|
شبي كه اژدها بودم
غلامعباس مؤذن
ga_moazzen
[ @ ] yahoo.com
هيچ كس
نبود. انتظار داشتم كه باشد! نه اينكه ترسيده باشم، نه! براي آنكه
ديگر نميتوانستم خودم را به رخ اين و آن بكشم ناراحت بودم. مادر جان
گفت: "الله اكبر!"
اين طرف و
آن طرف نگاه كردم، حتا بالا. به آسمان نگاه كردم، خبري نبود. سقف
خانهام آسمان بود، اما آسمان سقف خانهي من نبود. اژدها شده بودم.
اژدهايي كه دو بال كوچك روي بدن بزرگاش داشت. مردم زير پايم بودند و
نگاهام ميكردند. چهقدر خوب بود! اولين باري بود كه آنها را
پايينتر از خودم مي ديدم. وسط اتاقام جمع شده بودند. عزيزم گفت:
"سبحان الله !"
زماني كه
پايين، توي اتاقام نشسته بودم، كسي نبود. به سقف كه رسيدم سروكلهی
مردم پيدا شد.
مي خواستم
بالاتر بروم، اما به سقف ميخوردم و همانجا ميماندم. سقف اتاق
خانهاي كه در آنجا هستم تنها به اندازهي يك بال پروانه از خانهي
قبليمان بلندتر است. يادم آمد. حالا ميفهمم چرا نميتوانم بالاتر
پرواز كنم. اژدهايي شدهام كه دو بال پروانه بر دو طرف خود دارد! احمد
گفت: "اژدها، با دو بال پروانه! چه مرد كوچكي هستي!"
شايد راست
گفته بود. بحث و گفتوگوي ديشبمان بود. گفته بودم: "بزرگي آدمها به
آرزوهاييست كه در دلشان دارند." اما من نميخواستم بزرگ باشم. وقتي
كف اتاق باشم ديگر كسي نميتواند زير سيخ طعنه و تهمت لهام بكند.
پايين كه هستم بهترميتوانم زير پاي مردم ريشههايم را قرص و محكم
بسازم. همين ديشبي اين حرفها را زده بودم. به احمد گفته بودم. عزيز
جان گفت: "اياك نعبد واياك نستعين."
پايين در
گوشهاي از سمت راست آن جمعيتي كه نگاهام ميكردند، او را ديدم.
پوزخندي زد و از در بيرون رفت. به كوچه كه رسيد، گريهاش گرفت. اولاش
نخنديد. سرخ شد، بعد زد زير گريه. ميدانستم چرا گريه ميكند! شايد مثل
من، حرفهايي زد كه مال خودش نبود. بايد اژدها باشي تا بفهمي در كجاي
حرفهايي كه مي زني و يا ميزنند قرار داري. اي كاش بالهايم به قد و
اندازهي خودم بودند! اژدها بودن چهقدر خوب است! تازه ميتوانم ببينم
كه اين آدمها چهقدر كوچكاند! براي دست تكان دادن، جان خودشان را هم
ميدهند. اصلاً براي اين كار ساخته شدهاند. خوشحال ميشوند وقتي
ديگران را خوشحال ميبينند. غريبه را بيشتر از خودشان دوست دارند و
ميپرستند. حتا اگر براي كشتن و غارتشان آمده باشد. آن وقت است كه
ميگويند: "مزهي لوطي خاكه!" جانشان را ارزاني ميكنند. جانشان در
ميرود براي دست تكان دادن به ديگران. خوش خوشكشان ميشود! مادر جان
به سجده رفته بود كه من توانستم او را ببوسم. نميدانم كه خواب هستم يا
نه! مادر جان گفت: "الله اكبر!" كاشكي اژدها متولد ميشدم!
é |