دارالفنون دیپلم ادبی گرفته بود، به دلیل مبارزات سیاسی از دانش‌کده‌ی حقوق اخراج شد، اما سرانجام تحصیلات خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی در مقطع لیسانس به پایان برد. تا کنون تعداد بی‌شماری کتاب شامل داستان‌های کوتاه و بلند، قصه‌ی کودک و نوجوان، فیلم‌نامه، نمایش‌نامه، ترجمه و پژوهش در زمینه‌های گوناگونی چون ادبیات کودکان و نوجوانان از او به چاپ رسیده است.

 

نه ... از آن زمان که پروانه‌ها را خشک می‌کردیم ده سال گذشته بود. او نمی‌توانست این حرف را بزند، اما کتاب‌هایش را دور نریزید. آن کتابی را که خیلی دوست داشت اسم‌اش چه بود؟

ــ کدام را می‌گویی؟

ــ همان ... همان که جلد قرمز داشت.

ــ آه ... بله ... یادم افتاد. اسم‌اش ... اسم‌اش ...

 

دادن فهرستی از آثار نادر ابراهیمی هم‌چون دادن فهرستی از مشاغل او بسیار طولانی خواهد بود، اما از مهم‌ترین آثار وی در زمینه‌ی ادبیات کودک و نوجوان که موفقیت‌های بین‌المللی نیز برای او در پی داشت، می‌توان به اين‌ها اشاره نمود: «کلاغ‌ها» (برنده‌ی جایزه‌ی اول تعلیم و تربیت از یونسکو، برنده‌ی جایزه‌ی اول فستیوال کتاب‌های کودکان توکیو ــ ژاپن و برنده‌ی جایزه‌ی اول «سیب طلایی»  براتیسلاو)، «دور از خانه» (قصه‌ی برگزیده‌ی آسیا از سوی یونسکو و کتاب برگزیده‌ی شورای کتاب کودک در سال 1347) و «قلب کوچک‌ام را به چه کسی هدیه بدهم؟» (برنده‌ي دیپلم افتخار از نخستین نمایش‌گاه بین‌المللی تصویرگران کتاب کودک). هم‌چنین مجموعه قصه‌های وی در این حوزه، چون «ایران را عزیز بداریم» (با داستان‌هایی نظیر: گل‌آباد دی‌روز؛ گل‌آباد ام‌روز؛ گل‌آباد فردا و فرهنگ فرآورده‌های فلزی ایران) و «قصه‌های انقلاب برای کودکان» (با داستان‌هایی چون: برادر من مجاهد؛ برادر من فدایی؛ برادرت را صدا کن و همافرها سحرگاهان اعدام می‌شوند)، نشان داد ابراهیمی نه تنها نگاه ویژه‌ای به وطن، انقلاب و جنگ دارد و از آن‌ها به زبان کودکان و برای کودکان سخن می‌گوید، بلکه این نوع نگاه و تأکیدی که بر انتقال صحیح مفاهیم این واژه‌ها به کودکان دارد، او را از سایر نویسنده‌گان هم‌عصرش جدا می‌سازد. تا جایی که احمدرضا احمدی، شاعر معاصر، چاپ کتاب‌هایش در زمینه‌ی ادبیات کودکان را مدیون ابراهیمی می‌داند.

فعالیت نادر ابراهیمی در حوزه‌ي ادبیات کودک و نوجوان به نوشتن قصه و تصویرسازی کتاب کودک محدود نشد و تا آن‌جا پیشرفت که با تأسیس «سازمان هم‌گام با کودکان و نوجوانان» تحقیقات خود  در باره‌ی خلق و خو، رفتار و زبان کودک و هم‌چنین بررسی شیوه‌های یادگیری آنان را به کمک همسرش، فرزانه منصوری، آغاز كرد. تلاش مستمر ابراهیمی در این زمینه برای‌اش عنوان ناشر برگزیده‌‌ی نخست جهان را از جشن‌واره‌ی جهانی تصویرگری کتاب کودک به هم‌راه آورد.

او هم‌چنین چندین کتاب آموزشی در حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان تألیف کرده است که از آن‌ها می‌توان به «مقدمه‌ای بر فارسی‌نویسی برای کودکان»، «مقدمه‌ای بر مصورسازی کتاب‌های کودکان»، «مقدمه‌ای بر مراحل خلق و تولید ادبیات کودکان» و «مقدمه‌ای بر آرایش و پیرایش کتاب‌های کودکان» اشاره كرد.

 

بچه‌ها فریاد می‌زنند: آقا پیرمرد! آن توپ را بینداز این‌جا!

