سال سوم، شماره دو اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

وقت نقش رسيد

ابليس عاشق - بخش هفتم

رهايی يا رست‌گاری

... دست

همه چيز نسبيه!

شبي كه اژدها بودم

تثليث

عاشق بود، با اين همه!

قفل و پرنده

رفاقت

سيگاری برای نبودن‌ات

فراسوي مردانه‌گی

زلزله

كشتارگاه

 

 

... دست

شهاب مباشری

shahab [ @ ] forough.net

پيش‌درآمدی برای قصه‌های بعد

 

اين يك فيلم‌نامه كوتاه است، مثلا!

اگر حقوقی هم داشته باشد، محفوظ است. اصلا سه سال قبل فيلم هم شده، در فصلی كه انگور ناياب بود و به ناگزير سيب مقابل دوربين وبدئويی برديم!

حالا فقط مانده راش‌هايش سر هم شوند و ...*

 

1

نهری که آب در آن می‌رود در دامان طبيعت.

از کنار انگار کسی می‌آيد نرم نرم، ظرف انگوری حاصل برچيدن ميوه از تاک ديده می‌شود که دستانی _ ظريف، اما خسته و در آستيني سپيد _ بر جوار نهر می‌نهندش. هنوز هيچ نشده، ظرف يله می‌شود و خوشه‌ها در آب می‌افتند.

 

 

 

يکی از آن دو دست، در تمرکز تصوير، به تعقيب خوشه‌ها می‌رود ...

حل به 2،

 

2

همان دست که پيش می‌رود، اما اينک در آسمانِ باز. چندان دست بالا می‌رود به نرمی که کشيده شدن تن صاحب‌اش حس می‌شود.

آن‌گاه دست به هم‌راه صاحب آن آهسته می‌چرخد و پايين می‌آيد. تنه‌ی ستونی باستانی ديده می‌شود که دست طواف‌اش می‌کند. تمرکز تصوير از دستی با عبور از پی شانه‌ها به دست ديگر منتقل می‌شود و صدای زمزمه‌ی باد، در کلام آرامِ

- مادر! مادر!

گم.

دست پايين می‌آيد تا پای ستونِ در آغوش گرفته‌اش به سمت خاک. در ضمن، نما اندک اندک بازتر می‌شود و صاحب دو دست پديدار: دختری سپيدپوشيده لباسی ساده بی آن که چهره‌اش پيدا!

کماکان دست در مرکز تصوير و ندايی به لطف و مهر:

- در دامان توست که آرام‌ام!

حل به 3،

 

3

دست دختر نهاده بر پایِ تا نيمه جمع در کنار و خود دختر _ در حالی که تصوير بازِ باز می‌شود _ سر به سويی رها، تکيه داده بر و آرميده در آغوش درختی و صدايش که از آغاز شنيده می‌شود:

- آرام‌ام، آرام‌ام، ...

گويی درخت همان ستون پيشين است يا کمينه به جاش!

سکون و سکوت!

به ناگهان صدايی بلند که شوک می‌دهد، تصوير به آنی فقط قطع می‌شود و منظره مخدوش. گويی اسبی از مقابل تاخته چهارنعل به تهاجمی، هر چند نديده شده!

دو باره همان دورنما که دختر در آن ديگر نياراميده و نگاه‌اش که گذشتن همان شايد اسب را پی می‌جويد، نيز تکان دستِ بر پا نهاده‌اش معلوم و تمرکزی شتابان بر آن و نمايی به کمال بسته:

دستی خيسِ خون!

تيره‌گیِ آرام آرام تصوير و حل به 4،

 

4

ظهور ناگهانی پنجه‌ای فلزين و گشوده، و ضربه‌زننده! صداي کوبش چيزی بر چيز ديگر، انگاری سنج‌کوبانِ ايام عاشورا، به هم‌راهی شنيده می شود. پس‌زمينه پارچه‌ای سياه آويخته است.

مکثی و حل به دست دختر که خوشه‌ی انگور آب‌برده در ميان انگشتان دارد لهيده طوری که عصاره‌اش می‌چکد. همان پس‌زمينه و موسيقیِ آرامی که آغاز می‌شود.

حل به همان پنجه‌ی فلزين ولی خون‌آلوده که پيش می‌آيد، پيش‌تر و پيش‌تر تا صفحه‌ی تصوير را فرا می‌گيرد، ضمن آن که همان آهنگ موسيقايی در گوش طنينی می‌اندازد بلند و بلندتر، لحظه به لحظه.

 

***

 

شناس‌نامه‌ی فيلم که گوشه‌گوشه‌ی تصوير را می‌پوشد. با آمدن شناسه‌ی بخشی، بخش ديگر کمی محو می‌گردد و نه به وضوح قبلی‌اش پيدا.

موسيقی در اوج ادامه می‌يابد تا هم‌گامِ اتمام معرفی عوامل، می‌ايستد به يک‌باره.

همه چيز تمام!

 

* با خاطره‌ی عزيز همه‌ی دوستان‌ام: حسن، آزاده، كورش، شهره، آرمان، رؤيا، مسعود و البته مادرم.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.