|
تثليث
بيژن باران
alborzray [ @
] yahoo.com
طبيعت:
آفتاب در
مدار عدالت دور لبخند میزند.
نفس گرم
زمين از رگههای رود تبخير میشود.
با افت
محورش، زمين گرم میشود، گرتهی برف از شانه تکاند.
از قرع و
انبيق خواب زمستاني، غنچهی ياس زرد بر بخار شيشهی پنجره نويسد:
"اکنون
بايد دوست بداريم."
لمس
عاشقانهی آسمان
درختان
را ناز کند
تا گره
الوان باز کند.
انتظار بهار بهسر آمده،
ذهن
زيبای زمين
پر از
يادهای رنگ و رايحه است.
تبسم
شکوفههای صورتی گيلاس
به بازوی
نزديک مرصع سخی سيب،
تماس
سفيد زعفران نرگس با مسير نسيم،
تنفس
معطر کبود سنبل از ترک شکست يخ،
نقش خيال
تاريخی زن در قالی چهار فصل بختياری باغ،
فوج
آرايش هشت هوايی غازان، سرشار از سرور، سوی آستارا!
روبان
مدار بازيگوشی پرستوها
_ زير
قالیچههای پرواز ابر شمال _
در پی
چابکی بیخيال غزال!
گلبرگهای قرتی ناسوتی در سماع انفجار شکوفانی و رشد
فتادهاند خراب خموش از سکر جوانی بر فرش زمين مدهوش.
جفت
فاخته لبهی ايوان، حضور لحظه را باز بوسهبازی کنند.
جامعه:
ماه از
پنجرهی شکستهی ابر دالی کند.
گربه سر
ديوار از هراس سگ لرزد.
ماهيان
التهاب سرخ حوض خاموشاند.
شهر از
ذلت زمستان
بهسوی
انفجار رنگ و رايحه کی خرامد؟
هوای شهر
سنگين از آلايندههای خوف است
_ خاموش
خريف خرفت
زمزمهی
ميدانهاست.
در
خيابانها باد سيلی زند به صورت پيادهگان.
در سايه
درختان در انديشهی پاکی ناهيد و کيوان.
بر
تاريکی قرق شهر ببارد پاکِ باران.
آيا بينی
در شکستهی آيينه مفتی شفا يافته؟
زخم روح
از سکوت کاريتر است.
صدای جيغ
خفاش، گير بين دو گوش، کی خفه شود؟
_
بوتهها به بوی مهتاب باور ندارند _
کنار
جدول، با تازهگی سه قطره خون!
عشق:
منطق
رابطه، بقا _ ورای دم _
انتهای
تنهايی تنهاست.
نهايت،
پيروزی تجربهی عموم است،
حس
مسيرعشق.
با کلام
رويت شنگرف نقوش کتيبهی پيمان.
عيد زمرد
زمين، سرور جفت، جشن جمعيت، شادی پيوند
با
رايحهی سرخ رز، بوسهی شکلات، مانايی مرواريد و الماس در انگشتانهی
زر و سيم.
نفسهای
شوق، دستهای دوستي، نوازش لبها
طنين
تکرار «دوست دارمات مدام،» انعکاس صدای «با من بمان، ای مهربان!»
دو قلوی
قلب عشق برای موسم وحدت دو تن.
روی ميز،
درفش گل سرخ و سوسن سفيد، ميان سرخس سبز
در مشت
پرآب گلدان، نور گرم مهر، هوای تازهی بهار
کنار
پنجره، فشار نسيم، پرده در دوار ...
é |