سال سوم، شماره بيست و دو آذر 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز

از دانش و آگاهی تا باورهای ما

بيست و چهار ساعت

تك‌افتاده تنی

سرواده‌های ساده

جواب

خيال قله‌ها و سقوط

سوگ‌وار تجربه‌های پريده‌رنگ

 

ترس و لرز (نه ت نه ر، نه و، ل ر ز، بلکه خالی ميان حروف)

صالح تسبيحی

به «سين»

واژه‌ی آغازين «سلام» و «سكوت»

 

واگويه‌ها و دست‌نوشته‌ها تمامی ندارند. سر قلم نماد ضدزخم و ضماد است که با هر حرکت کشيده می‌شود روی جراحات و مرهم‌وار، آرام می‌کند.

اين نوشته‌ها را از آغاز ام‌سال شروع کردم به نوشتن. همان وقت که گياه تر و تازه بود. کاکتوش بود، اما نرم. بعد تصميم گرفتم با آن‌ها چه بکنم. يعنی کمابيش بی‌هدف نوشته شده‌اند. به خيال‌ام تمام می‌شد. تنها برای يک‌بار، و فقط محض عبرت همين يک‌بار، دست‌ام از ترس روی کاغذ نمی‌لرزيد و پشت‌ام به ديگری و ديگران گرم بود.

که «ترس و لرز» آن قدر مشترک است ميان ما، آن‌قدر ما را به هم ماننده می‌کند که با هم بمانيم ...

باري، بعد برديم نوشته‌ها را توی «کاپوچينو» گذاشتيم _ نشريه‌ی الکترونيکی مسبوق به سابقه‌ی خودمان که هرچه دست‌مان می‌آمد (!)، توی آن منتشر می‌کرديم.

البته خوب بود. به ضرب و زور عکس و نوشته‌های يکی ديگر، يکی ديگر که رفت، ستون بی‌خواننده نمی‌ماند اما کم‌خواننده چرا.

و وحشت از ميانه‌ی سال در رسيد. کاکتوس شروع کرد به خشک شدن.

نخست «کاپوچينو» خودش را تعطيل کرد، هرچه مو کنديم که: "جانان من، بگذاريدخودشان بيايند و ببندندمان ..." به گوش‌شان نرفت و حق هم داشتند. هيچ راهی مشترک نيست. و سر انجام‌مان در دورادور هم بنيان ندارد. آن «خود بندي» آرام و بی‌صدا سُر می‌خورد و سياه و کبود رخنه می‌کند به قلم.

و قلم زين پس اگر بنا بر ترس بگذارد، کلمه می‌ميرد از وحشت.

و کسی به گوش‌اش نرفت و حق هم داشت.

بعد مهلک‌تر، راه آمده را نيمه‌کاره گذاشت و رفت. آن ديگر، مثل خودم و ديگران، تاب تمامی ترس را نداشت. اما واژه هم تاب تمامی را ندارد. می‌ريزد روی لب‌ها و شما را می‌جويد. بنا بر اين بنا را گذاشتيم به ادامه، تنها!

مثل زاده شدن و مرگ!

خلاصه از آن‌چه قبل‌تر گفته بوديم، می‌گويم و می‌گذرم تا بعد، هفته‌های بعد، آن ستون‌نگاری را اين‌جا ادامه دهيم. هفته‌ی اول در آمد بود:

بنا داريم در اين کشکول کلمات همه چيز بريزيم. هر آن‌چه حديث ترس باشد و خبر از لرز ...

 

بعد، دو هفته بعد، چون روی واژه‌های گسسته از هم ترس و لرز حرکت می‌کرديم، از «ت»ی داستان گفتيم:

1.ت

تا  بخواهم از نسل بگويم. از توالی تناسلی ناهم‌گون. که زنجيره‌ی آدم‌ها را به هم وصل می‌کند و تاريخ را شکل می‌دهد. ترس برم می‌دارد. «وحشت» ماجرايی آغاز شده نبوده که روزی تمام شود. هميشه بوده. از آن بود که آدم هزار سال گريست تا خدا ببخشايدش.

ترس دليل داشت. خوردن ميوه‌ی ممنوع. ترس از عذاب الاهي. آگوستينوس قديس در اعترافات‌اش از اين ترس می‌گويد. وحشتی سترگ که رنگ و بوی دينی به خود گرفته و مفاهيم ديرپايی چون وجدان، گناه، و توبه را پی می‌گرفت. اين مفاهيم، خود، ذهن‌اند و مصداق‌های عينی‌شان است که آن‌ها را معنا می‌کند. همين است که پيش خود می‌گفتي، گناه کردم، و می‌ترسيدی از عذاب.

