|
ترس و
لرز: از نو ...
صالح تسبيحی
ديگر
حروف «ترس و لرز» تمام شدند.
اينها زين پس خالي بيحرفاند.
يا
تکرار دو باره: دو باره از «ت»ي ترس ميگويم.
«ت»
تشريفات امپراتوري ژاپن تصريح ميکرد، بايد امپراتور را «بهت و وحشت»
خطاب کرد.
اين
جمله يکي از هزاران جملهي کتاب «ترس و لرز» نوشتهي آملي نوتومب است.
جملهاي که باقي کتاب را در خود دارد. بيانيهاي کوتاه که ظاهرش
اطلاعات ميدهد، در باطن نشان از جان داشتن ترس نهفته در قدرت دارد.
بحث
ما اما، راه به ادبيات کتاب نميبرد. کاري نداريم متن از کجا افت
ميکند و در کجا فراز مييابد. آنچه مبرهن، انفکاک ميان شرق و غرب است
که با نثري روان نوشته شده و همه، دقيقا همه، توان خواندناش را دارند.
اما
حضور وحشت، ساختار ترسنده يکي از ديگري و سر انجام ديگران، اصلي
ابديست. ريشهي تمام جنگها همين وحشت است. ترسي که باز ميگردد به
ناداني و نفهميدن هم، سوءتفاهمي غير قابل بازگشت.
زياد
ديدهايم: ابراز لطف قومي به هم، براي ديگري نامفهوم است و ميترسد. از
چه؟ از ناداني خود، و نامکشوف ماندن درد مشترکي وهمانگيز که وسط شکاف
زبانها و گوناگوني تاريخ لهيده ميشود. و ترس از ديگري چنين سر بر
ميآورد. او مرا نميفهمد. ميخواهم بگويم اين، نه آن. اما او به
خيالاش چيز ديگر ميگويم.
در
جاي جاي کتاب اين سوءتفاهمها بارز است. لهجه روي زبان سوار مي شود:
در
توکيو مردم خيلي تند صحبت ميکنند.

و اين
تندي براي زبان کشدار آن غربي عصبيمزاج مينماياند. و ميترسد از
حروف. زبان اما، در پس پشت خيلي چيزها در اين کتاب نيست که باشکوهاش
کند. البته اين زندهگي کج ما معاصران بمب اتميست که شکوهي ندارد. و
ادبيات تجلي زمان خود و آينده. خيلي چيزها نيست که رعب و وحشتاش را
زميني کرده:
مرگ و
ربط و ضوابط اموات، رفتن و بازگشتن آن هماويي که نميتواند جايي قرار
يابد بي تو، عشق که اهريمنيست.
عشق
اگر هم باشد، زير بغلاش بو ميدهد و عاشق نفسبريده از تک و تا
ميافتد قلباش. ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا! براي ما، عشق ليلي
بود و مجنون و در اين رمانها و نوولهاي جديد فرو ريخته.
اما
ترس و لرز آملي نوتومب از چيست؟ ميگويم کيست؟ از آن مردان و زنان دور
که در نزديکيشان تنهاتر شده و شادياش سهيمي ندارد. تا کشيده ميشود
به مستراح. و هم فاصلهي ترسانگيز نوستالژي او از ژاپن. شرق دروني او
کوهستاني سرسبز بود و مه آرام ميلغزيد بر پوست، اما اين شرق هراس
دارد. آن آرامش را ندارد. آرامشي سيرابگر که رخت از شهر و اداره بسته.
آن شرق بيگانه از خود که ميترسد. چون از عقبماندهگي ميترسد با سرعت
حرکت ميکند. لاجرم اين تندي هراسزده همانقدر که ميسازد ويران
ميکند. آن مه و کوه را داغان ميکند تا برج بلند شود.
اما
باز هم مردم ميترسند. اگر برج زيادي بلند باشد، هواپيما سر راه
ميخورد به آن. يا شيشهاي بودناش باعث ميشود دلات پرواز بخواهد.
و اين
ترس در بال زدن گم ميشود.
شخصيت
داستان از آدمها ميترسد. و بيگانهگي جغرافيا و زبان، پشت بلد بودن
اين و شناختن آن کشيده شده و ادامه پيدا ميکند تا دستمال توالت.
دو
زن، يکي غربي و ديگري شرقي، گو شرق و غرب عالم جان را نمايندهاند. اما
اين رابطه بر عکس شده. زن ژاپني عاقل است و زن بلژيکي (راوي) مجنون.
رخنهي خاکهاي مرزبندي شده به هم. و زنانهگيشان از ضعف بنا و بنيه
خبر ميدهد و ضعف است که وحشت ميآورد.
باري،
در آغاز اين مردها هستند که ترسآفريناند و زنها اما، بذيرندهي اين
وحشت. تقسيم انسان به جنسيت از آلام عميق او ميکاهد و ميرود به
ظواهر سادهتر ميپردازد. جهاني تصوير شده که همه از هم ميترسند و جاي
دل و سن و شعور، سلسله مراتب حرف ميزند. و اين ارتشيهاي بي ساز و برگ
در راهروها و پشت ميزها ميروند به رزم.
و رزم
ترسانگيز است، اما ترس و لرز خود در خود حالتي برزخي دارد. يعني
مترصدي که يا آرام شوي يا از وحشتي تيز فرياد بزني. اين تناقض دروني
همه جا با راوي هست و تنهايش ميکند.
بيربط با آن کتاب ميگويم. تنهايي خلوت ميآورد و خلوت وحشت. سر انجام
تو ميماني و وحشت، ميان خلوت و رخوت. تا شقيقه تير ميکشد از وحشت. و
همچون نويسندهي «ترس و لرز» به خنده ميافتي از وحشت.
é |