نشستهام جلوي آينه،
زل ميزنم به دخترک توي آينه،
چشمان دخترک سياه است.
چشمان دخترک تاريک است.
حالا يک دستمال برداشتهام،
روبهروي آينه ميايستم تا سياهي چشماناش را پاک کنم.
هرچه دستمال ميکشم روي اين همه سياهي
پاک که هيچ،
کمرنگ هم نميشود حتا!
ميبيني؟
خاکستري چشم هم نميشود که دوستداشتنيتر شود.
بگذريم که تو چهقدر غبطه ميخوردي به اين تيرهگي يکدست،
بگذريم که همين قرص تيره، زماني ماه شبهاي تار تو بود.
اه!
چرا اين همه شب بس نميشود در چشمهاي من؟