سال سوم، شماره هجده بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: از نو ...

خوب، بد، زشت، زيبا

ابليس عاشق - بخش ششم

انتهای تنهايی

به‌قدر همين شعر

افتادن اتفاق

آبی بوم

آتش به گلستانه

سال‌های عاشق

دو شعر: هم‌آوازان و سكوت

آگهی

يك دانه قهوه

مسأله‌ي كردستان، ...

 

 نوشته‌های پيشين ساناز:

 سلام شاه‌پرك ...

 پينه‌دوز

 آب پرتقال

 جواب

 معجزه‌گر

 چكمه

 

آگهی

ساناز سيداصفهانی

 

همه چيز پس از نصبِ آگهيِ روي آينه‌ی آسانسور برج بود كه شروع شد. «مه‌كامه» مي‌ديد كه رفته رفته بوي گلاب هم از آسانسور بيرون نمي‌رود. بعد از نصبِ آگهي و بوي ماندگار گلاب، در آسانسور برج بود كه خواب‌هاي تازه به سراغ مه‌كامه مي‌آمد.

قرآنِ جلد سبز را برداشته بود كه باز كند. بازش كرد و بعد حروفِ عربي را ديد. ورق‌اش زد و همان‌طور كه ورق مي‌زد، كسي كه نمي‌شناخت‌اش و پيدا هم نبود، مثل هميشه از پشت سر، سطلي پر از مدفوع و نجاست را بر سر مه‌كامه مي‌ريخت. سه هفته بود كه هر شب همين خواب را مي‌ديد تا اين كه شبي با سرفه از خواب پريد. سرش درد مي‌كرد. از تخت‌خواب بلند شد و از روي لباس خواب‌اش رب‌دشامر آبي را پوشيد و به ساعت نگاه نكرد و با دم‌پايي‌هاي حوله‌اي از خانه بيرون رفت. دكمه‌ي آسانسور را زد. به نشاني آگهي روي آينه رفت كه طبقه‌ي ششم بود. بوي گلاب را حس مي‌كرد كه در بيني‌اش پيچيده و مغزش را مي‌خاراند. گردن‌اش را شكاند و به خودش در آينه نگاه كرد كه كنار آگهي ايستاده بود: زير چشم‌ها گودالِ سياه، لب‌ها خشك و موها ژوليده و چرب! آسانسور ايستاد و مه‌كامه چرخيد و بيرون رفت و زنگي را كه روي آگهي نوشته شده بود، فشار داد. ساعت سه بامداد بود. در كه باز شد، زنِ كوتاه قدي كه خالِ درشتي بالاي ابرويش بود و پرز صورت‌اش را پر كرده بود با چادر آبي بر سر، در آستانه‌ي در ظاهر شد. بوي گلاب ملاج مه‌كامه را مي‌خراشيد. از بوي گلاب بدش آمده بود. موهاي سپيد پيرزن پيدا بود. او خواب نبود، چون مه‌كامه فكر كرد كه چه زود دم در آمده. بوي گلاب از در بيرون مي‌دويد و پيرزن كه محو چشم‌هاي مه‌كامه بود، بي‌سؤال از او گفت: "بيا! بيا تو!" در چرخيد و بسته شد. در كنج خانه فانوس كم‌نوري، روي ميز كوچكي روي زمين كه پايه‌هاي كوتاه داشت، سوسو مي‌كرد. پشتي‌هاي خانه كه دور تا دور چيده شده بود، مه‌كامه را يادِ مسجد انداخت. به دنبال پيرزن رفت. به سمت آن چيز كم‌نور كه نفهميد فانوس بود يا چراغ حباب‌دار يا هر چيز ديگري. روي زمين نشست، به پشتي تكيه داد و ديد كه پيرزن قرآن مي‌خواند و زير لب زمزمه مي‌كند. روي زمين تسبيح و صلوات‌شمار بود و كتاب‌هايي بي‌جلد. مه‌كامه لرزش گرفت. بغض‌اش تركيد و شانه‌هاش تكان خوردند. گفت: "حاج خانم! براي آدمي مثل من راهِ برگشتي هست؟" پيرزن لب كج كرد و با مكث گفت: "صد بار اگر توبه شكستي باز آ." و نگاهِ مه‌كامه كرد. نگاه‌اش گره خورد. مه‌كامه نفهميد چه‌گونه و چرا همه چيز را براي پيرزن تعريف كرد. دهان‌اش خشك شده بود و عرق بدن‌اش را كه سرد و گرم مي‌شد، حس مي‌كرد. عطسه‌اش گرفت و بعد از خواب‌اش گفت. فكر مي‌كرد خانه‌ي پيرزن را نجس كرده. پيرزن دانه‌هاي تسبيح را هل مي‌داد و به لب‌هاي مه‌كامه نگاه مي‌كرد. زير لب چيزهايي مي‌گفت. خيسي صورت مه‌كامه را مي‌ديد و صدايش را كه مي‌لرزيد. سكوت شد. شمع سفيدي به دست مه‌كامه داد و با صداي دورگه‌اش به مه‌كامه گفت: "برو توي اون كنج، تو سقاخونه‌ي من اين شمع رو روشن كن! بيا بگيرش ..." سقاخانه‌ي پيرزن كنج ديگر اتاق بود.

