|
زنبورهای وحشی
ساناز سيداصفهانی
sanaz_s_esfahani
[ @ ] yahoo.com
هيچ وقت مثل وقتي كه «ماركوپولو» ميرفت دلام نميگرفت. فكرهاي عجيبي به
ذهنام ميرسيد كه مثلا كاش معجزهاي رخ ميداد و من را تبديل به يك
آدم كوچولو ميكرد تا در كيف ماركو جا بگيرم و همه جا با او بروم، يا
اين كه فكر ميكردم كاش شكماش زيپ داشت، بازش ميكرد و من را داخلاش
ميگذاشت تا از اين دلتنگي نجات پيدا ميكردم!
هميشه ميدانستم كه اين تخيلاتام كار دستام ميدهد، اما باز در اوهام به
سر ميبردم. گاهي فكر ميكردم كه كاش من عضوي از ماهيچههاي در هم نرم
كهربايي چشماناش بودم و از آنجا هر نقطه را كه او نگاه ميكرد،
ميديدم. افسوس! خوب ميدانستم كه شدني نيست. و اين افكار ساختهگی
حقيقي نميشود و فقط گريزگاهي براي دوري ماركوست. تنها چيزي كه حقيقت
داشت گلابي بزرگي بود كه بعد از رفتن ماركوپولو در گلوي من رشد ميكرد
و گلويم را فشار ميداد. اين گلابي بعد از اشكهايي كه پنهاني در پهناي
صورتم راه ميافتاد، به وجود ميآمد. آه! و بعد از آن كابوسهاي شبانه
بود كه هر چه با آن كلنجار رفتم و هر جور قرص خوابآور خوردم باز اثر
نكرد. و باز آن زنبورها حمله كردند، همان زنبورهاي وحشي! فكر ميكردم
كه شبها وقتي روي تخت دراز ميكشم، دست و پايم را ميبندند و بعد از
پنجره زنبورهاي بزرگي به بدنام حمله ميكنند و نيشهاي درازشان را در
گوشتام فرو ميبرند. اين بود كه خواب درستي هم نداشتم. از همه بدتر
«رژينا»ي مغرور بود كه هيچ موقع رعايتام نميكرد و هر وقت كه اين
ذهنياتام را براياش تعريف ميكردم، پسفرداش ميشد سوژهي تابلوهاش و
فوري روي بوم پيادهشان ميكرد. همين دو ماه پيش بود كه در گالري «س»
نمايشگاهي از تصويرهاي خيالات من براي مردم گذاشت و چهقدر هم مورد
استقبال قرار گرفت! مثل هر سال در فصل زمستان بود و او مثل هر سال
موهاي فِرش را زير آن كلاه بافتني كه مادربزرگاش بافته بود، پنهان
كرده بود. پالتوي توسياش را به تن داشت و همه جوره ميخواست عصبيام
كند. براي خودش گل گرفته بود و قبل از آمدن مردم توي گلدانهاي بزرگ
سفالي نمايشگاه ميگذاشت. روي گرانترين تابلويي كه براي فروش گذاشته
بود، علامت «فروخته شد» زده بودند. ماركو تلفني اين كار را انجام داده
بود. ميدانستم چرا اين كار را كرده. آن روز به رژينا گفتم: "كاش خودش
ميآمد و اينجا بود!" او با چشمان آگاهاش نقطهاي روي ديوار را
برانداز كرد و جواب داد: "همين كه به يادم بوده و تلفني اين كار را
كرده، كلي هم خوشحالام!" گفتم: "يعني ميخواي بگي تا اين حد دختر
عاقلي شدي؟" كلاهاش را پايينتر كشيد و گفت: "باز شروع كردي؟" زير
پلكاش ميپريد. رفت و از همان قرصهاي سبز خورد.
