|
سلام شاهپرك ...
ساناز سيداصفهانی
_ برای من و علی _
ثانيهی
سياه شاهپرك را با خود حمل ميكرد
شاهپركي
كه موجودي نوراني بود
من هم
دهان ميلهها را گشودم
عقربه به
عدد مقرر رسيد
و من
مانند
حلزون لغزيدم
باد در
گوشام ميپيچيد
شاهپرك
از پشت ميلهها پيدا بود
بازش كردم
دم
شاهپرك به بازدم من سلامي گفت و رفت ... جلوتر از من
و صبر كرد
وقتي به
او رسيدم
هر دو بر
دوش سكوت ... نرم و آرام
به زير
چتر مرموز _ كه چه كوچك بود _ رفتيم.
من موجودي
نوراني را در يك لحظه ديدم.
چتر بزرگ
مرموز و پرهيجان بود.
چهقدر
ناشناخته و دلسوز و مهربان ...
شاهپرك
بالهايش را باز كرد
_ كه
غبارآلوده بود، غبار طلايي _
و
شانههاي منتظر من طلايي شد غبارآلوده _
او
ميگفت: "معنويت در اتاق تو منتظر ماست!"
و ما سوار
شب شديم و رفتيم
و زمين به
ما سلام كرد،
سلام
é |