سال سوم، شماره چهار بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از خود!

ابليس عاشق - بخش پنجم

جيغ نارنجی!

هم‌سايه‌گی درختان صنوبر

گلاب‌دره

يك شعر بارانی

دوزخ مرد!

پيش‌واز

سلام شاه‌پرك ...

با چشم‌های تو!

 

 

ترس و لرز: ترس از خود!

صالح تسبيحی

 

و اما پايان فراز و فرود دائم اين ابجد، که با ت شروع شد و حالا شده، حرف بی‌حرفي! فرجام ترس و لرز آن «ز»ی لرزنده‌ی آخر اين ترکيب دستوری نيست. فرجام وحشت پايان جهان است. و اين هوازده‌گی تا ابد ادامه دارد.

باري، اين بار حرف از «ز»ی ترس و لرز است و رستاخيز تمام ترس‌ها: ترس از خود.

 

«ز»

 

زير اين پوست، اين خنده‌ی کدر روزمره که منتهی می‌شود به خميازه و خسته‌گي، آدمی ديگر نهفته بيدار است.

بيدار است و مثل يک آپارات‌چی پير، عينک کهنه و روغنی‌اش را جابه‌جا می‌کند و منتظر می‌نشيند تا تو بخوابي.

در خواب‌ات شروع می‌کند به نشان دادن فيلم‌اش و تو را مقابل تو قرار می‌دهد. تصوير و تصورهای تاريخی ما را به رخ‌مان می‌کشد و در دو سآنس متوالی «سينما وحشت» می‌شود و از خواب می‌پري. فيلم فيلم ِ همواره نقل محافل اديان بوده، فيلم رستاخيز!

کسانی که به روز جزا ايمان دارند / و از عذاب پروردگارشان می‌ترسند / ... روزی که آسمان چونان فلز گداخته / و کوه‌ها هم‌چون پشم رنگين متلاشی شوند ...

 

عبارات و تصاويری چنين هر چند از قرآن کريم نقل شده‌اند، اما معادل‌های آنان در باقی کتب آسمانی کم نيست. و همين وحشت عظيم است که لازمه‌ی ايمان آوردن آدم‌هاست به خداوندِ توأمانِ قهر و رحمت. مسأله اما اين نيست، مسأله قرار گرفتن آدمی در مقابل خود است. چون اين تصاوير را تو می‌بينی و درون خودت، در روان خودت خيال‌شان می‌کني. هنوز چنين رخ نداده‌اند. پس اين وحشت از رستاخيز توست که از خودت می‌ترساندت، نه کابوسی هنوز نامحقق که از کلمات به عالم واقع پا نگذاشته باشد.

در قرآن صريحا اشاره می‌شود که حجاب‌ها کنار می‌روند و آدم‌ها در مقابل «آن‌چه حقيقت آن‌هاست قرار می‌گيرند» يا اوپانيشادها که در آن‌ها می‌گويد آدم زبان‌دراز و حراف با زبانی به واقع بلند و دهانی بزرگ حاضر می‌ شود. و آدم چون از تغييراتی چنين «فراواقعي» می‌ترسد و چون از بلعيدن مواد مذاب و آتش‌های گداخته ناتوان است از عجز خود می‌نالد و بدون توجه نهايی به آن که اين‌ها تصاوير درونی اويند از آش نخورده دهان‌اش می‌سوزد و می‌ترسد از عذاب آينده. بدون آن که در نظر آورد اين اتکا به امر مقدس و حجت شمردن کتب دينی‌ست که آن‌ها را می‌ترساند و لاجرم شک، آدمی را دلير می‌کند.

شکی که نزد آدم دين‌دار تا حدود کتاب مقدس بيش‌تر جلو نمی‌آيد. شک مقابل يقين قرار دارد. چنين آدمی جايی می‌جويد که خدايش نباشد و چون به خلوت رود، آن کار ديگر کند. بنا بر اين، پنهانی‌های زيادی دارد و از عيان شدن پنهانی‌هايش می‌ترسد. پنهان ضد پيداست و آدمی که نهانی دارد، می‌ترسد اين خود عيان‌اش، اين خود کاذب بی‌گانه با خود اصلی نشان داده شود. پس ترس است از خود.

ماجرای وجهه‌ی رستاخيزی دين که آدم را از خود می‌ترساند، اين‌جا خاتمه نمی‌يابد و تنها اين‌ها مقدمات وحشت عظيم‌اند. وحشتی که چشمان سرخ‌اش در پشت اتهامات اخلاقی چشمک می‌زنند، وحشت از عيان شدن.

ترس از پيدايی پنهان‌ها و نشان دادن آن روی سکه، يعنی معنی و شکل اعمال‌مان جلوی چشم همه. اين ترس که شايد ام‌روز از ذهن آدمی رخت بر بسته باشد، با ترساندن آدم‌ها از روان آن‌ها خواست‌گاهی می‌سازد محکم برای بستر قرار دادن وجدان او تا از ره‌گذر اين خوف، خود اعمال خود را کنترل کند. خود، با ترس از خود، خويشتن را محدود کند در حدودی که شايد کيسه دوختن مسجد و کليسانشينان بوده باشد و شايد هم واقعا حقانيت قهر خداوند.