در نمايشگاه با ورود «سايه» باز شد و جيلينگ صدا كرد. به بالاي در
زنگولهای قديمي آويزان كرده بودند كه به نظر من نه تنها زيبا نبود،
بلكه خيلي هم زشت بود! پنجرههاي ديواري نمايشگاه به خاطر اختلاف هواي
بيرون و داخل بخار گرفته ميشدند و ديگر پيادهرو معلوم نبود. بيرون
گلولههاي سنگين برف آرام آرام ميباريدند. و دلام ميخواست به جاي
اين كه آنجا ميايستادم تا برنامههايي را كه برايام تدارك ديده
بودند، ببينم، بيرون ميرفتم و روي سنگفرش خيابان قدم ميزدم و
مغازهها را نگاه ميكردم. با وجود اين كه ميدانستم «رژينا» طلسمام
كرده، اما از اتاقكي كه برايام ساخته بود، لذت ميبردم. اوايل اين طور
نبودم. انرژي بيشتري داشتم، و شور زنانهگي زيادتري!
حدس ميزدم سايه زودتر از همه بيايد. او دختر كوتاهقد بدهيكلي بود كه
موهايش هر هفته به يك رنگ در ميآمد و سرش بزرگتر از تناش بود. دوستي
عميقي كه بين او و رژينا پيدا شده بود، بعد از اخراجاش از دانشكده
بود و دقيقا مصادف شده بود با تصميم جديد ماركو. سايه هم از بچههاي
رشتهی نقاشي بود. تاشهاي قوي و محكمي داشت و رژينا آن قدر به اين
تاشهاي او، به طراحيها و خطهاي درست او فكر كرد و فكر كرد كه در
نهايت، حسودي من نسبت به اين دختر تحريك شد. او هميشه بهتر از من كار
ميكرد، رنگگذاري فوقالعادهاي داشت و هيچ وقت از كار كردن خسته
نميشد. تنها كسي بود كه به خاطر نمره درس نميخواند و كيلويي طراحي
ميآورد. كارهاي طراحياش را توي گوني ميريخت و روزهايي كه ژوژمان
داشتيم، استادها تمجيدش ميكردند. رژينا تنها كسي بود كه علت واقعي
اخراج او از دانشگاه را ميدانست. پدر سايه از او به عنوان يك وسيله
براي حمل مواد مخدر استفاده ميكرد. خودش هم دختر مثبت و درستي نبود.
سر و گوشاش ميجنبيد، اما عقلاش از رژينا بيشتر كار ميكرد. بعد از
برخورد كميتهی انضباطي و دانشكده، اخراجاش، تصميم گرفت به سوئد
پناهنده شود و چه كسي بهتر از ماركوپولو كه كمكاش كند.
سايه دستهگل بزرگي آورده بود و رژينا كلي از او تشكر كرد. گلها را بردم
داخل گلدان سفالي خالي گذاشتم. رزهاي رنگي قشنگي بودند. رژينا با سايه
شروع به تماشای تابلوها كردند. سايه چشمكي به رژينا زد و پرسيد:
"اومده؟" رژينا ابروهايش را بالا انداخت و با لبخندي زيباتر از لبخند
موناليزا گفت: "نه!"
از اين لبخند بيجايش عصبي شدم. مثل يك احمق رفتار ميكرد. با همين تفكرات
ناقصاش همهی حس مادرم را ازم گرفته بود، همهی زن بودنام را.
ميتوانست جلوي خيلي چيزها مثل كوه بايستد، اما در عوض من را شكسته
بود. خوب ميدانستم روزي اين كار را ميكند. آن قدر كه ياد رفتنهاي
پدرش بود، ياد مرگ مادرش نبود!
از همان موقع بود كه نقاش شد. همهی فاميل ميدانستند رژينا بعد از مرگ
مادرش بود كه مداد به دست گرفت و نقاشي كشيد. در نقاشيهاي او هميشه
دختر مو فرفري كوچكي سمت راست پايين صفحه بود و يك هواپيماي بزرگ بالاي
صفحه چسبيده به آسمان. هميشه ميدانستم كه آن دختر مو فرفري خود
رژيناست.
