سال سوم، شماره ده آبان 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

فروغانه

يك زبان زيبا

ابليس عاشق - بخش اول

خليج هميشه فارس

قلب نقره‌ای

جزيره‌ام ساكت آن جا نشسته

با تو كه باشم ...

قاصدك

گل

انتظار من و تو

آن مرد در باران ...

ميراث

زين پس

سايه‌ها

مسابقه‌ی ادبي والس

 

 

سايه‌ها

غلام‌عباس مؤذن

 

در سلول كه باز شد، صدايي به شدت آهن به گوش‌ام خورد و سايهاي كلفت كه حالا ديگر روي سرم خراب شده بود. تمام آن چيزي كه فلاسفه و روحانيون گناه‌اش مينامند در آن سايه يكجا جمع بود. زنجيري به پا كرده و كفشهايي از جنس فولادي كه از آب گذشته مينمود. بايد از معيارهايي كه آدميانِ ضعيف دوست‌اش دارند و دائم ستايش‌اش ميكنند زجري مداوم را متحمل شده باشد كه موجب شده بود اين گونه پليد زنده‌گي كند. از شيار در اتاقي كه مرا در آنجا انداخته بودند، ميآمد و ميرفت. خود را  به زمين ميكشيد و از نوك انگشتان پاهايم شروع ميشد تا اين كه بالاخره تمام  وجودم را ميپوشاند. از سنگيني بودن‌اش لِه ميشدم كه گفت: "هنوزم فكر ميكني من يه سايهم؟ اما بدون كه تموم سايهها شبيه به هم نيستن."

پاسخي نداشتم و يا شايد نميتوانستم بگويم. ديگر براي سر پا نگه داشتن غرورم دليلي نبود. بايد آن احساسي را كه به مرور اين عمر لعنتي براي‌ام ساخته بود، با دست خودم فرو ميريختم. نيازي به آن نداشتم. غرور بيپشتوانه به چه دردم ميآمد؟ التماس كردم، براي حقي كه از آن خودم بود. شايد هم از آنِ او! بله، اين بهتر است. من براي حقي كه او بر گردن‌ام داشت، التماس كردم.

ساكت شدم وقتي كه گفت: "تو چه‌طور از يه شبح درخواست ميكني؟" از سكوت‌ام خنديد. از تهِ دل خنديد. درست گفته بود، سايهها با هم متفاوت‌اند. لااقل سايهي او با شبحهايي كه تا آن وقت ديده بودم  فرقي اساسي داشت كه نميفهميدم چيست!

 

من يكي از شش نفري بودم كه ميبايست در زمان اجراي آتش، قلب آن مجرم را نشانه ميرفتم. حالا كه فكر ميكنم نميتوانم به نتيجهاي برسم كه بتواند آرام‌ام كند. شايد من ادامهي محكوميت‌اش در اين دنيا بودم، نميدانم! تكهاي از او بودم، اما نه آن گونه كه بتوانم بار گناه‌اش را به دوش بكشم. شانههايم توان آن را نداشت تا ساييدن لايههاي لطيف احساس نگاه‌اش را كه آخرين بار، آن مجرم نگونبخت به من ميكرد، بر خود نگه دارند. آيا ممكن است احساس مهرورزي يك پدر به درجهاي رسيده باشد كه موجب شود، دستهاي زمُخت‌اش در شكافتن جمجمهي يك انسان و بريدن كمر نرم يك نيشكر، به يك ميزان تصميم بگيرند؟ براي كشتن، فقط خشونت دستها كافي نيست.

 

به همان شكلي كه آمده بود، برگشت. آرام از روي پيكرم به طرف پايين كشيده شد تا اين كه از زير در آن چهار ديوار‌ی‌اي كه بيشتر به قوطي كبريت ميمانست، غيب‌اش زد. منتظر بودم دوباره در باز شود و بينتيجه رها نشوم، اما پس از گذشت زمان كوتاهي دنيا تاريك شده بود و من در تكهاي از آن كه نميدانستم چه موقعيتيست رها شده بودم. نمي دانم، اما شايد فرياد زده بودم: "تو آمده بودي تا فقط همين يك جمله را به من گفته باشي؟"

مثل هميشه متوجه شدم رمقي براي‌ام نمانده است تا بتوانم صدايم را به گوش‌اش برسانم.

 

چرا من؟ در بين اين همه سربازاني كه در آن قرارگاه آمده و رفته بودند، اين چه مكافاتي بود كه ميبايست سر من خراب شود!

پاس نيمهشب را تحويل گرفته بودم كه افسر نگهبان نامهاي محرمانه مبني بر اين كه بايد ساعت چهار صبح در پارك موتوري قرارگاه حضور يابم، به دستم داد. آخرين ماه بازمانده از خدمت سربازي‌ام را در آن نيمهشب لعنتي تازه شروع كرده بودم. ديگر مجبور نبودم موهايم را از ته بتراشم. كلاه‌ام را از سر برداشتم تا موهايم بتوانند زير آن به طرف بالا فُرم بگيرند. كيف  كوچك چرمي  خود را از جيب‌ام بيرون ميكشيدم كه نور پايين چراغ ماشين اورال جناب سروان به بالا و پايين سريد و در پشت يكي از تپههاي آلباتان ناپديد شد. با خودم گفتم: "غصه نخور! تو هم يه ماه ديگه همين جاده رو ميري و ديگه بر نميگردي."

