سال سوم، شماره بيست دی 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از مرگ!

ابليس عاشق - بخش چهارم

بورخس و نوشته‌ی خداوند

اوج گرفتن ... به شكل طبيعی!

داوران مسابقه‌ی ادبي والس

كانون چتر

پينه‌دوز

غزل شبانه

نامردمان تلخ و آسمان ابری دل

باران گرم

اعلاميه‌ی جهانی حقيقت بشر

پنج تكه از مشرق تا مغرب

سردار مهربان! فاتحانه بر ديوار من نمی‌تازی؟

تنهايی فيض احمد فيض

 

 

بورخس و نوشته‌ی خداوند

غلام‌عباس مؤذن

 

زبان بورخس آغشته با افسون و جادوگري و رمز و راز كلامي‌ست. وحدتي كه در داستان‌هاي او مشاهده مي‌كنيم، با ساختار روايتي كه قرار مي‌دهد، قرينه و نزديك به‌هم‌اند. شايد به خاطر همين است كه قصه‌هاي بورخس براي خواننده باورپذيرترند. گاهي اوقات يك تصوير كلي از جهان را مبدأً خود گرفته حركت كرده و به جزء مي‌رسد و در مواقعي ديگر از جزء به كل سير مي‌كند.

راوي در نوشته‌ي خداوند، سير حركت زنده‌گي خود را در زمان و مكاني فاقد جغرافيايي خاص، بازگو مي‌كند. سير زنده‌گي روح يا جان، در دايره‌اي از تناسخ جريان دارد. هر يك از كلمه‌ها به طور مستقل، معني و جادوي خود را دارند كه با قرار گرفتن در كنار هم‌ديگر، نيرويي سحرآميز و قدرت‌مند از آن‌ها بيرون مي‌زند، مثلا عدد هفت، چهل يا چهارده.

ديواري كه زندان سنگي را به دو نيم كرده است، همان منحني‌ست كه جهان غيب يا مابعدالطبيعه‌ي افلاتون را موجب مي‌شود. يك طرف راوي‌ست و طرف ديگر جگوار يا به عبارتي ديگر همان گاوي كه دنيا را بر شاخ خود دارد. او مانند مرد غار افلاتون است، فقط سايه‌اي از حقيقت را مي‌بيند. چشم‌ها خارج از نيمه‌ي ديگر نيم‌دايره‌ی سنگي‌ست، كه آن هم تاريك است! هر چيزي كه تصور مي‌كند خود به خود تصديق هم مي‌شود. آن‌چه مهم است اصل جگواري‌ست كه در آن سوي زمان ايستاده است!
حديث آفرينش در كشورهاي آمريكاي لاتين (ماياها)، به سه دوره تقسيم مي‌شود كه هر دوره از آن به طور مستقل شروع و پاياني دارد. البته زبان بورخس بي‌تاثير از اعتقاد او به بي‌جهاني نيست، چرا كه بورخس خود را متعلق به يك كشور خاص نمي‌داند. او در كثرتي از سحر و جادو، هم‌چنين تكه‌تكه‌هايي از باورهاي مردم جهان به داستان‌هاي مختلف آفرينش، گير كرده است.

بورخس گويي در كتاب‌خانه‌ي بابل با انديشه‌ها و باورهاي باستاني مشرق‌زمين هم‌زادپنداري كرده و زنده‌گي مي‌كند. سير و سلوك خود را در نيمه‌هاي دوره‌ي سوم، از ابتدا تا كنون بازگو مي‌كند. او با ذهنيتي گنگ و خواب‌گونه، آن‌چه را بر او گذشته، باز می‌گويد. راوي زماني گياه بوده، در بدن يك ببر رسوخ كرده، ببر ديگري ببر اول را خورده و ادامه‌ي حيات از جسمي و جنسي به جسمي و جنسي ديگر داده، اكنون منتظر است. منتظر يك اتفاق، يك حركت! زمان در يك مرحله قطع شده، در مكان و مرحله‌اي ديگر شروع شده است. وحدت در عين كثرت و بر عكس در حركتي دايره‌وار. رسوخ روح براي سير تكاملي خود از موجودي به موجود ديگر تا بالاخره در سنگ‌واره‌اي گير مي‌كند. گويي روح حركتي جوهري دارد. وقتي كه خواب مي‌بيند انگار كه بيدار است. ابتدا يك دانه‌ی شن را در زندان مي‌بيند. و بعد دو تا، سه تا و هر بار كه از خواب بيدار مي‌شود، يا به‌تر است بگوييم، هر بار كه متولد مي‌شود، بر دانه‌هاي شن افزوده شده است. گويي دانه‌هاي شن آدم‌ها و موجوداتي هستند كه از وحدت به كثرت رسيده‌اند!