نمی‌دانم، شايد رستاخيزی در کار باشد و قيامتی در انتظار! اما اين دورادور ِ هنوز نيامده در وجدان جمعی تمام ما لانه دارد و حدود روزمره‌مان را تعيين می‌کند.

مباحثه تنها بر سر تغيير نام‌هاست. اما قيامت جز قرار گرفتن «من» جلوی «من» و ديگران چيزی نيست. انسان است که در عالم اصغر خود هر گاه دست به کاری می‌زند که معمول‌اش نيست، وجدان‌اش از اندرونی هش‌دار می‌دهد و آپارات‌چی پير دسته می‌چرخاند.

اما در نهايت آدمی می‌رود تا شايد دست به همه کاری بزند و وجدان نابود شده توان نداشته باشد محشر بر پا کند و ترس برود به غيبتی طولاني.

اگر قائل به سه گانه‌ای در درون انسان شويم و از اين معبر بخواهيم بينشی روان‌شناسانه اتخاذ کنيم، ناچار بايد سر بسپريم به اين حکم نسبی که می‌گويد: "آدمی جسم است و روان و روح."

جسم را که می‌شناسيد؟ همين آقا يا خانم شکم‌باره‌ی تن‌آسا که اگر پا بدهد دل‌اش می‌خواهد بخوابد روی تخت و سقف را نگاه کند، مشروط بر آن که خواب نبيند. و تمام ترس‌اش حداکثر واکنش‌های غيرارادی باشد که به درد، لمسی تن، ادرار، حرافي، سوزش و اين‌ها نشان می‌دهد.

اما تا پای خواب و خيال، تا سيطره‌ی نامحدود فکر و در نتيجه قضاوت به ميان می‌آيد، از روی تخت بلند می‌شود و می‌رود دم پنجره.

روان منشاء مکاتب هنری و ادبی فراوانی شده که سوررئاليسم يکی‌شان باشد. هنر اگر همان حکم زيبا به جهان دادن باشد، روان در علم تعريف می‌شود و در هنر تحقق می‌يابد. اين بحثی ديگر است و نامربوط با ترس.

و آن‌چه «فرويد» و پس از از او «يونگ» را محق می‌کند به گردن ما، کنکاش در همين روان و بريدن و شکفتن‌اش است از روح و جسم. و اين‌که روان خودش جسمی بی‌جسم است که درون ما زنده‌گی می‌کند و از تصاوير پای پنجره خوراک می‌خورد. تن روان را با خود حمل می‌کند.

سفر که می‌روی، شراب می‌نوشی يا سيگار که می‌کشی تا آرام شوي، بنا داری از خود فرار کنی. چون از وجوهی از روان خود می‌ترسی که بعضی وقت‌ها می‌آيند و گريبان‌گيرت می‌کنند. و فيلم نشان‌ات می‌دهند. و عينک جابه‌جا می‌کنند و ساعت‌ها زل می‌زنند به تو. تا به‌ات ياد آوری نکند کاری کرده‌اي. بی آن که به رگه‌های آغازين دين پرورده‌ی رستاخيزگون‌ات چشم اندازي، از خود می‌ترسي ... که آره، فلان کار که کردم يا فلان حرف که زدم، وجدان!

با سفر و سيگار و مهمانی دائم و شنيدن موسيقی محرک و اين چيزها آدم خودش را و قيامت‌اش را موقتا دود می‌کند و ميان خنده‌های دست در گردن جمع به هوا می‌فرستد، اما اين دود دوباره پايين می‌آيد و در تنهايي، غليظ‌تر از قبل می‌آيد سراغ‌ات. با تمام اين‌ها ترس را فراموش می‌کنيم، اما آيا ترس هم ما را فراموش می‌کند؟

تن روان را دنبال خود می‌کشد و به ميهمانی و سفر می‌برد. کاش می‌شد تن‌ام جان‌ام را بگذارد و بپرد.

و اين‌ها همه خود تويی که خودت را با خودت همه جا می‌بري.

راستی، از شق سوم. از روح اگر بپرسی دين پاسخ می‌دهد:

بگو ای پيام‌بر، «آن» امری‌ست مربوط به خدای شما و شما از آن آگاه نخواهيد شد ...

 

اين مربوط می‌شود به ماجرای تابو و وجه اسطوره‌ای دين که ما با آن کاری نداريم.

اما در ناخودآگاه همه‌مان محرک اصلی ترس زبانه می‌کشد و پله‌های بلورين بهشت را نشان می‌دهد که با نکردن‌ها و نخوردن‌ها و نشستن‌ها و ديگر نفی‌های اخلاقی از آن بالا بروي.

ترس از اگرهايی که با در غلتيدن به آن‌ها خودت خويشتن را تباه می‌سازی.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.