|
نه
من تنبان دارم نه حسن
بخشی از
يك رمان
غلامعباس مؤذن
"كمونيست،
از دو كلمه تشكيل شده، كُمُن، به معني خدا و نيست، كه يعني نيس. حالا
فهميدي كمونيست يعني خدا نيس؟"
اين
معادله را كه شنيد دلاش لرزيد. ترسيد. از خدا ترسيد. توبه كرده بود.
وقتي ميخواست جوكي را تعريف كند، براي آن كه غيبت قومي را نكرده باشد،
ميگفت: "يه روز، ترك، رشتي، و يا عربِ كمونيستي بود كه ..." و
وجداناش راحت ميشد كه شخص مورد بحث كافر بوده است! پشت سر كافر هر
حرفي جايز بود. احساس گناه نميكرد. مهمتر اين كه فكر ميكرد كار
ثوابي انجام داده است.
احمد از
آلمان آمده بود. آمده بود به ايران خدمت كند. گفته بود: "ماندن توي يه
كشور خارجي به چه دردي ميخوره. همه بايستي كمر خدمت به خلق رو محكم
ببنديم." او را كه ديده بود، گفته بود:
- زهره!
اين همون مهرداد پسر داييه كه ميگفتي داستان مينويسه؟
به طرفاش
رفته بود و محكم در آغوشاش كشيده بود: "ميدونستي كه نوشتن، يه
استعداد خارقالعادهاس كه هر كسي نميتونه داشته باشه؟ قدرشو بدون. تا
ميتوني بنويس. نذار خسته بشي يا كه خستهت كنن." چهار جلد مجموعه
داستان داده بود:
- بيا،
اينا رو بگير، بخون.
كمتر
ديده بود كسي به او هديهاي داده باشد. احساس كرده بود كه خوشحالي
احمد، تظاهر نيست، به خاطر خودش است. حقيقتا از ديدناش خوشحال شده
بود. اين را حس كرده بود. گفته بود: "واسه خودت. اگه دوباره كتاب
خواستي، به زهره بگو، بهت ميده، بخون! تو فقط به خوندن نياز داري."
چهقدر
خوشحال شده بود، نميدانست! خوشحالي نبود، غرور بود، غروري خوب!
آخرين هديهاي كه گرفته بود، عيد نوروزي بود كه كريم، برادر بزرگاش،
يك اسكناس دو توماني به او و يك توماني به حسن، عيدي داده بود. هديه
دادن كمتر مرسوم بود. در فيلمهاي خارجي ديده بود. خالو غلامحسين
گفته بود: "آدماي سوسول، عيدي بده بستون ميكنن يا تولد ميگيرن و به
هم هديه ميدن!"
ياد گرفته
بود هميشه و همه جا، ديگران را دوست داشته باشد. از كي و كجا شروع شده
بود، نميدانست. آرام آرام با او رشد كرده بود. همزادش شده بود،
مهرداد درونياش! خوب و مؤدب، آرام و سربهزير! از پدرش چيزي به خاطر
نداشت، جز آن كه يك روز صبح زود حسن، برادر كوچكاش، از خواب بيدارش
كرده و گفته بود:
- مهرداد!
مهرداد! پا شو ...
لحن صدايش
او را ترسانده بود. حسني را، كه ميبايست، فوج فوج، جمعيت پشه را از
دهاناش كيش ميداد و كَشتُر كَشتُر، روي زمين ميكشاندش تا بيدارش
كند، در آن صبح نكبتي _ واي كه چه صبح نكبتي _ زودتر از هميشه بيدار
شده بود، گفته بود:
- داداشي!
فكر كنم اين دفعه ديگه بابايي مرده!
از پشت بام، سرش را به ته حياط برد. معصومه، گريه كرده بود. دايي رضا،
مادرش را كه سر صبح، سياه پوشيده بود، بغل گرفته بعد، رهايش كرده و
گفته بود: "ميريم «قبرستان علي»، هر كي اومد، بهش بگين بياد دمِ
غسالخونه، از بيمارستان يهسر ميبريمش اونجا."
همه روي
دايي رضا حساب ميكردند. به مشكلات ديگران ميرسيد و مشكلگشاي فاميل
بود. دايي راستكياش نبود. طيبه، تنها فرزند پدرش بود. كسي را نداشت به
جز بچههايش. دوست داشت، تا يك برادر داشته باشد. بيكسي براياش عقده
شده بود. به همين خاطر، دايي رضا را كه نسبت فاميلي دوري با پدرش داشت،
«داداش» صدا ميزد. همهي بچهها هم او را «دايي رضا» صدا ميزدند.