مي‌توان روح جادوگر را، روح خدا فرض كرد. همان گونه كه بعضي از فلاسفه معتقدند، انسان زماني پيش از اين دنياي خاكي در دنيايي به نام «ذر» زنده‌گي مي‌كرده، چه بسا پيش از عالم ذر در دنيايي لطيف‌تر به‌سر مي‌برده كه يك اتفاق يا كنج‌كاوي موجب شده تا مرحله به مرحله از وحدت به سوي كثرت گام بردارد. و در روز آخر، روزي كه تمام موجودات عالم خواهند مرد، دوباره خداوند، يا همان جادوگر، به يك روح (وحدت) تبديل شود. روح هر موجود، خود تكه اي از خدا يا روح بزرگي‌ست كه سرخ‌پوستان و اسكيموها به آن معتقدند. ايرانيان باستان نيز عقيده داشتند كه ابتدا روح در خارج از زمين در جايي پر از سكوت، يك دست و آرام در حركتي موزون زنده‌گي مي‌كرده كه به طور اتفاقي با زمين روبه‌رو مي‌شود. حس كنج‌كاوي و زيبايي پرستي‌اش او را به سوي زمين مي‌كشاند. وقتي كه بر زمين فرود مي‌آيد، تازه متوجه مي‌شود كه در اين‌جا گير افتاده و تنها راه بازگشت‌اش به مكان اوليه اين است كه دوازده بار مردن را تجربه كند. فقط درآن زمان است كه مي‌تواند به سرزمين پاك و اهورايی‌اش باز گردد.

به نوعي ديگر، هرچه بر بورخس داستان اتفاق مي افتد، اين قضا و قدر است كه بر لوح او نوشته و رقم زده است. نوعي جبر ناتورايستي، و مثلا با خواندن فرمولي كه از چهارده كلمه‌ي مقدس تشكيل شده است مي‌تواند طلسم‌ها را باطل كند و به سرمنزل مقصود برسد. باور به اين گونه مقدسات در جهان‌بيني و اديان گوناگون مختلف است، اما همه‌گي از يك مبداً سرچشمه مي‌گيرند. در ادبيات و زبان‌هاي مختلف جهان، واژه‌هايي هست كه نشان مي‌دهند، همه‌ي آن‌ها از يك ريشه بوده و از يك بار معنوي و كلامي برخوردارند، مثل مادر، پدر و ...

شيعيان اين چهارده كلمه‌ي فوق را، چهارده معصوم مي‌گويند. ما معتقديم كه فقط با توسل به چهارده امام و يا معصوم است كه مي‌توانيم از آتش گناهان‌مان نجات پيدا كنيم. و يا مثلا پيروان شيخ صنعاي عطار نيشابوري وقتي از نجات پير و شيخ‌شان نااميد مي‌شوند، از فرطِ خسته‌گي، همه‌گي به خوابي عميق فرو مي‌روند و در خواب ندايي به آن‌ها مي‌گويد كه تنها راه نجات شيخ‌شان توسل به چهارده معصوم است.

البته بورخس ترجيح مي‌دهد آن فرمول را بر زبان نياورد، چرا كه زنده‌گي كردن زجر پرومته‌واري‌ست كه با انتخاب‌اش، آن را به عهده خواهد گرفت. و تنها راه نجات و رسيدن به آرامش فقط در بي‌نهايت ماندن يا  فنا در خداوند است كه مي‌تواند انجام دهد.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.