سال سوم، شماره شانزده اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ابليس عاشق - بخش هشتم

باغ و بهشت ايرانی - بخش اول

خلاقيت، خوبی، زنده‌گی

سكوت

زنبورهای وحشی

چالوس

تنهايی‌ام را

با ليليا شبی

به ياد م. اميد دوست‌داشتنی!

زندان

بانو

آن سوی ندانستن نسبت با ...

و باز هم نفس عميق

سياه سياه

 

 

ابليس عاشق - بخش هشتم و آخر

مهران راد

mradno1 [@] yahoo.com

 

رسيديم به دو پرسش: 1- ارتباط وحدت وجود و برجسته شدن «محبت» با پيدا شدن اين داستان چيست؟ 2- عرفا چه‌گونه آن را بيان كرده‌اند؟ بعد به اولی پرداخته شد و آخر، پاسخ سؤال دوم كه خود حكايتی‌ست.

بنا شد تا از سه دريچه، جست‌وجو در ادبيات عرفانی دفاع از ابليس را رد گيريم كه اولی «خوبی بدون بدی مفهومی ندارد» و دومی «وجوه دو گانه‌ی خداوند».

و اينك ختم كلام و روزنه‌ی سوم ...

 

3- عشق، فتوت، عصيان

 

ترك سجده از حسد گيرم كه بود

آن حسد از عشق خيزد نز جحود

هر حسد از دوستی خيزد چنين

كه شود با دوست غيری هم‌نشين

هست شرط دوستی غيرت‌پزی

هم چو شرط عطسه و گفتن: "دير زی!"

چون كه بر نطع‌اش جز اين بازی نبود

گفت بازی كن چه دانم در فزود

آن يكی بازی كه بُد من باختم

خويش را اندر بلا انداختم

در بلا هم می چشم لذات او

مات اويم مات اويم مات او                (مولوی)

 

دری‌چه‌ی سومی كه به روی اين داستان گشوده می‌شود، از همه توفنده‌تر است. با مرور داستان ابليس و نسبت‌هايی كه به او روا داشته‌اند، سيمای يك عاشق مغرور، بی‌خانمان و زيرك ترسيم می‌شود كه احساسات عارفان را بر می‌انگيخته است. عاشقی كه توبه نمی‌كرد، از لعنت نمی‌ترسيد، انتقام می‌گرفت، حسد می‌ورزيد و در هر بزن‌گاه فرصتی تازه می جست تا كار خويش را از سر بگيرد. عصيان ملعبه‌ی او بود و از نگاه و كلام‌اش دوزخ می‌باريد. خسته نمی‌شد و خويش را به تر از آن چه بود (مگر برای فريب خلق) نمی‌نمود. آن كه از ملامت نمی‌ترسيد و از روز بازخواست پروايی نداشت و با تمام وجودش تقدير را لمس كرده بود. عاشقی كه يك چند خضوع كرده بود و ساليان سال پادشاه بود، اما بر سرنوشت سياه خود آگاهی داشت و رد پايش بوی فتنه می‌داد.

به لحن ميبدی در رجحان دادن آدم بر ابليس توجه كنيد:

گفته‌اند كه ابليس به پنج چيز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بی‌نيازی شد و آدم به عكس به پنج چيز كرامت حق يافت و نور هدا و قبول توبه. يكی آن است كه ابليس به گناه خويش معترف نشد. كبر وی او را فرا اعتراف نگذاشت و آدم به صفت عجز باز آمد. ديگر ابليس از كرده پشيمان نگشت و عذر نخواست و آدم از كرده‌ی خود پشيمان شد و عذر خواست ...

 

و البته لحن قاضی همدانی كه صريح و بی‌پرده است:

آن عاشق ديوانه كه تو او را ابليس خوانی در دنيا، خود ندانی كه در عالم الاهی او را به چه نام خوانند. اين ديوانه خدا را دوست داشت ...

 

حلاج فتوت را از ابليس می‌آموزد كه گفته بود: "اگر سجود كردمی آدم را، اسم فتوت از من بيفتادی."

 

در اين بين گاه چهره‌ی ابليس شبيه به همان رندی می‌شود كه حافظ بعدها كوشيد او را ستاره‌ی ديوان خود كند. خلق و خوی ابليس در عاشق‌پيشه‌گی، عياری و حاضرجوابی كاملا آشكار است. در كشف‌الاسرار می‌خوانيم:

آن روز كه رايت جلال بسم‌الله از مكمن غيب بيرون دادند و جبريل امين به محمد عربی فرو آورد، گفت‌وگوی و جست‌وجوی در اهل آفرينش افتاد. آن زخم رسيده‌ی قهر ازل كه او را ابليس گويند، ديدند در وجد آمده و مقهور سلطان سماع گشته! گفتند: "ای مهجور مطرود! تو را از اين خلقت و عزّ اين نام و عشق اين پيغام چه آگاهی‌ست؟" گفت: "آری، با آن مقتدای اهل سعادت چنين گفتند كه چون قصد خواندن كلام مجيد ما كنی، بر سر كوی آن مهجور مطرود گذری كن و بگوی «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم!» ما را آن عزّ نه بس كه پرده‌داری درگاه قرآن مجيد به ما دادند؟ و آن شرف نه بس كه تا به قيامت خواننده‌گان قرآن نام ما در پيش می‌دارند؟ اگر چه قهر است از درگاه او، ما را با اين قهر خوش است."

 

و در تمهيدات آمده است:

آن كس كه عاشق لطف بود يا عاشق قهر، او عشق خود باشد نه عاشق معشوق. دريغا چون سلطان قبا و كلاه خاص كسی را دهد اين بس باشد! باقی در حساب عاشقان نيست. دريغا با او گفتند كه گليم سياه لعنتی چرا از دوش نيندازی؟ گفت: "می‌نفروشم گليم می‌نفروشم  گر بفروشم برهنه ماند دوش‌ام"

 

و اين نقطه‌ی اوج اين حماسه است. داستان ابليس عملا پيش از حمله‌ی مغول خاتمه يافته بود و پس از آن ديگر از آن همه شور و التهابی كه در آن ايجاد شد و آن همه رازگونه گی كه داشت، اثری بر جا نماند. از طرفی به صورت يك دين در صفحه‌های غربی (كردستان ايران و عراق) زير نام ملك‌طاووس ادامه‌ی حسات داد و اخيرا در حمله‌ی آمريكا به عراق دو باره نامی از اين جماعت در خبرگزاری‌ها منعكس شد و ...

باز گرديم به آن گاه كه ياد كرديم به حافظ و ديگران الهام بخشيد تا شخصيت رند خويش را بر اساس او خلق كنند:

ما عاشق و رند و مست و عالم‌سوزيم

با ما منشين و گرنه بدنام شوی                       (حافظ)

 

پايان، به تاريخ شب سال نوی ميلادی (2005)، واترلو

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.