ميله‌هايي باريك داشت كه پارچه‌هاي رنگي و قفل به آن‌ها بند شده بود. دو طرف ديوار آينه بود و رويش عكس ائمه و زير ميله‌ها حلبي بلندي بود با شمع‌هاي آب شده. شمع‌اش را روشن كرد و رقص شعله در آينه را ديد. پشت‌اش به پيرزن بود. شنيد كه پيرزن چيزي ورق مي‌زند. فكر كرد قرآن نيست، چون كاغذهاي قرآن را به اين سرعت ورق نمي‌زنند. شمع كه اشك ريخت و چسباندش، نفس عميقي كشيد. برگشت. پيرزن گفت: "بيا! بيا بلند برام بخون اين تو چي نوشته." مه‌كامه ابروها را در هم كرد و سعي كرد كاغذ را زير نور فانوسِ پيرزن بخواند. چشمان‌اش مي‌سوخت و قرمز شده بود. تار مي‌ديد. خواند: "نوشته كه حضرت پيغمبر فرمود ... اگر هر كس بخواند اين دعا را بر كوهي كه ميان او و موضعي كه اراده دارد، فاصله باشد، آن كوه از ميان مي‌رود تا از او بگذرد و به مقصد برسد و اگر بر ديوانه بخواند هوش‌يار شود و اگر چهل شب جمعه اين دعا را بخواني، همه‌ي گناهان‌ات آمرزيده مي‌شود ..." كاغذ در دست مه‌كامه بود و نگاه‌اش را از آن برنمي‌داشت. پيرزن از ميان چادرش گفت: "پس برش دار و برو." و بلند شد. سينه‌ها را به جلو داد و طرف در رفت. مه‌كامه پرسيد: "چه‌قدر بايد بدهم حاج خانم؟" پيرزن مكث كرد، بعد گفت: "حالا فردا هست، برو ام‌شب استراحت كن! تو خيلي خسته‌اي." مه‌كامه بلند شد. سعي كرد چهره‌ي پيرزن را درست ببيند. به صورت پيرزن نگاه كرد. دوست داشت پيرزن را ببوسد و بغل‌اش كند. دل‌اش آرام شده بود. پرسيد: "شما هميشه تا اين وقت‌ها بيدارين؟" پيرزن به طرف سكوي آشپزخانه‌ي اوپن‌اش رفت و بسته‌ي قرصي را جلوي چشمان مه‌كامه گرفت و گفت: "ماها از اين قرص‌ها مي‌خوريم. ماها شب‌زنده‌داري و عبادت رو دوست داريم!" اين بار وقتي مه‌كامه سوار آسانسور شد تا به طبقه‌ی نوزده برود، فكر نكرد كه آسانسور مثل قبل تنگ است و او جنازه. فكر كرد آسانسور ابر شده و او را به بالا به سوي معنويت و چيزهاي باشكوه و نو مي‌برد. از كاغذي كه در دست‌اش بود قدرت گرفته بود. بعد از وارد شدن‌اش به خانه، خواب نداشت. پرده‌ها را كشيد و پنجره را باز كرد. سردش شد. چرخيد. گبه‌ي صورتي وسط هال را بلند كرد و برد انباري. به آشپزخانه رفت. گيلاس‌ها و بشقاب‌ها را شست و بعد رفت به هال و جاي مبل‌ها را عوض كرد و همه‌ي كوسن‌هاي رنگي را انداخت در انباري و در انباري را قفل كرد. به گلدان‌هاي كوچكي كه گل‌هاي ريز مينياتوري رنگي داشتند و يكي در ميان كاكتوس كوچكي بين‌شان بود و همه كنار پنجره‌ بودند، آب داد. بعد از كشوي زير تخت‌اش جانماز پدربزرگ را آورد و به‌جاي گبه‌ی صورتي انداخت‌اش و رو به دست‌هايش نگاه كرد. وقتي شير آب را باز كرد و زير دوش ايستاد، ساعت هفت صبح بود. دست‌هايش را زير شير چند بار شست.