 

و هنوز نزده بودم به صحرای کربلا! مثل يک قلم به دست خوب دست در گريبانی ديگر، مدهوش هوش ناقصی بودم که به درد کتاب‌خانه می‌خورد، نه شما:

اگر آدم دی‌روز کنار آتش افروخته از سايه‌ی خود می‌ترسيد و آرمان‌اش را به عنوان حکومت بر زمين و غلبه بر ديگر جانوران نقاشی می‌کرد، آرام بازوان‌اش وسعت يافت و به خدايی رسيد. تصوير آدم کوچک روی ديوارهای غارها که هر بزی سرش سوار بود کشيده‌تر شد ...

 

و هم‌چون آغاز خود آفرينش، از سير تطور تاريخی ترس و لرز گفتيم و آمديم جلو، و گفتيم که چه‌گونه از اين «بـز» ترسی درگذشت و توان‌مند شد. و خيال کرد ترس مغلوبه شده. و خيال کرد هر دستی همين گرما را دارد. رسيديم به قياس شرق و غرب:

ترس اما در منظری کاملا غربي، با جهان‌بينی عرفانی شرق تنافر دارد. پس از صحرای مردم‌خوار خوف، سر از لرز بر می‌داری و به رجا می‌رسي. به رهايی و بسط دائم. و ديگر به اين مرحله باز نمی‌گردی که در آن همه چيز مظهر قهر خداوندی بود.

اما همه‌ی اين‌ها در خود مفهومی به نام خدا دارند که علت اصلی‌ست. سر بودن و نبودن‌اش بحث دارند و اين به بودن‌اش صحه می‌گذارد.

اما وقتی او نباشد، مرده باشد، آدم‌ها هم‌ديگر را تحت سيطره می‌گيرند و با ترساندن هم قدرت‌نمايی می‌کنند. اين عقل خود مرکزبين جهان‌گستر انسان ام‌روز است که ارابه‌رانی می‌کند نه خدا.

مايکل مور با ساخت «بولينگ برای کلمباين» نشان داد که در جامعه‌ی جهانی و به خصوص امريکا ترس دائم است که مردمان را به تهيه و هم‌راه داشتن اسلحه ترغيب می‌کند. جورج بوش روز حمله به مردم‌اش گفت كه صدام تهديدشان کرده، ...

خلاصه، بترسيد ...

 

و بنا را پی ريختيم:

می‌ترسيم، اما نمی‌دانيم چرا. فکر می‌کنم «آگوستينوس» می‌دانست. يا برای ترس چاره‌ای يافته بود: زانو زدن و صليب کشيدن. يا ديگری سجده کردن و ذکر گفتن. کی‌ير که‌گور و نيچه و ديگران، تا ما. ما موجودات عجيب و تازه توليد‌شده‌ای هستيم که ترس داريم و «ترس‌آگاهي» نه ...

 

در شماره‌ی سوم، رسيديم به حرف «س» ترس. و از ترسنده‌ای آشنا گفتيم:

2.ر

روايت‌های قبلی و همه‌ی حرف‌های پيش‌تر را دور می‌زنم و می‌روم سراغ «ترس و لرز» نوشته‌ی غلامحسين ساعدي.

پيش از هر چيز بايد نزديک شويم به کثرت، بعد وحدت، و جمع اضداد. و جهانی که در يک آدم جمع شده.

 

هرچند به متن کتاب استناد می‌شد، اما کار، زيباشناسی کتاب و کتاب‌های او نبود. می‌گفتم چه‌گونه، نويسنده‌ای از ترس‌هايش می‌گويد و می‌لرزد، پرسيده بودم کسی هست که در کمال آرامش در حضور ديگران نترسد؟

چون فرعون هم هست که جانانه می‌ايستد و نمی‌ترسد. البته فرعون هم ترس‌های خودش را دارد. ترس از آن‌که خدايش نپندارند. اما اين ترس از آدم مگس در دهان جنبه «خيال‌پردازانه» و «عدم امکان» آدم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. عدم امکان آن که اين مگس‌ها در دهان آدم باشند. پس اگر کسی اين قدرت را داشت قدرت‌های ديگری نيز دارد که تو از آن عاجزي. مانند معجزه که به ايمان منجر می‌شد.

 

و آرام آرام بی‌ربط‌ها ربط پيدا کردند:

باز ترس از مرگ.

گرسنه‌گی يعنی ضعف. ضعفی که در فصل فرجامين کتاب به وا دادن آن‌ها منجر می‌شود. به سنگيني. آن‌ها که با موهای بلند از آن‌سوی آب‌ها آمده‌اند تنها استعمارچی نيستند. هيبتی غريب از آدم‌اند که از دورادور بخشنده‌گی آمده‌اند تا تشنه‌تر کنند.