و چون پای فرسوده‌ام توپ را می‌غلتاند، آن‌ها خوش‌حال می‌شوند و دست می‌زنند. آن‌ها دوامِ محدود‌ِ شادی‌هایشان را باور نمی‌کنند. آن‌ها به لحظه‌های سنگین ندامت نمی‌اندیشند. برای کودکان مرگ سوغاتی‌ست که تنها به پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها می‌رسد.

 

فعالیت‌های ادبی ــ‌ هنری نادر ابراهیمی با نوشتن نمایش‌نامه‌هایی چون «اجازه هست آقای برشت؟» و «یک قصه‌ی معمولی در باب جنایت» شکل تازه‌ای به خود گرفت. چنان‌که با ساختن فیلم‌های مستند سینمایی و و مجموعه داستان‌های تلویزیونی توانایی خود را در فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌سازی نشان داد و حتا به تدریس اصول کارگردانی و تحلیل فیلم در دانش‌گاه‌ها پرداخت. به‌طوری ‌که ام‌روز نام کارگردانانی چون ابراهیم حاتمی‌کیا، کمال تبریزی، انسیه شاه‌حسینی و ... را در فهرست شاگردان ابراهیمی می‌بینیم. شاید از مهم‌ترین آثار او که تا آذر ما سال 57 از تلویزیون ملی ایران پخش می‌شد، بتوان به «سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن» که تنها پنجاه ساعت از آن تهیه شد و ادامه‌ی کار به دلیل انقلاب 57 ایران متوقف ماند و «آتش بدون دود»، اشاره كرد.

او هم‌چنین گفتار متن مستندهایِ ارگ بم، گلاب قمصر، پ مثل پلیکان و تپه‌های قیطریه را نیز نگاشته است.

 

من که از درونِ دیوارهای مشبک، شب را دیده‌ام

و من که روح را چون بلور بر سنگ‌ترین سنگ‌های ستم کوبیده‌ام

من که به فرسایش واژه‌ها خو کرده‌ام

و من ــ باز آفریننده‌ی اندوه

هرگز ستایش‌گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم‌شده‌گی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!

آن‌چه ماندنی‌ست ورای من و توست.

 

توجه ویژه‌ی ابراهیمی به مقوله‌ی وطن سبب شد که وی علاوه بر سرودن ترانه‌های ماندگاری برای ایران که محمد نوری همیشه اجرای موفقی از آن‌ها داشته است، اولین مؤسسه‌ی غیردولتی ایران‌شناسی را تأسیس كند و تا پیش از انقلاب با سفرهای زیاد به گوشه و کنار ایران توانست از صدها فیلم، عکس و اسلایدی که در این زمینه تهیه کرده بود، مجموعه‌ای در خور توجه فراهم آورد، اما این طرح نیز مانند اغلب طرح‌های دیگر پس از جنگ به دست فراموشی سپرده شد.

نادر ابراهیمی با بنیان نهادن گروه ابرمرد، که از قدیمی‌ترین گروه‌های کوه‌نوردی‌ست، نشان داد مردی‌ست آهنین که اگر بخواهد، حتا از پس تمام کوه‌های سخت و سر به فلک کشیده نیز بر می‌آید. وی با این گروه نه تنها قله‌های بلند و مرتفعی را زیر پا نهاد، بلکه سعی کرد با استفاده از چنین شیوه‌ای کوه‌نوردی را به عنوان ورزشی که استقامت مهم‌ترین پیام آن است، توسعه دهد.

 

هلیا! یک سنگ بر پیشانی ِ سنگی ِ کوه خورد. کوه خندید و سنگ شکست. یک روز، کوه می‌شکند. خواهی دید.

 

این درست که ما با قصه‌هایی که نادر ابراهیمی برای بچه‌ها می‌نوشت، بزرگ شدیم اما قصه‌های این مرد در کودکی ما پایان نیافت. او برای تمام دوران زنده‌گی ما ‌نوشت، برای جوانی‌مان، میان‌سالی و کهنه‌سالی‌مان. دست‌های ابراهیمی هیچ‌گاه برای ما خالی نماند. او همیشه حرف تازه‌ای برای گفتن داشت.

«آرش در قلم‌رو تردید» از مردی می‌گوید که ما خوب می‌شناسیم‌اش. همان کسی که جان خود را برای ایران در کمان نهاد. اما ابراهیمی این‌بار قصه‌ی او را از نگاه دیگری تصویر می‌کند. از آرشی می‌گوید که بدون کشیدن زه، تیر و کمان را زمین گذاشت و هیچ‌گاه از کوه پایین نیامد. فقط بالا رفت، اما این‌که تا کجا رفت را هیچ‌کس نمی‌داند.