من تنها كسي بودم كه زير و بم نقاشيها ي او را كشف ميكردم. رنگها و
خطهايش را ميشناختم. منظورش را از كشيدن بالن و بادبادك و عروسك
ميفهميدم. هميشه وقتي ميفهميد كه پدرش ميآيد، نقاشيهايش را جمع
ميكرد و به «نانا»، كه مادربزرگاش بود، ميداد و بعد مثل هميشه
ميگفت: "نگو نه نانا! خودت بهاش بده!" او خجالت ميكشيد و عجله داشت.
همهی هيجانهايش مال وقتي بود كه پدرش ميخواست بيايد. براي همين
نميتوانست جلوي خودش را بگيرد. او با نانا پشت پنجره ميايستاد و
منتظر ماشين سُرمهاي رنگي ميشد كه هميشه پدرش را ميآورد. وقتي ماشين
ميآمد، به دو ميرفت و در انباري پنهان ميشد. نانا كار هميشهگياش
بود كه در اين لحظهها آه بكشد و سر تكان دهد. آن قدر سخنراني كرد كه
آخر حرفاش را به كرسي نشاند. هر وقت پسرش را ميديد به او افتخار
ميكرد. هر جا ميرفت، مهماني، تاكسي، بقالي، آسانسور. حرف حرفِ
«شاپور» بود. شاپور بيشتر از اين كه باشد، حرفاش بود. نانا به كلاه،
لباس و درجهها و كيف كوچك سياه او و عينك آفتابياش بيشتر از جواهرات
خاندان خودش بها ميداد. يك سال كه از تصادف عروساش گذشت، كار را شروع
كرد، كه "شاپور جان! اين همه دختر تو فاميل! اين همه دور و بر خودت!
يكيشون رو انتخاب كن! من به خاطر تو و رژين ميگم. بابا جون، تا اين
طفل معصوم هرّو از بر تشخيص نميده بايد اين كار رو كني. تا كي بايد
اين بچه دست من بمونه؟ منت نميذارمها، اما من مادر نميشم براش. هم
برا من سخته هم برا اون. الان بايد من استراحت كنم نه اينكه تو كه
نيستي دائم سر ساعت پنج عصر با اين بچه بشينم كارتون و برنامه كودك
نگاه كنم. من پير شدم. اگه يه روزي خداي نكرده افتادم طوريم شد،
چيزيم شد، اين طفل معصوم چي كار ميخواهد بكنه؟" اما شاپور هميشه سرخ
ميشد. راه ميرفت و ميگفت: "مهرك هنوز زنده است. اينجا!" و به
قلباش اشاره مي كرد.
صداي زنگوله آمد. تماشاگران آمدند. اكثرا همدانشكدهايها بودند. در اكثر
كارها المانهاي خاصي تكرار ميشد. در كلاژها عكسهاي شاپور بود و
پرترهها همه چهرهی شاپور بودند، منتها تكنيكهايش فرق ميكرد.
سايه به رژينا سيگار داد و دو تايي روشن كردند. سايه ولكن نبود. ميخواست
مطمئن شود كه شاپور كمكاش ميكند يا نه. البته من طلسم شده بودم. و
نميتوانستم كاري كنم وگرنه امكان نداشت اجازه دهم «ماركو» در اين سن و
سال و با اين تجربهی حرفهاي، خودش را درگير آدمي مثل سايه كند. ماركو
در سفرش به پراگ سرماي سختي خورده بود. ميخواستم پيشاش باشم، اما
رژينا نگذاشته بود. دو ماه بود كه من را به نوعي پوشانده بود. حداقل
دلام ميخواست در اين هواي سبك برفي توي خيابان بودم و آمدن سايه و
زن ككمكدار را نميديدم، اما آن زن آمد و در باز شد و زنگوله تكان
خورد. شيريني و گل در دست داشت. رژينا مثل يك احمق، مثل يك اسير به
طرفاش رفت. زن كه سالها بود ميشناختماش، مهماندار هواپيما بود.