نميدانم خوشحال بودم يا اين كه دلهرهي عجيبي مرا ميخورد، فكر رفتن به آيندهاي كه ميدانستم به جز اضطراب چيزي عايدم نميشود. مجبور بودم به زنده‌گي‌ام مانند كارگران روزمزدي كه در مزارع نيشكر ديده بودم، نگاه كنم. آنها براي همان روزي تلاش ميكنند كه مجبورند زنده‌گي كنند. ساعت چهار صبح، كارگران در ميدان شهر حاضر ميشدند و آن قدر عجز و ناله ميكردند تا دل سركارگر به رحم آيد و مرداني را كه از نظر او سرسخت به شمار ميآمدند، به كار روزانه براي بريدن، در مزارع آتشزده و سياه نيشكر انتخاب كند. مردان سخت، آناني بودند كه بيشتر التماس كرده باشند! زنده‌گي براي پدرم فقط همان روزي بود كه موفق ميتوانست كار كند. و من نيز ياد گرفته بودم مانند پدرم فكر كنم. اولين مرحلهي زنده‌گي براي من بزرگ شدن بود. دوم، ديپلم گرفتن! سوم، رفتن به سربازي! پايان خدمت من با رهايي پدرم از زندان در يك روز اتفاق مي افتاد. خوشحال بودم از اين كه بهترين دوستي كه داشتم و شايد تنهاترين دوست‌ام را به همراه مادرم براي آزادياش بدرقه ميكنم.

 

آن صبح شوم بالاخره شروع شد. فرمانده گفته بود: "نبايد مرد بيچاره زجركُش بشه. هر كدوم از شما بايس يه قسمت از بدن‌اش رو نشونه برين، تا درد مردن رو احساس نكنه." گفتم: "جناب سروان، اون كيه؟"

-          سرباز سؤال نميكنه، فقط دستور رو اجرا ميكنه.

صداي كشيده شدن دمپاييهايش ميآمد و پوتينهايي كه او را همراهي ميكردند. سايهاي را ديدم. سايهاي كه در وسط  دو مأمور حركت ميكرد. به تير مقابلمان او را ميبستند كه نور چراغ ميدان، مانند هيولايي سفيد بر صورت‌اش درخشيد. ابتدا نتوانستم او را بشناسم، اما پس از مدتي شناختم‌اش. پدرم بود! يك مرتبه و به شدت عرق سردي تمام وجودم را در بر گرفت. سرم گيج رفت و شريانها و عضلات‌ام به لرزه افتاد. اسلحه از دست‌ام افتاده بود كه توانستم فرار كنم. توانسته بودم خودم را  فقط تا سالني كه انتهايش به محوطهي بيروني زندان ميرسيد، برسانم. همهجا تاريك شد و من ديگر نبودم. وجود نداشتم. به هوش كه آمدم، فهميدم تنهاترين لحظهي خوبي كه بر من گذشته است، زماني بوده كه نميتوانستم زنده‌گي را احساس كنم. بلافاصله پس از به هوش آمدن‌ام مرا به آنجا برده بودند تا به جرم فرار از مأموريت‌ام محاكمه شوم.

 

سايه آمده بود. اين بار نه براي تمسخر من، كه براي بردن‌ام آمده بود. قوي بود. مانند تكه چوبي كه سالهاست از درخت كهنسالي به زمين افتاده است، مرا از دل زمين كند و كشيد. اولين چيزي كه حس كردم، بوي نمناك نيزارهايي بود كه هنوز براي آتش زدنشان فرصت ميخواستند. چشمان‌ام را با زور باز كردم. نوري نبود. سايه گفت: "ها، حالا ميتوني ببيني. ميتوني ديگه آزاد شي." فقط گفتم: "برم بيرون كه چيكار كنم؟" گفت: "نميدونم. اما شايد بتوني جاي سركارگري رو كه سال پيش با داس نيبري دو شقه‌اش كردند، بگيري. اين جور كارها رو هر كسي قبول نميكنه."

بيرون از آنجا كسي نبود. سايهها ميآمدند و ميرفتند. مدتي گذشت تا توانستم بفهمم به زنداني بزرگتر منتقل شدهام. زنداني كه همهي زندانيان‌اش سايههايي در رفت و آمد بودند. نه سلام ميكردند نه جواب‌ات را ميدادند. آنچه بين آنها مشترك بود، رفت و آمدي بود كه در يك مسير خاكي دو طرفه انجام ميشد.

آنجا فقط يك چيز سايه نبود، كشتزارهايي از نيشكر كه براي سوختن آماده ميشدند. و گاهي وقتها هنگام غروب، بوي نم شكر گنديده از آنها بيرون ميزد و هوا را پر ميكرد.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.