او رمان بلند «آتش بدون دود» را در هفت جلد نگاشت. همان که پیش از انقلاب، از آن مجموعه‌ی تلویزیونی ساخت و جایزه‌ی نویسنده‌ی برگزیده‌ی 20 سال پس از انقلاب را برای‌اش به ارمغان آورد.

ابراهیمی بر اساس زنده‌گی ملاصدرا «مردی در تبعید ابدی» را نوشت و رمان ده جلدی «بر جاده‌های آبی ِ سرخ را» بر اساس زنده‌گی میرمهنای دوغابی. ابراهیمی هم‌چنین بخشی از تاریخ تحلیلی پنج  هزار سال ادبیات داستانی ایران را در کتاب «صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها» آورد و گزارش خود را از دومین نمایش‌گاه ایران‌گردی در 1371 در کتابی با عنوان «دور ایران در شش ساعت» به رشته‌ی تحریر درآورد.

یک عاشقانه‌ی آرام، افسانه‌ی باران، تضادهای درونی، رونوشت بدون اصل، در حد توانستن، غزل داستان‌های بد و ... از دیگر آثار نام آشنای ابراهیمی هستند، اما در این میان کتابی که خیل چشم‌ها را به سوی خود برگرداند، قصه‌ی شهری‌ست که اغلب خواننده‌گان آن را وادار کرد برای پیدا کردن ردپایی از هلیا و آن کلبه‌ی چوبین که نه، حداقل برای دیدن آن غروب‌های نارنجی تا ساحل چمخاله بروند.

 

لیکن چه‌گونه از یاد خواهی برد ــ سگ‌ها پارس می‌کردند ــ آن غروب‌های نارنجی را که خورشید آن غروب‌ها بر نگاه من می‌نشست و نگاهِ من به روی قصر و تمام شیشه‌های قصر سایه می‌انداخت.

 

شاید در روزگاری که بهای عشق آن‌قدر سخیف شده است که اغلب نویسنده‌‌ها برای جلب نظر خواننده‌گان خود، چه در شعر چه در داستان، سعی دارند به هر نحوی که شده آن را در اثرشان بگنجانند، دست‌یابی به «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» ابراهیمی غنیمت بزرگی باشد. کتابی که ارزش ده‌ها بار خواندن را نیز دارد. چرا که او به خوبی عشق را شناخته است و جای‌گاهی مناسب برای آن در کتاب در نظر گرفته است. او از عشقی سخن می‌گوید که هر چند حاضر است همه‌ی آن‌چه را که فدا کردنی‌ست، در این راه فدا و همه چیز را تحمل کند، اما حقارت را نمی‌پذیرد و برای هیچ کس زانوان خود را خم نمی‌کند.

 

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد، یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد، آن‌چه فدا کردنی‌ست فدا می‌کند، آن چه شکستنی‌ست می‌شکند و آن‌چه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند، اما هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گدایی نمی‌رود.

 

گرچه ابراهیمی «چهل نامه‌ی کوتاه به هم‌سرم» را که مجموعه‌ای از سخنان دردِ دل گونه‌ای‌ست که او به شکل نامه برای هم‌سر خود نگاشته و در آن به موضوعات مختلفی پرداخته است، به نوعی ادامه‌ی «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» می‌داند، اما شاید حقیقتا نتوان هیچ بدیلی برای نثری که ابراهیمی در «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» به کار برده است، یافت. دانستن این موضوع که  این کتاب به چاپ هجدهم رسیده است، کافی‌ست تا به قدرت قلم ابراهیمی در پرداختن به یک شعرگونه‌ی عاشقانه پی ببریم و صد البته آن را بستاییم، زیرا کم‌تر نویسنده‌ای را می‌توان یافت که اثرش به چنین موفقیتی دست یافته باشد.

 

آن‌چه هنوز تلخ‌ترین پوزخندِ مرا برمی‌انگیزد‌ «چیزی شدن» از دیدگاه آن‌هاست ــ آن‌ها که می‌خواهند ما را در قالب‌های فلزی خود جای بدهند. آن‌ها با اعدادِ کوچک به ما حمله می‌کنند. آن‌ها با صفر مطلق‌شان به جنگ با عمیق‌ترین و جاذب‌ترین رؤیاها می‌آیند ــ و ما خردکننده‌گان جعبه‌های کوچک کفش هستیم.

