سال سوم، شماره چهار بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از خود!

ابليس عاشق - بخش پنجم

جيغ نارنجی!

هم‌سايه‌گی درختان صنوبر

گلاب‌دره

يك شعر بارانی

دوزخ مرد!

پيش‌واز

سلام شاه‌پرك ...

با چشم‌های تو!

 

 نوشته‌های پيشين ساناز:

 پينه‌دوز

 آب پرتقال

 جواب

 معجزه‌گر

 چكمه

 

سلام شاه‌پرك ...

ساناز سيداصفهانی

 

_ برای من و علی _‌

ثانيه‌ی سياه شاه‌پرك را با خود حمل مي‌كرد

شاه‌پركي كه موجودي نوراني بود

من هم دهان ميله‌ها را گشودم

عقربه به عدد مقرر رسيد

و من

مانند حلزون لغزيدم

باد در گوش‌ام مي‌پيچيد

شاه‌پرك از پشت ميله‌ها پيدا بود

بازش كردم

دم شاه‌پرك به بازدم من سلامي گفت و رفت ... جلوتر از من

و صبر كرد

وقتي به او رسيدم

هر دو بر دوش سكوت ... نرم و آرام

به زير چتر مرموز _ كه چه كوچك بود _ رفتيم.

من موجودي نوراني را در يك لحظه ديدم.

چتر بزرگ مرموز و پرهيجان بود.

چه‌قدر ناشناخته و دل‌سوز و مهربان ...

شاه‌پرك بال‌هايش را باز كرد

_ كه غبارآلوده بود، غبار طلايي _

و شانه‌هاي منتظر من طلايي شد غبارآلوده _

او مي‌گفت: "معنويت در اتاق تو منتظر ماست!"

و ما سوار شب شديم و رفتيم

و زمين به ما سلام كرد،

سلام

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.