 

تا سر انجام شد ترس تمام ما ايرانی‌ها. آخر تازه هفته‌ی سوم بود. می‌خواستيم از خاک خودمان بخزيم به جهان‌های ديگر:

و اين‌جا نمادهای پنهان داستانی فرو می‌ريزند و انسان و ترس‌هايش سر بر می‌آورند. ايمان مأمن اصلی نيست. خدا داشتن آدم را راحت نمی‌کند. گرفتارترش می‌کند تا بيش‌تر و عميق‌تر بترسد. اين آب شور است. نمی‌شود در اعماق‌اش فرو رفت. ايمان سؤالی در خود دارد بی‌پاسخ:

ايمان به چه؟

 

باری اين هم گذشت و نمرديم از ترس! آخر، ترس وحشت نيست که سرما داشته باشد و يخ بزنيم. نمی‌دانم چيست. می‌گويم کاش بود، از اين گرفتاری درم می‌آورد ... رفت ... حالا جالب است بگويم، بعضی‌ها «کامنت» می‌گذاشتند ما را دل‌داری می‌دادند و کتاب‌های «يوگايی» معرفی می‌کردند!

آدم اين وقت‌ها «صم امی بکم» می‌شود! بعد در هفته‌ی بعدتر، هنوز بود و نرفته بود. گياه جان داشت. و کلمه سالم بود. رفتيم به اقليم لايه‌های ظاهری ترس:

سؤال،

چرا در تونل وحشت می‌ترسيم؟ يا به ديدن فيلم‌هايی با ژانر ترس‌ناک علاقه داريم؟

آن خنده‌ی هم‌راه با ترس نشان از چه دارد؟ از عمق هيجانِ عاری از خطر؟

آيا غير از آن می‌تواند باشد که ترس با خود وجوهی از لذت دارد؟

محتمل، اصل ماجرا روان‌شناسانه است و کار يک روان‌شناس، اما برای نرم‌افزار قرار گرفتن تأمل درباره‌ی ترس و لزر، خميرمايه‌ی خوبی‌ست.

حدود اين لذت چه‌قدر است؟ آيا آگاهی از اين که اين نوع از ترس کاذب است و آن هيولای پلاستيکی دست‌اش به تو نمی‌رسد، باعث می‌شود خوش‌آْيند باشد؟

يا ترس نوع غايی هيجان است که باز می‌گردد به روان آدم و طلب ناخودآگاه شوک و حرکت؟

 

آمده بوديم بالا، نفسی تازه کنيم:

آگاهی چون نوعی اعمال قدرت است از جانب انسان به جهان پيرامون، در خود لذت دارد.

اين، طلب آزادی درونی انسان است که اين ترس را برای او لذت‌مند می‌کند. طلب آزادی و محيط کردن همه چيز، ناشی از قدرت‌طلبی انسانی‌ست که عادت کرده يا بترسد يا لذت ببرد.

وقتی اين دو در يک نقطه با هم تلاقی می‌کنند و اين اضداد به نفع وحدت ترکيب می‌شوند، جان تلاش‌گر برای رفت و آمد ميان اين دو، واحد می‌شود و چون لازم نيست ديگر يا بترسد يا لذت ببرد، آزاد می‌شود.

وقتی اين دو جدا بودند، وقت ترس به ياد لذت و به اميد آن انتهای ترس را نمی‌چشيد و در هنگام لذت به ياد ترس می‌لرزيد و کام تلخ می‌کرد، حالا که آزاد شده و خدا و شيطان را در معاشقه می‌بيند، هم در اوج ترس به سر می‌برد و لذت را فراموش می‌کند، هم از اين فراموشی و اوج گرفتن لذت می‌برد.

 

حرف از لذت‌هايی بود که از ترس می‌بريم. خودمان‌ايم، آن وقت‌ها فکر نمی‌کردم ترس و لرز تمامی نداشته باشد، که ناگهان اين طور دور و پشت آدم خالی بشود. برود! اما به قول مادرم: "تنهايی که ترس نداره." و به قول من کودک: "پس چی داره؟"

حالا می‌دانم. لذت دارد. تنهايی لذت از وحشت دارد. مثل دندان درد سرگرم‌مان می‌کند و سر کار می‌مانيم. و گياه‌وار بالا می‌رويم از هم و تا رفتن با هم می‌مانيم.

اين وحشت ندارد؟

ناگهان می‌خواهم بزنم به صحرای کربلا ...

آخر می‌ترسم بلای فخر رازی را دچار شوم به نوبه‌ی خودم البته. فخرالدين در آخر عمر بی‌تاب بود و مدام راه می‌رفت و می‌گفت هر چه گفتم پرت بوده و کامل به خطا. و می‌خواستم چيز ديگری بگويم واژگونه شد.

