سال سوم، شماره بيست دی 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از مرگ!

ابليس عاشق - بخش چهارم

بورخس و نوشته‌ی خداوند

اوج گرفتن ... به شكل طبيعی!

داوران مسابقه‌ی ادبي والس

كانون چتر

پينه‌دوز

غزل شبانه

نامردمان تلخ و آسمان ابری دل

باران گرم

اعلاميه‌ی جهانی حقيقت بشر

پنج تكه از مشرق تا مغرب

سردار مهربان! فاتحانه بر ديوار من نمی‌تازی؟

تنهايی فيض احمد فيض

 

 نوشته‌های پيشين ساناز:

 آب پرتقال

 جواب

 معجزه‌گر

 چكمه

 

پينه‌دوز

ساناز سيداصفهانی

 

پلي كه وسط اقيانوس در حال نوسان بود و تكان تكان مي‌خورد، آستانه‌ی بهشت را به آستانه‌ی جهنم وصل مي‌كرد. باد آن را از سويي به سوي ديگر هُل مي‌داد. پلي كه بي‌هيچ داربستي، مثل رنگين‌كمان روي اقيانوس سبز آبي خم شده بود. هر شب محل ملاقات خاله اسفند بود و گندم. او با درشكه مي‌آمد. روي پل كه معلق بود و بي‌ثبات، هر بار همانجا مي‌ايستاد. اول اسب‌ها شيهه مي‌كشيدند و بعد چرخ‌هاي درشكه نمي‌چرخيدند و صداي پاي خاله اسفند مي‌آمد كه از روي پله‌ی درشكه پياده مي‌شد و سر خم مي‌كرد به پايين، به اقيانوس ... آسمان مثل هر بار بي‌ابر بود. معلوم بود كه چادرش را جلو مي‌كشيد و همان‌طور كه به پايين نگاه مي‌كرد، به گندم كه در قايقي چوبي نشسته بود، فرياد مي‌زد: "ديوزادِ پدر سنگ! عين زالو افتادي به جونِ دل‌ام، اگه گورت رو گم نكني جات اونجاست." و دست‌اش را افقي مي‌كرد، اشاره به در جهنم! گندم به شعله‌هاي سر به فلك كشيده و فضاي داغ و سوزان جهنم كه تار نشان مي‌دادش نگاه مي‌كرد. تا بر مي‌گشت كه جواب بدهد، نه درشكه بود نه اسب، و نه خاله اسفند.

 

ازخواب پريد. با جيغ، با صورتي خيس و مردمكهاي گشاد! صداي نفس‌اش و لرزش‌هاي دندان‌اش _ كه به هم مي‌خوردند _ در اتاق پر بود. به پنجره نگاه كرد، مثل هر دفعه هوا رو به روشنايي. و فكر كرد كه هر بار در همين زمان همين اتفاق مي‌افتد.

ملحفه را كنار زد و از روي تخت بلند شد. با خودش حساب كرد تا كارهايش را انجام دهد دو سه ساعتي وقت مي‌گيرد. تصميم‌اش را گرفته بود.