خواب از
سرش پريده بود. دلش، يك جوري شده بود. التهاب داشت. نميدانست التهاب
يعني چه. همهمهي مبهم و ترسناك خانه، خبر حسن را تأييد كرده بود. حسن
راست ميگفت، پدرش مرده بود! سرطان، كار خودش را كرده بود. دخلاش را
آورده بود. گريهاش نميآمد، حسن هم همينطور. فكر كرد كسي كه چهل و نه
سال عمر كرده باشد، ديگر پير شده است. بعدها فهميده بود كه پدرش، نُه
سال از عمرش را در بستر خانه يا بيمارستان به سر برده است. «ملكمحمد»
در سن چهل سالهگي مرده بود! به عكساش كه نگاه كرده بود، با خود گفته
بود: "چرا بابا، اينقده پير بوده؟" طيبه گفته بود: "سيگار پيرش كرد."
اواخر، نديده بود سيگار بكشد. دكترش گفته بود: "از مجبوريه! ديگه
نميتونه بكشه. ريههاش از بس كه پوسيده، پك زدنشون نميآد و الا بازم
ميكشيد."
خانهاي
كه در آن ساكن بودند متعلق به آنها نبود. سي و پنج متر از صد و هشتاد
متر كل. خانهاي كه سالها پيش «خواجه عبدالكريم» براي زري و تنها
فرزندش طيبه به ارث گذاشته بود. زري از روي تنگدستي نخود نخود به خالو
غلامحسين فروخته بود و آخر سر، يك ديوار آجري سي و پنج متر از آن را
جدا كرده بود. آب و برق نداشت. خالو غلامحسين، منت نهاده، به آنها آب
و برق ميرساند و برج به برج، هزينه را به حسابشان گذاشته بود. خالو
غلامحسين، خالوي ملكمحمد بود. خالوي راستكياش نبود. ملكمحمد، مثل
طيبه بود با اين تفاوت كه سه برادر داشت. احمد، كه به او «مح مد» نيز
ميگفتند! دلاش پيش مهين گير كرده و او هم مهين را به بهانهي آزاد
كردناش از زير دست نامادري، به عقد خود در آورده بود. از بين آنان فقط
ملكمحمد، در خيابان نادري اهواز مغازهي خياطي داشت. «عبدمحمد»، برادر
بزرگاش بود و كنار پيادهرو شلوار و پيراهن مردم را كوتاه و بلند
ميكرد. بتول، زن عبدمحمد، زن رنج كشيدهاي بود با تفكري واقعبينانه،
ميگفت: "خودم هم نميدانم كه چهگونه گير اين مرد افتادم و با او
ازدواج كردهام!" او از جاريهاي خود ده پانزده سال جلوتر فكر ميكرد.
موسيقي را ميشناخت. بارها ترانههاي «دلكش» را زير لب زمزمه كرده بود.
به همين خاطر گاهي اوقات، مورد تمسخر ديگران قرار ميگرفت. مهين
ميگفت: "زنكهي گنده خجالت نميكشه، با اون دماغ ورقلمبيدهش! از مردم
كه هيچ، لااقل از خدا بترس!" بتول گفته بود: "ترس از مردمي را كه شما
باشيد، خدا نهي كرده. شما كه آدم نيستين، شبيه آدمين!"
ملكمحمد به طيبه گفته بود: "خدا وكيلي، يك موي بتول به صد تا مثِ
عبدمحمد ميارزه. اما خب، چه ميتونم بكنم؟ اين مردك گوشاش بيشتر از
عقلاش نميفهمه. صبح تا شب هم نماز بخواني و دعا و ذكر بگی، چه فايده
داره وقتي كه حرمت زنات را پيش ديگرون بشكني و غيبتاش را به اين و
اون بكني؟ نميفهمه كه اين فاميل و قوم و خويش، به دردش نميخورن."
طيبه گفته بود: "بتول عاقله كه از فاميل بريده و رفت و اومد نميكنه.
آدم بزرگيه كه ميون يه مشت مردم ريز و پيزه گير افتاده. مجبوره تحمل
كنه. نكنه چه كنه بيچاره؟" ملكمحمد گفته بود: "يادته طيبه؟ هي گفتي،
ميخوام پيش فاميلام باشم. بيا اينهم از فاميل، حالا چه به دردت
خوردن! همهشون فقط جلوي چشم خودشون رو ميبينن. من ِ خرو بگو كه
مغازه رو فروختم و به خاطر تو به دزفول اومدم."