دو باره بيرون آمد و دو باره زير دوش رفت و چند بار غسل كرد. حس كرد هنوز نجس است. به بدن‌اش كيسه كشيد و بعد چرك‌ها مانند چرك‌‌پاك‌كن كف وان افتادند. دو باره غسل كرد و بعد وضو گرفت. يادش بود! خيال‌اش راحت شده كه همه جا را تميز كرده و كاغذ سحرآميز، باعث شده كه او يك‌دفعه به جان خانه و بدن‌اش بيفتد.

نور خورشيد به سراميك‌ها مي‌خورد. مه‌كامه روي سجاده‌ي پدربزرگ زانو زد و بعد نشست و توبه كرد. توبه كرد و بعد خواب‌اش برد. همان‌جا روي گبه‌ي صورتي ميان كوسن‌ها بودند. صداي ناله‌ي ‌زني از ميان سازهاي كوبه‌اي شنيده مي‌شد. هر وقت چهار تايي مي‌خواستند عاشق هم شوند، رضا سي‌دي‌اش را مي‌آورد. مثل همان صدا شده بودند. چراغ قرمز روشن مي‌شد و خاموش. چهار تايي عاشق هم شده بودند. سوگل آب مي‌خورد و رضا جيغ مي‌كشيد. همان‌جا ميان كوسن‌هاي براق رنگي و كوسن‌هاي ابريشمي وول مي‌خوردند و مه‌كامه ميان‌شان چنگ مي‌انداخت و كف دست سهراب عرق سردي نشسته بود. همه‌جا مه بود. مه‌كامه مي‌خنديد و مي‌گفت: "اين اسباب لهو و لعب و فسق و فجور مال منه، مال منه!" و سهراب مي‌گفت: "مال هر چهار تايي‌مونه." سوگل گردن مه‌كامه را ليسيد و گفت: "من عاشق لهو و لعب‌ام، من، من، من!"

درخت كاكتوس رشد كرده بود و از پنجره بيرون رفته بود. رضا گفت: "هي جك از او بالا بيا پايين! جك جك!" به تيغ‌هاي كاكتوس گوش‌واره‌هاي مه‌كامه و النگوهايش آويزان بود. صداشان مثل هميشه بود. سهراب آرنج رضا را فشار داد و مه‌كامه كه ديدشان روي سجاده‌ي پدربزرگ چرخيد. زير بدن‌اش سرما را حس مي‌كرد. لب‌هاي سوگل تَر بود. درهم چرخيدند و پيچيدند و با هم رقصيدند ... رضا گفت: "بياين بريم بالا به تو ارتفاع!" و تيغ‌هاي كاكتوس مثل پله شدند و آن‌ها يكي يكي پا مي‌گذاشتند رويشان و بالا مي‌رفتند ... آفتاب افتاده بود روي مه‌كامه. چشم‌اش را مي‌خاراند ... آن بالا همه چيز سرد بود. ضبط خاموش شده بود. چراغ هنوز خاموش و روشن مي‌شد. زير سر مه‌كامه سفت بود. عرق تن‌شان سرد شد و هر كدام يك جا افتادند. مه‌كامه زير لب مي‌گفت: "من پنير با شراب مي‌خوام رضا." روي سجاده به خود پيچيد. روده‌اش صدا داد. سردش شده بود. آب دهان‌اش را فرو داد. آفتاب روي چشمان‌اش افتاده بود. «مه‌كامه» از ميان كوسن‌ها بلند شد و دست و پاهاي بي‌كار افتاده را نگاه كرد و رفت به طرف قرآنِ جلد سبزي كه در هوا معلق بود. تا بازش كرد و لغت‌هاي عربي را ديد، كسي كه نمي‌شناخت‌اش با سطلي از مدفوع از پشت سرش وارد شد و همه سطل را ريخت روي سر مه‌كامه. وقتي از خواب پريد، قلب‌اش روي سراميك‌هاي سرد مي‌زد و هوا نزديك غروب بود.

