|
سياهِ سياه
مائده م.
moon_ma4 [ @
] yahoo.com
سیاهِ سیاه، شاخههای خشک را میشکنم.
و برف زیر قدمهایم اولین ردِ زمستانی را میپذیرد.
تاریک هست. تاریک نیست.
برف ژرف و سنگین هر صدایی را فرو میبرد.
و من نیاز به هیچکس ندارم تا این خشم فروخورده را قسمت کنم.
سرگردان نیستم یا سردرگم.
و کاش این جاده و این شب بماند
تا بروم و بروم
شاید تاریکیِ درونیام ...
ذهنام تاریکِ تاریک است.
صدای خفهی راه رفتن روی برف.
و تکرار این صدا.
و فکر اینکه کسی هست که خشم فروخوردهاش را با دومین ردِپای زمستانی به
تاریکیِ شب میدهد.
به پشتِ سر نگاه میکنم، پیکری سیاه، سیاهتر از تاریکیِ ذهنام، با
قدمهایی خفه به سویم میآید.
و من به راهام ادامه میدهم. سیاهِ سیاه، در حالی که شاخههای خشک را
میشکنم و حتا از دوردست صدای کلاغی نمیآید تا در پژواک سکوت برف، خفه
و خاموش، شبیه قدمهای آرامِ من شود تا شاید از رفتن باز بایستم.
و میروم. خاموش، و نه خشمگین! و نمیدانم پیکر سیاهپوش هنوز آرام و خفه
دومین ردِپا را کنارِ قدمهایم میگذارد یا جاده را گذاشته و در کنجی
خزیده، مثل همهی دیگران!
و جاده گسترده است. و من مصمم، و تا شب ادامه داشته باشد میروم. تا با
دمیدنِ خورشید، شاید تاریکیِ درونام با سیاهیِ شب که رنگ میبازد برود
و نوری هر چند کمرمق روشنام کند.
سیاهِ سیاه! یا نه، شاید خاکستری! شاید با تاریکیِ شب یکی شدهام و حال
آنچه درونام هست، ...
نه هیچ چیز نیست. دیگر چیزی در درونام نیست. نه تاریکام، نه روشن.
مهآلوده! طوری که هرچیزی در آن گم میشود.
و برف میبارد. و امیدی به صبح نیست، و اميد من به ماندنِ شب، تاریکِ
تاریک.
سیاهِ سیاه، حتا هیچ افقی نیست.
و برف سفید، اما تاریک!
دستی بر شانهام احساس میکنم.
دومین ردِپا به آرامی از من پیشی میگیرد.
و نه سیاه. آرام و آهسته!
و من سیاهِ سیاه به پیش میروم،
در حالی که شاخههای خشک را میشکنم.
و دیگر اولین ردِپا نیست که بر برف میگذارم،
که پا در پاقدمهایی میگذارم که دیگری بر جای گذاشته.
و سیاهی کمکم رنگ میبازد ...
é |