مهرداد از
مادرش شنيده بود: "براي خرج دوا و درمون ملكمحمد هيچكس كمكام نكرد.
شايد اونها هم مثل ما نداشتن. خب، چه ميشه كرد؟ چرا گناه ديگرون رو
ما بشوييم؟ خدا پدر و مادر خالو غلامحسين رو بيامرزه! لااقل هر موقع
كه حال ملكمحمد خراب ميشد، براي خرج و مخارجاش به دادمون ميرسيد و
در عوض يه نخود از خونه، پولی به ما ميداد. اگه او نميداد، چه
ميكردم خب؟ تازه خونه كه هيچ، يه مشت طلاي سر و گردنام را دوا و دكتر
كردم و دادم تا بچههام بالاسري داشته باشن و منت اين و اون رو نكشن."
بعد سرش را به آسمان برده و خوانده بود: "خدايا! در نميمونم، اگر
مونم، دمي مونم، دمي ديگر نميمونم!"
ميرزا، برادر كوچكشان بود. او را از كودكي، ملكمحمد پيش خود نگه
داشته بود و سرپرستياش ميكرد. ميرزا شاشاش كه كف انداخته بود، هوس
رفتن به كويت به سرش زده بود. ملكه را كه گرفته بود، رفته بود آنجا تا
براي عربهاي كويتي دِشداشه بدوزد.
...
[ننه زري]
از وقتي كه فلج شده بود، بياختيار ميخنديد و كنترل ادرارش را نداشت.
گاهي اوقات در خودش فرو ميرفت. وقتي كه از اهواز به دزفول اسبابكشي
ميكردند، از پشت ماشين سر خورده بود. پوستاش مثل برف آفتابخورده، به
سفيدي ميزد. ميگفت: "عليل شدهم، اما روزگار هنوز نتونسته زيبايیم
رو بگيره."
حاج علي
آقاي راننده از كبرا، زن همدانياش، بچهدار نميشد، از بابتي دل به
عشق او نيز بسته بود و نميتوانست طلاقاش بدهد. زري بيست سال داشت.
«عبدالنبي»، يك سالي ميشد كه او را تنها گذاشته بود و به ديار حق رفته
بود. طيبه سه ساله بود كه يتيم شده بود.
زري
ميگفت: "مردای طايفهي ما عمر كوتاهي دارن. خوب زندهگي ميكنن، ولي
عمرشون به پنجاه قد نميده كه «خاك» صداشون ميكنه! البت به گمونام
خدا اين سرنوشت را براشون خواسته. خب، با قضا و قدر كه نميشه در
افتاد! ميشه عزيزم؟ خدا رحمتات كنه عبدالنبي! چه آرزوها كه برا من
نداشتي و از خدا طلب نكرده بودي!" طيبه فقط نگاهاش كرده بود و انگاري
كه «متل» گوش كرده باشد، به خواب رفته بود.
حاج ميرزا
علي آقا، در سفري كه بار هندوانه از همدان به دزفول آورده بود، چشماش
زري را گرفته بود. دلاش به حال او و بچهي صغيرش سوخته بود و به عقدش
درآورده بود! زري گفته بود: "بهانهش بوده. كبرا بچهدار نميشد، تو
فكرش بوده تا از من بچهدار شه."
پس از
گذشت چند سال از ازدواجشان، يك روز كه به دزفول آمده بود، به زري
چسبيده بود و خدا «مهين» را به آنها داده بود! ميرزا علي آقا، بعد از
اينكه زمان شير ميهن به اتمام ميرسد، با زور مهين را از زري ميگيرد
و به همدان ميبرد تا كبرا خانم بزرگاش كند و آنها را از تنهايي
برهاند. بعد از آن كه مهين را از زري جدا كرد، ديگر سراغاش را نگرفت.
زري ماند و طيبه كه نه سال را تمام كرده بود.
مهين
ميگفت: "من بردهي او بودم نه بچهش. با پسگردني مجبورم ميكرد تا تو
سرماي همدان لباس بشويم. بابا كه هفتهاي يه شب مياومد خونه و من از
ترس مامان كبرا نميتونستم بگم «جق». اگه ميگفتم، صبح روز بعد وقتي كه
بابا پا از چارچوب در بيرون ميذاشت، مامان كبرا «جقدون»ام رو كشيده
و رو دامنام گذاشته بود!"
...
é |