 

ابراهیمی در این کتاب چنان نگاه زیبایی به موضوعات مختلفی که هر انسان در زندگی روزمره‌اش با آن‌ها مواجهه است، دارد که گاهی هوس می‌کنی ساعت‌ها جمله‌ای را در دهان‌ات مزه مزه کنی و بعد آن‌را آرام آرام طوری که تا سال‌های متمادی لذت‌اش را در پس ِ ذهن‌ات داشته باشی، فرو دهی. آن‌جا که با هوش‌مندی هرچه تمام‌تر صورت نفرین را این‌طور رسم می‌کند: «نفرین، پیام‌آور درمانده‌گی‌ست و دش‌نام برای او برادری‌ست حقیر ...» و یا آن‌جا که از التماس‌های درهم شکننده می‌گوید: «تمنا بودن را بی‌رنگ می‌کند. و آن‌چه از هر استغاثه به جای می‌ماند ندامت است،» همه برگ‌هایی‌ست كه انسان را دگرگون می‌کند.

نادر ابراهیمی معتقد است هلیای این شهر یک زن نیست، بلکه نمادی از وطن است. به عنوان نمونه آن‌جا که پسرک سرای‌دار هلیا را چنین مخاطب قرار می‌دهد: «هلیا تو مرا از من جدا کردی! تو مرا از روییدن باز داشتی. تو هرگز نخواهی دانست یک مرد در امتداد یازده سال رانده‌گی چه‌گونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته‌یی که به باغ خویش باز می‌گردد چه می‌توانی گفت؟» از منظر خود نویسنده، هلیا نشان‌دهنده‌ی همان وطن است که مرد از آن طرد شده است و غربتی که او دور از هلیا با آن دست و پنجه نرم می‌کند، دور ماندن از یک زن نیست، بلکه تبعید از شهری‌ست که زادگاه او. آن‌را دوست می‌‌دارد، اما به نظر می‌رسد هلیای این شهر حتا مرزهای میهن را هم در می‌نوردد و شکلی که به خود می‌گیرد نه شکل یک زن که خودِ زنده‌گی‌ست. هلیا ظرفی‌‌ست که طرحی از زنده‌گی همه‌ی آدم‌ها دارد. از شیطنت‌های کودکانه، پروانه گرفتن در باغ آلوچه، مشق‌های مدرسه‌ای که دیگران برای‌ات می‌نوشتند و طعم تلخ محرومیت گرفته تا دل باختن‌های گاه و بی‌گاه دوره‌ی نوجوانی، دست در گردن انداختن‌های پنهانی و شعله‌ی عشقی که ناگهان در جوانی سر بر می‌آرد، میان‌سالی که به دیدن مرگ مادر می‌گذرد و پیر شدن پدر و آن‌جا که سرانجام اتاق‌ها سیاه مرگ می‌پوشند و بوی تند مرگ است که جای بوی بهار نارنج‌ها در فضا می‌پیچد.

 

مرگ، سخن دیگری‌ست.

مرگ، سخن ساده‌یی‌ست.

و من دیگر برای تو از نهایت، سخن نخواهم گفت.

که چه سوک‌ورانه است تمام پایان‌ها.

به راستی، هلیا زن نیست، همان زنده‌گی‌ست که نادر ابراهیمی در «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» لباس عاشقانه‌ای از جنس شعر بر تن‌اش کرده است، در شهری که نزدیک است و آشنا و شاید که راز جاودانه‌گی‌اش همین است.

 

بخواب هلیا! بس است! راهی‌ست که رفته‌ییم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟ بیست سال از آن روزی گذشته است که من شهرم را از دیدگاه تازه‌یی به یاد سپردم.

 

نادر ابراهیمی مردی‌ست که هیچ‌گاه پایان نمی‌پذیرد. نه برای آن‌که می‌گوید: «مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایانِ پایان‌ها فرو نمی‌روم،» از این‌رو که او روان دائم این سرزمین است پیش از آن‌که روان دائم یک دوست داشتن باشد. سرزمینی که کودکان‌اش با قصه‌های آموزنده‌‌ی او خوابیده‌اند، با تصویرسازی استادانه‌اش روییده‌اند و با ترانه‌‌های وطن‌دوستانه‌اش به ایران بالیده‌اند. ابراهیمی مردی‌ست که هرگز نخواهد مرد تا زمانی که بچه‌ها باز می‌خواهند قصه‌ی او را بشنوند و تکرار آن‌ها را خسته نخواهد کرد. تا زمانی که هلیای شهرش زنده است و نفس می‌کشد و هنوز نخوابیده است. نادر ابراهیمی روح ِ جاری این خاک است. او با بهار آمد، بهار جاودان نشد، اما او چرا.

 

ــ خسته شده‌یید آقا؟

ــ من؟ آه ... بله ... شاید ...

ــ با من یک استکان مشروب می‌خورید؟

ــ متشکرم ... نمی‌دانم ... بله.

ــ باز هم حرف می‌زنید آقا؟

ــ من؟ من حرف می‌زنم؟ اشتباه نمی‌کنید؟

é


 © برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.