سال سوم، شماره شانزده اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ابليس عاشق - بخش هشتم

باغ و بهشت ايرانی - بخش اول

خلاقيت، خوبی، زنده‌گی

سكوت

زنبورهای وحشی

چالوس

تنهايی‌ام را

با ليليا شبی

به ياد م. اميد دوست‌داشتنی!

زندان

بانو

آن سوی ندانستن نسبت با ...

و باز هم نفس عميق

سياه سياه

 

 نوشته‌های قبلی محمود:

 كشتارگاه

 پنج تكه از مشرق تا مغرب

 

 

باغ و بهشت ايرانی - بخش اول

محمود كوير

mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com

 

آرزوی زنده‌گی به‌تر و برپا داشتن شهر آرزوها، همواره با انسان بوده است. زنده‌گی به باور عرفان ايراني جست‌وجوست. بهرام كه هستی از عشق او با رام می‌رويد، نماد سلوك و جست‌وجوست. حقيقتی كلی و تغييرناپذير وجود ندارد كه انسان بخواهد به آن برسد. هرچه هست همين راه است و راه. و راه نيز يكی نيست. هزار هزار راه و بی‌راهه و گم‌راهه است. و زنده‌گی جست‌وجويی‌ست شادمانه در هزار راهه‌ی زنده‌گی. راز آن نيز عشق است. عشق است كه هستی را می‌زاياند. هستی گوهر زايا و رويای عشق است در اين جست‌وجو. عارفان بزرگی كوشيدند تا  شهر شادمانی و طرب، شهر عرفان را بر زمين و در ميان آدميان بنا نهند. اين تلاش و رؤيا و آرزو به سه شكل جامه بر تن كرده است.

در دنيای دور گذشته‌ها و عالم رؤيا و تخيل به شكل بهشتی كه زاد و رود نخستين آدميان بوده و از آن ديار زيبا به  زمين تبعيد شده‌اند. اين شكل در عرفان كهن ايرانی جايی نداشته است و آن‌چه شكوه و شكايت از جدايی از اصل و آرزوی روزگار وصل در ادبيات می‌بينيم، بيش‌تر آرزوی روزگار به‌تر و دريافت ريشه‌ها و فرهنگ گذشته‌ی خويش است. در اين انديشه، انسان بر همين زمين روييده و باليده و بايد كه بهشت خويش را نيز در همين جا بنا نهد.

شكل دوم آن در دنيای دور آينده به صورت مدينه‌ی فاضله و اتوپيا و آرمان‌شهر است و حكومت خردمندان و شايسته‌گان.

شكل سوم تلاش در بنای بهشت بر زمين و يا بر پا داشتن باغستان است كه از همان ريشه‌ی بغ به معنی خدا آمده است.  باغ‌های معلق بابل و باغستان (بيستون) و تاق بستان (بغستان) و بغداد (باغ داد) و باك تريايا بلخ (باغ بزرگ يا باك بزرگ) از نمونه‌های آن است. شكل‌های نمادين آن هنوز در ساختمان خانه‌های قديمي، به ويژه در كاشان و يزد و در نقش قالی‌های ايرانی، ديده می‌شود كه همان هفت حاشيه را دارد و سپس باغ و گل و پرنده‌ها هستند و در ميان حوض و چشمه‌ی آب قرار دارد.

به‌ترين نمونه‌ی اين بهشت زمينی كه ريشه در عرفان ايرانی دارد، تخت جمشيد است. تخت جمشيد نماد باغ بهشت است. به جای درختان بهشتي، ستون‌های سنگی از دل گل‌های نيلوفر كه زهدان آفرينش است، روييده‌اند و حيوانات بهشتی چون گاو و اسب و شير، بر اين درختان سنگی روييده و آن را آرايش می‌دهند. جمشيد، آفريننده‌ی نوروز و آتش است و نام اين كاخ‌ها نيز كه برای برگزاری نوروز و گرامی‌داشت آتش و نور و تبرك بخشيدن به گياهان و حيوانات ملل مختلف جهان برپا شده، تخت جمشيد است.

اين بنا نه برای پاي‌تختی و نه برای مقاصد نظامی بنا شده بود، بلكه باغی بود برای پذيرايی و تبرك.

ابن بلخی در فارس‌نامه در باره‌ی تخت جمشيد می‌نويسد:

هر كجا صورت جمشيد به كنده گرد كنده‌اند، مردی بوده است قوي، كشيده ريش و نيكو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است كه روی در آفتاب دارد.

 

آرتور پوپ در كتاب هنر ايران، آن را شهری مذهبی می‌خواند و مسعودی در مروج الذهب آن را معبدی بزرگ با تصاوير پيام‌بران می‌شناسد. مهرداد بهار آن را باغی با درختان سنگی می‌نامد.

در فرگرد دوم ونديداد، بسيار از جم سخن رفته و ساختن بهشت جم يا ورجمكرد، چنين فرمان داده شده است:

در آن‌جا جوی آبی جاری نما. چراگاهان فراهم كن. خانه‌ها و سراها و سرداب‌ها و ايوان‌ها و رواق‌ها بنا نما. تخم‌های مردان و زنانی كه در روی زمين به‌ترين هستند در آن‌جا جمع كن. هم چنين تخم‌های جانورانی كه بزرگ‌تر و به‌تر و زيباترين هستند در آن‌جا گرد آور. از ميان گياهان آن‌چه بلندتر و خوش‌بوتر است و از ميان غذاها آن‌چه لذيدتر و خوش‌بوتر است، تخم‌های آنان را در آن‌جا حفظ نما [...] و در اين سرا مرگ و آزار و دشمنی و بيماری و رنج راه ندارد.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.