حالی هست که نه ترس دارد نه لذت، و همان حال هم حالِ دائم آدم است. مثل سکوت که صداها (ترس‌ها و لذت‌ها)

گاهی پاره‌اش می‌کنند و باز بر می‌گردد به حالت اول. آن حال است که ترسی دارد که حرف ندارد و نمی‌شود گفت‌اش. تا سکوت کنی و هيچ نگويي.

 

از اين پس گياه کرخت شد. کاکتوس را می‌گويم. هر چه کم‌تر آب‌اش می‌‌دادم بيش‌تر شل می‌شد. و چون رو به زوال بوديم و من بی‌خبر، ترس لانه‌اش را گشاد کرد. داشت می‌رفت و من نمی‌دانستم. خدا! چه‌قدر نادانی خوب است! ياد بيانيه‌نويس‌اش افتادم: «سورن کی‌ير که‌گور». او هم گرفتاری ما را داشت. ترس از «آگاهي» و ندانستن در مقابل:

4. و

وحشت‌ناک حرفی‌ست: "در يک رودخانه دو بار نمی‌شود فرو شد!" نويسنده‌ی مانيفيست ترس‌های انسانی در ميانه‌ی قرن نوزده کتاب‌اش را  اين گونه به پايان می‌برد.

جمله، حرف کهن فيلسوف پيش‌سقراطی يونان، هراکليت است که «سورن کی‌ير که‌گور» از آن به عنوان کنايه استفاده می‌کند، که يعنی اين نحوه‌ی فکر را من آغازيدم (يا ادامه دادم)! تکرار نه، امتدادش دهيد. از همين خط و ربط است که من سر فلش را می‌گيرم و راه می‌افتم در کوچه‌های باريک فکر.

 

و فکر باريک بود که نمی‌گذاشت بفهمم چرا گياه‌ات دارد می‌خشکد:

اين ترس‌ها، ترسی عميق‌اند. ناشی‌شده از ندانم‌کاری و ناآگاهی زبون آدم نيستند. ابعاد و دلايل زيادی دارند.

حرف ما يک ارجاع خشک فلسفی نيست. به سبکی «غزالي»مشرب يا «شريعتی»وار.  فيلسوف‌ها را پفيوزان تاريخ نمی‌دانم، اما ترجيح می‌دهم ماجرا را از قيد محدود جمجمه خلاص کنم تا از آن تنگی رها شويم و برويم به تماشا.

 

و رها شدم در باد. باران باريد. گفتم: "شايد آن توبه‌شوي، باران باشد که به گناه‌مان انداخته." گفتم "مان"! من و تو!

نه توی تنها يا من. انسان از غار به اين‌ور، هميشه ...

ترسيده که با روزمره شدن ماجرا، عشق از دست برود.

از طرفی با روي‌کردی به مقوله‌ی «بازگشت» از داستان ابراهيم و اسحاق مثال می‌آورد که اگر تو با ايمان کامل جلو بروی و دنبال آن نباشی که نتيجه را از همين دوردست ببينی، خداوند آن عشق را باز خواهد گرداند.

 

اما عشق. ما که عاشق نبوديم. مجنون بوديم و جن‌زده. اما هرچه هست، می پرسم.

اما باز از خود می‌پرسد که آيا مگر من ابراهيم‌ام؟

 

ابراهيم، ابراهيم بود. بال پرنده‌ها را کوبيد و زنده‌شان کرد. خدا از همين رو اسحاق را به او باز گرداند، اما ما ميراييم. تاوان استهلاک تن‌مان را با ترس می‌دهيم. و خورده می‌شويم کم‌کم. مرگ تنها ضربه‌ی نهايی‌ست. شوک گذرنده‌ای نامهم! مرگ اصلی با تولد آغاز می‌شود. از همان تر و تازه‌گی گياه.

از همان «هستي؟ هستم.»

برای هفته‌های بعد سنت سابق را می‌شکنم و به تنهايی اين‌جا ادامه می‌دهم. و اين ستون تا جان دارد خوانده می‌شود. اما آيا بازگشتی هست؟ آيا من ابراهيم‌ام؟ پرنده باز در می‌زند تا بيايد تو. خودش دنبال قفس می‌گردد. و بال‌ها ميان پرهاشان امواج پرتلألو موسيقی گنگ «از دست رفته‌گي» را می‌نوازند. و می‌خواهند با بال‌هاشان بگويند ترس تمامی ندارد که هيچ، تازه آغاز شده. و می‌شنوم. می‌لرزم. سکوت می‌کنم. گياه خشک کج، می‌افتد توی گل‌دان.

و از دست می‌روم ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.