سال سوم، شماره بيست دی 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از مرگ!

ابليس عاشق - بخش چهارم

بورخس و نوشته‌ی خداوند

اوج گرفتن ... به شكل طبيعی!

داوران مسابقه‌ی ادبي والس

كانون چتر

پينه‌دوز

غزل شبانه

نامردمان تلخ و آسمان ابری دل

باران گرم

اعلاميه‌ی جهانی حقيقت بشر

پنج تكه از مشرق تا مغرب

سردار مهربان! فاتحانه بر ديوار من نمی‌تازی؟

تنهايی فيض احمد فيض

 

 

ترس و لرز: ترس از مرگ!

صالح تسبيحی

 

گفتی: "می‌ترسم." گفتم: "من هم!" گفتی: "به خدا ایمان داشته باش." و نداشتیم. چه کنیم؟

یاد آر کسی با نوشتن از ترس‌ها و چراهای فرجام‌شونده به لرزیدن، دنبال راه حل نیست چون شک، خوره‌وار می‌سرد و بالا می‌رود و از «به» می‌گذرد، می‌رسد به «خدا»، بعد می‌رود سراغ «ايمان» و می‌تراشد و می‌رسد تا «داشته باش».

باری، حرف از «ر»یِ ترس و لرز است، از نبودن مرگ!

 

«ر»

 

رهایی موجود پس و پیش از مرگ است که رخ می‌نماید. مرگ وجود ندارد. این ترس از مرگ است که در میان است.

آدم از روز اول، با گام نهادن بر زمین و گریستن اولی، شروع می‌کند به مردن. تمام تعاملات ماست که تن‌مان را مصرف می‌کند و جایی گوشه‌ای یا میان دیگران باز می‌ايستیم از تپیدن.

مرگ یک رخ‌داد نیست. لحظه‌ی تلاقی‌ای‌ست که ما یا قبل از آن قرار داریم یا بعد از آن. بنا بر این، وجودش قائم به ذات خود نیست، به نشانه‌هایی پای‌دار در آدم نیازمند است. و این نشانه شاید همان ترس باشد که از مرگ داریم.

زمان متوالی زنده‌گی با این ترس پنهان می‌گذرد که «خواهم مرد» و آهنگ زنگار گرفته‌ی گام‌های آن سیاه‌پوش استخوانی مدام تکرار می‌شود و به ترس‌مان می‌افکند.

همین ترس از مرگ است که بازمانده‌گان متوفا را می‌گریاند. چون تا او بود با هم می‌ترسیدیم و در درد مشترک بودیم، اما با مردنِ یکی و رهایی او، با به در شدن‌اش از جهان ترسیده از مرگ‌ها، یک نفس تنهاتر می‌شویم و می‌رود به جهان نفوس مرده.

شاید این غم از دست دادن دیگری نباشد که بایدش تسلیت گفت. تسلا به زنده‌ای می‌گوییم که هنوز در ترس از مرگ به سر می‌برد و محکوم به این است که بترسد. ترسی که در نازکای لفافه‌ای از غم پنجه‌های بلندش را نشان می‌دهد که «بیا».

و شاید برای همین باشد که با مردنِ دیگری، یک رجعت به خود می کنیم و چند روزی در درون از دنیا هجرت می‌کنیم به آخرت خیالی‌مان.

و همین ترس از مرگ است که تراژدی پرسش‌گر انسانی را شکل داده که مدام از خود می‌پرسد آن سو چه خبر است. و در پاسخ‌هایی عاجزانه می‌ترسیم نکند وعده‌های سهم‌گین ادیان برای کارهایی که گناه‌شان انگاشته‌اند، در میان باشند. تنها در مرگ‌اندیشی مدام است که مذهب زبانه می‌کشد از آتش قهر الاهی.

یا از خیالات مرگ‌آلودمان می‌ترسیم. از خاطره‌ی آن آدمی که تا دیروز عطسه می‌کرد چک‌آپ لازم می‌شد و دیدم‌اش که در غسال‌خانه چه‌گونه بی‌جان می‌کوبیدند و کافور به دهان‌اش می‌ریختند. اندیشه‌ی این‌که من هم خوراک مورها و جانوران خاکی خواهم شد، پرتاب‌مان می‌کند از خوش‌خیالی‌ها به اقلیم دائم لرزنده‌ی ترسیدن از مرگ.

خدا پدر خدا را بیامرزد که چیز سبکی مثل واقعیت آفرید که زود سرمان را گرم خود کند و زود فراموش کنیم.

تا گاه پا بدهد و کم‌تر از مرگ بترسیم، یعنی کم‌تر بمیریم.

به راستی، با آن لحظه‌ی ناگهانی بی‌جان شدن تن، تنها صحنه‌ پایان می‌یابد و پرده‌ها فرو می‌افتند. خود نمایش ترسی‌ست مداوم که دنبال‌مان می‌کند. می‌بردمان خیام‌مان می‌کند که «می خور ...» یا بودامان می‌کند که «دریغا مرگ و بازگشتی دوباره ...»

اگر خیال و کنج‌کاویِ سر در آوردن از جهان ارواح نبود، اگر خیال و به یاد آوردن و تسلی دادن و صفحه‌ی سیاه و سفید ترحیم روزنامه‌ها نبود، اگر هدایای باستانیان و جامه‌ی فاخر ترسایان و کفن منقوش به جوشن کبیر مسلمانان نبود، اگر ترک‌تازی عزرائیل در کسوت خون‌خواران تاریخ نبود که بتارانند و بدوند در فرار، آدم‌ها بگریند که «می‌خواهم زنده بمانم ... می‌ترسم از مرگ‌ام ...»، اگر این‌ها نبود، کسی می‌مرد؟

و چه دریغ‌ناک! تمام کسانی که خودکشی می‌کنند کمابیش، آن‌هاشان که از ارتفاع می‌پرند، میان زمین و هوا از ترس می‌میرند. پزشکی قانونی گزارش‌ها را اصلاح می‌کند. از این به بعد نمی‌نویسد مرگ به علت خودکشی. روی آن پلاک آویخته از شست پا نوشته خواهد شد: «مرگ به علتِ ترس از مرگ!»

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.