وقتي مامان آذر دسته‌ی در را چرخاند و گفت كه «پس نمي‌آي بيرون دختر؟»، دو سه ساعت بيشتر بود كه گندم در اتاق را به روي خود بسته بود. قفل را چرخاند و گفت: "اومدم، تموم شد." وقتي بيرون آمد، مامان آذر با چشمهاي پف‌كرده‌اش به گندم نگاه كرد و به بسته‌‌ی صورتي‌ای كه در دست‌اش بود و روبان‌هاش. گفت: "بالاخره كار خودت رو داري مي‌كني؟ هان؟ من هم كه اين‌جا آدم نيستم ..." گندم به طرف در ورودي رفت و با وسواس كفش‌هاي كتاني سفيد صورتي‌اش را پاك كرد. مادر به لاك و شال صورتي دخترش چشم دوخت و به انگشتان گندم كه چه سخت پارچه را در دست‌اش مچاله كرده بود و كفش‌اش را تميز مي‌كرد. گندم گفت: "زود برمي‌گردم." مامان آذر بند ربدشامبر آبي‌اش را لاي انگشت‌اش پيچاند و گفت: "به فاطمه‌ی زهرا اگه نري هيچ اتفاقي نمي‌افته، آب از آب تكون نمي‌خوره ..." بعد هم ادامه داد: "اي خدا! آخه به من مادر هم رحم كن! خدا ای‌‌شاالله بگم چه بلايي سر اون خاله اسفندت بياره كه عين زالو افتاده رو دل‌ام! اين جام ول نميكنه ..." گندم بند كفشهاش را بست و جلو آينه كنار در ايستاد و به خودش نگاه كرد. مامان آذر دستهاش را دور او حلقه كرد و به خودش فشار داد و گفت: "تو ماه مني! خوشگل خوشگل‌هايي، عين گِلي، پاك! خاك تو سرشون كنن! اين خاله اسفندت از بچه‌گي حسود بود. حسود، حسود، حسود ... خير نبينه الاهي كه زنده‌گي بچه‌ام رو ..." گندم مادر را از خود دور كرد و گفت: "من بچه نيستم مامان. تو رو خدا بس كنيد! آره، من عين همون‌ام كه گفت. عين پينه‌دوزم! راسته، همهش راسته! عين سايه‌هاي رو ديوار ..." و بعد در را باز كرد و رفت.

 

وقتي وارد اتوبوس شد، همه نگاه‌اش كردند. راننده از توي آينه و ايستاده‌ها گردن كج مي‌كردند و بعد پچپچ. نشسته‌ها هم سرشان را مي‌چرخاندند كه نگاه‌اش كنند. او روي صندلي تك نفره‌ی كنار پنجره نشسته بود. شنيد كه پشت سري‌اش گفت: "چه عطري هم زده، خفه شديم!"

بعد از اين كه اتوبوس به ايستگاه چهارم رسيد، پياده شد و آن دو پسر هم كه دائم نگاه‌اش مي‌كردند، پياده شدند و گندم فهميد كه دنبال‌اش مي‌آيند. بسته را محكمتر چسبيد و كيف‌اش را هم. صداي خنده‌هاشان را مي‌شنيد ... ايستاد و بعد برگشت و با صداي بلند گفت: "چيه؟ بريد پي كارتون!" يكي از پسرها خنديد و گفت: "واي ناز بشي مامان جون!" آن يكی هم گفت: "خانوم لطف كنيد اين شماره رو بگيريد فقط يه زنگ ..." و بعد هر دو پسر خنديدند. گندم دويد و از آن دو دور شد. پسرها پشت سرش نبودند كه رسيد دم در خانه‌ی خاله اسفند. وقتي در روي پاشنه چرخيد، خاله اسفند افتاد به پاي گندم كه: "مي‌دونستم كه مي‌آی. خدا هرچي مي‌خواي الاهي كه به‌ات بده ..." گندم بدون سلام از كنار خاله اسفند گذشت و رفت به راهرويي كه براي‌اش پرخاطره بود و در اتاق بيژن را باز كرد. كتاب‌ها روي زمين باز و نيمه باز بود و روي ميز مثل هميشه ليوان‌هاي نشسته‌ی چاي و آب و ته‌سيگارهايي كه توش وول مي‌خوردند. كركره مثل هميشه پايين بود. گندم در اتاق را بست. صندلي ميز كار بيژن را كشيد و درست وسط اتاق گذاشت‌اش. بعد در كيف‌اش را باز كرد. پاكت نامه‌ی سفيد را روي صندلي گذاشت و بسته‌‌ی صورتي را كنارش. كركره را بالا كشيد. يادش افتاد هميشه بيژن بعد از اين كه لخت‌اش مي‌كرد و او را كنارش ميخواباند، كركره‌ی پايين را ميكشيد بالا. بعد به اتاق نگاه نكرد و سريع از راهرو رفت بيرون و در را پشت سرش بست و نديد كه خاله اسفند از گوشه‌ی اتاق وسطي مي‌پاييدش.