 

جمعيت رفته رفته زياد مي‌شد. سهراب بين مردم بود. همه بالا را نگاه مي‌كردند. سهراب شنيد كه دختربچه‌اي گفت: "مامان! اون‌جا چه خبره؟ اون‌ها دارن چي كار مي‌كنن؟ هان مامان؟" گردن‌اش را چرخاند و ديد مامان بچه را بغل كرد و دويد. گفت: "مامان جون! اون‌جا رو نگاه نكني‌ها ... خوب؟" سهراب مي‌دانست كه آن‌جا، بالاي برج، چه خبر است. رضا دست‌بندها را بعد از فهميدن نتيجه‌ی آزمايش‌ها آورده بودشان. سهراب همه چيز را ديده بود، قول دادن‌شان را. فكر كرد كاش با آن‌ها آن بالا بود و كاش مه‌كامه آن قدر گريه نمي‌كرد كه او را منصرف كند. سه نفرشان خواسته بودند كه سهراب با آن‌ها نيايد. چون نتيجه‌اش مثل همه نبود.

ديد كه جابه‌جا شدند. فهميد چه كار مي‌كنند. تصورش را كرد كه حتما دست‌بندها را بسته‌اند به هم، مثل سه زنداني. مكث كردند. و ناگهان در كنار هم پريدند پايين. ارتفاع برج زياد بود. سهراب كوله‌اش را فشار داد و پشت‌اش را به برج كرد و دويد. نمي‌خواست له شدن‌شان را ببيند. نمي‌خواست چيزي ببيند. بلوار را رد كرد و سوار اولين تاكسي خطي كه آمد، شد. از كنارِ پنجره‌ي ماشين نور قرمز ماشين پليس را كه روشن و خاموش مي‌شد، ديد و صداي آمبولانس را شنيد. راننده‌ي تاكسي پرسيد: "آقا! اون وَر خبري شده كه اين پليس مليس‌ها ريختن؟" مردِ كنار دست سهراب گفت: "فيلم‌برداريه لابد ديگه! اون هفته‌اي هم بود! شهاب حسيني‌اينا هم بودند ..." زني كه جلو نشسته بود، گفت: "اما اين فيلم‌برداري نبود جناب! اين‌ها يه مشت بچه‌سوسول بي‌دين و ايمون بودن كه خوشي زده زير دل‌شون. هر سه تايي ايدز داشتن. فيلم كدومه؟ سه تا از بچه‌هاي برج ما بودن. مي‌شناختم‌شون." سهراب زن را نمي‌شناخت. در برج نديده بودش! اما روبه‌روي زن، زير آينه‌ي راننده، آگهي را ديد. آگهي همان بود كه روي آينه‌ي آسانسور برج نصب شده بود. سهراب داد زد: "نيگه دار آقا! پياده مي‌شم، نيگه دار!"

-          باشه، حالا چرا داد مي‌زني؟

ماشين كه ايستاد، سهراب به زن گفت: "آره خانوم! يه مشت بچه‌ي بي‌دين و ايمون ... خيلي خوب مي‌شناختيدشون، نه؟ من براي اين كه اطلاعات‌تون زياد بشه، مي‌گم بريد به نشوني اين آگهي و از حاج خانوم بپرسيد چي شد كه سه تا از اون ايدزي‌هاي سوسول بي‌دين و ايمون يه‌هو قبل از اين كه بدونن تو چه باتلاقي افتادن، توبه كردن. از حاج خانوم بپرسيد. اون‌ها وقتي ايمان آوردن كه هنوز ما ... هنوز جواب آزمايش‌ها رو نمي‌دونستيم."

از ماشين پياده شد و در را محكم بست. زن به آگهي زير آينه چشم دوخت:

تدريس روخواني و تفسير قرآن مجيد

توسط حاجيه خانوم انورالسادات موسوي سبيه‌ي آيت‌ا... موسوي

نشاني: ... طبقه‌ي ششم برج سينا

تلفن: ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.