|
ترس و
لرز: لام!
صالح تسبيحی
از آن
هفته نه، آن هفته پیشتر که ترسیدیم اینجا، تا حالا کلی دقیقه رد شده
و حرفام یادم نیست. این دو تا نتیجه دارد. یکی که احتمالا بد است آن
که گاه به تکرار میافتم، دیگری که باید خوب باشد آن است که بارقههای
جدید تفکر روشن میشود که محصول تماشاهای همین دو هفته است. حالا چون
دنده، دندهی احتمالات است، محتمل باید سر «ل»یِ لرز باشیم.
ل
لب به
کاسهی شوکران سایید و در تاریخ جاری شد. شاگردش چون جوهرهی اندیشهاش
را از او کسب کرده بود، تا قلماش میگردید، حرفهایش را در دهان او
گذاشت و چنین شد که «سقراط» بینوشته در کلمات «افلاتون» لب گشود و
شروع کرد با ما و باقی تاریخ حرف زدن.
آن
سخنسراییهای بنیادین و مبتنی بر دیالکتیک سقراط تمام به جوهرههای
انسانی و به خصوص اخلاق میپردازند. در پرانتز بگویم که نیچه
فلسفهدانی سقراط و اخلافاش را به چالش کشید و گفت که فلسفه با آنها
تمام شد، چون با سقراط فلسفه افتاد به همان بافندهگی معروف که
میگوییم و سوار شد به مسائل ثانویه بدون آن که مسائل اولیه را حل و
فصل کند.
این
را تنها برای این گفتم که نشان داده شود از آن زمان تا کنون نقیضهای
به همان قدرت آمدهاند و حرف زدهاند. بنا بر این معلم اول هم حتا دیگر
حجت نیست.
اما
باری آنجاها که افلاتون از ترس میگوید، ناچار و خودخواسته باز روندی
دیالکتیکی در پیش میگیرد، اما به غایت ساده و شاید دور از فلسفهبافی.
یعنی که اگر حرف از ترس به میان میآید، لاجرم ضد آن (آنتی) هم وسط
کشیده میشود و سیل سیال سؤالات حفرههای نامکشوف ذهن آدم را به
گشودهگی میطلبد.

در
رسالهی «پروتاگوراس» به پيوست پردازشهایی اخلاقی میپرسد و پاسخ
میدهد. و چون اخلاق با فاعل شناسایی سر و کار دارد، مدخل ترس ترسنده
میشود، نه خود ترس:
...
شجاعان به کارهایی تن در میدهند که ترسویان از آن گریزاناند. مثلا
شجاعان مشتاقانه به جنگ میروند ... جنگ رفتن زیبا و شریف است، بنا بر
این لذتآور است ...
و با
پرسشی مهم که میکوبد به فرق زیبایی و حرف از آگاهی به میان میآورد،
بحث را ادمه میدهد:
آیا
ترسندهگان خواسته و دانسته از ترس گریزاناند؟
و در
ادامه به این معبر میرسد که آنان که میترسند نمیتوانند خطرناک را از
بیخطر باز شناسند. چون ترس در ماهیت خود یعنی وحشت از خطری مترصد پیش
آمدن.
دانستن این که از چه باید ترسید و از چه نباید ترسید، عکس نادانی به
این امر است ...
و الا
آخر که مدام در حال قرار دادن دو مقولهی ترس و شجاعت در دو کفهی
ترازوست. پیش از هر چیز باید روشن شود که تعاریفی چنین کهن توفیر
کردهاند. جنگ چون حالا نبوده که دستاندازی به دیگری و قرار دادن
کشوری دیگر به عنوان آزمایشگاه زرادخانههای دیگران نبوده. مراسمی
پهلوانانه و خونین بوده برای حفظ تمامیت خاک خود.
نکاتی
که در اندیشهی جریاندار افلاتون در بارهی ترس وجود دارد، کم نیستند،
اما آنها که ما را به کار آیند شمردنی:
آنکه
میترسد در مقابل آن قرار دارد که دلیر است؟ پس مرز میان گستاخی و
دلیری بیدانش با آگاهی حقنه شده به اسم ترس چیست؟
و آن
که در ترس نوعی عقیم شدن دست میدهد که آدم را از قدرت تمایز ناتوان
میکند. بعد هم، ترس مقولهای معلول است، یعنی «از چیزی» ترسیدن موجب
میشود كه با بسط دادن به این علت دریابیم ریشهی ترسهامان را.
راست
ماجرا این است که این نوع اندیشیدن از فرط کلیگویی و چندلایهگیاش
چنان است که میترسم با گشودن درهای تفسیر و تأویل نادانستهگیام عیان
شود و بیشتر نفهممشان.
شاید
همین جملهی پیشین جوهرهی اصلی ادراک ترس در بینش افلاتونی باشد.
بیشتر هم نمیتوان گفت. تنها همین که ترس همچون مرگ و زمان و برتر از
آنان همیشه رخنه میکرده به مغز آدم و از آغاز بوده، نشان از آن دارد
که تا ترس بزرگ فرجامین، ترس رستاخیز، ترس از خود، ادامه خواهد داشت.
ترسی که در پایان تمام حرفها به سراغاش خواهیم رفت.
é |