شب شد كه بيژن به خانه آمد و وقتي به اتاق‌اش رفت، كركره بالا بود و ميزش آن وسط ... پاكت را باز كرد. دستخط گندم را شناخت، نوشته بود:

 

سلام پسرخاله، دوست و عزيز من! ديگه نمي‌تونم ادامه بدم.

و اين آخرين نامهس. تو اشتباه كردي، من هم، مادرهامون هم، اما دست آخر، من شدم زالو و مادرت هر شب تو خواب‌هام ... خدايا ... چي دارم مي‌گم ...

من دوس‌اِت داشتم، اما اشتباه بود. بيژن! خاله اسفند هم گناه نكرده. من نمي‌خوام آرزوهاش رو به باد بدم. بالاخره آبرو داريد، مگه نه؟ چه جوري تو در و همسايه بياد بگه من عروس‌اش‌ام؟ بيا خودمون رو گول نزنيم. هر وقت با هم‌ايم تو هيچ وقت به من نگاه نكردي. تو به خالهاي بزرگ و پرزدار قهوه‌اي كه از صورت‌ام تا رون چپ‌ام رو پوشونده، چشم مي‌دوختي و حيرت مي‌كردي. نه، تو هيچ وقت لذت نبردي! كاش مي‌دونستي كه چهقدر از همه چيز خسته‌ام. از تو، از خاله، از همه، از خال‌هام ...، كه مثل زالو روح‌ام رو مي‌مكه ... تو هيچ وقت اصرار نداشتي، من اما مي‌خواستم عروس‌ات باشم. يك بار كه گفتي، خوب يادم هست كه چه‌قدر مست بودي، اما فكر نكردي كه كدوم آرايشگاه مي‌تونه صورت سياه من رو منهاي چشم راست‌ام و پلك‌ام و گوشه‌ی چپ بينيم رو آرايش كنه! نه، اشتباه كرديم. و اين كابوسهاي خاله اسفندي ... برام خوب شد! خبرش رسيد كه افسانه، دخترعموت، رو چن وقتيه مي‌بري دانشگاه و مي‌آري. آره، عقد دخترعمو پسرعمو رو تو آسمون‌ها بسته‌ن. افسانه رو ديده‌ام. فقط يك خال دارد. كنار لب‌اش و خوشگل است. بيژن عزيز! تو لياقت او رو داري. دانشگاه رفتي، كار مي‌كني، اما من چي؟ كه اين خالها حتا نذاشت دبيرستان‌ام رو تموم كنم. من هميشه دوس‌اِت دارم، اما ديگه داخل زنده‌گيت نيستم. به خاله اسفند بگو خيال‌اش راحت! اما هيچ وقت به افسانه نگو كه من رو پينه‌دوز صدا مي‌كردي و نگو كه روي خالهاي بزرگ پرزدار اين پينه‌دوز به تن‌ات خورده. نگو، نگو ... فقط كاش آن قدر مرد بودي كه خودت همه چيز را مي‌گفتي، نه پيغام پسغام‌هاي خاله‌جون نه كابوس‌ها ... تو هنوز مرد نشدي ... خالهاي پينه‌دوز رو ناز مي‌كني و فرداش مي‌روي خواسته‌گاري افسانه! چه حماقتي ... حتما فكر كردي به خاطر قيافه‌ام عروسيت نمي‌آم و هيچ كس هيچ چيز نميفهمه. البته من پست نيستم ... حس مي‌كنم اين پينه‌دوز بزرگ شده و تازه عاقل شده ... اين پينه‌دوز بال در آورد و از رو زنده‌گيت پريد بيرون پسرخاله ...

خداحافظ!

گندم

 

ضميمه: به نظر من حتا دنبال افسانه هم نرو. بذار آتش نفس‌ات كه تو را مثل كودكي كنجكاو كرده، سرد شه، بعد!

 

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.