مهماندار بخش خارجي و در اكثر سفرها همراه ماركو. دير آمد. با ماشين
ماركو بود. به رژينا گفت: "اينها كي ميرن؟" رژينا چشمان كهربايياش
را چرخاند و گفت: "تا نيم ساعت ديگه نمايشگاه تعطيل ميشه." و بعد سكوت
كرد. انگار كه اينها موجودات تكسلولی بيمغزي هستند كه به درد
زبالهدان ميخورند. آن زن لحن زنندهاي داشت. نغمه، اسمش بود و در
اين برف و سرما كفش پاشنه بلند پوشيده بود و جوراب نداشت، با صورتي پر
از ككمك! دو باره گفت: "اومدم دنبالات. شاپور خيلي مريضه. دوست داشت
شام پيشمون باشي. نانا هم منتظره." رژينا به ساعتاش نگاه كرد و گفت:
"باشه! امشب ميآم اونجا." و نغمه با صورت پر از ككمكاش خنديد و
گفت: "اومدم دنبالات كه نري خونه مجرديت." ميخواست با مزه و لوس
باشد، اما اصلا زن جذابي نبود، با اين حال ماركو عاشقاش شده بود. و من
فهميده بودم. من دو ماه بود كه فهميده بودم.
آن شب سايه هم همراه رژينا رفت به خانهی شاپور براي شام. در آنجا كلي
راجع به سفرش به سوئد گفت. شاپور قول داده بود كمكاش كند، ولي هنوز از
خيلي چيزها بيخبر بود. ماركوي من هميشه مرد ساده و صافي بود. هنوز
نميدانست كه سايه كيست. نغمه را درست نميشناخت و از رژينا شناخت كمي
داشت. او مهرك را خيلي زود فراموش كرده بود. بعد از شام، رژينا از سايه
خواست به خانه مجردياش بيايد و سايه طبق معمول و از خدا خواسته قبول
كرد.
برف نشسته بود و همهجا سفيد بود. مهتاب در آمده بود. باز شروع شد، اما من
منتظرش بودم. وقتاش بود. خوب ميدانستم كه مثل مگس ميشود و در تارهاي
چسبناك عنكبوتي من كه همهی سلولهاي مغزش را فرش كردهام، ميافتد
و بالهايش و تن سياهاش و صداي وزوز سمجاش اسير تارهاي مشبك و در هم
رفتهی نمدار من ميشود. همهی وجودش را و دست و پا زدن بيهودهاش را
نگاه ميكردم و به جان دادن تدريجي و خودخواهانهاش ميخنديدم،
بيآنكه به خودم اندكي فشار بياورم، حتا با وجود شرايط بدي كه برايام
ايجاد كرده بود. مدتها بود فهميده بودم طلسمام كرده. حدود دو ماه بود
كه روحام را كاملا قفل و بند شده ميديدم كه هيچ راه فراري و هيچ
آرامشي ندارد و اسير شده، كاملا اسير!
وقتي فهميدم طلسمام كرده، كار از كار گذشته بود و ديگر نميشد چاره كرد.
اشتباه كرده بود. همه چيز تقصير خودش بود. از اول مغزش غلط كار ميكرد.
به من مربوط نبود. چوب همهی حماقتهايش را ميخورد. خوب ميدانستم كه
بالاخره در دام من ميافتد و اسيرم ميشود، حتا بعد از طلسم كردنام.
تمام اين زانو زدنها و چنبره زدنها و التماس و بغضها را براياش
ميديدم. به فلاكت افتادناش را و گريههاي مداوماش را. افسوس كه ديگر
كاري از دستام ساخته نيست. با وجود اينكه آمده، اما كاري از دستام
ساخته نيست. بايد دو ماه پيش ميآمد، همان وقت كه سحرم كرد. در دالان
تاريكي نشسته بود و در چشمهاي سياهاش تنها چيزي كه ميديدم مثل هر
بار رنگينكمان بود و كشتي و موج و پرندههايي با بالهاي طلايي كه
پرواز ميكردند و از سقف جنگلهاي سرسبز ميگذشتند و به كف اقيانوس و
درياها ميرفتند و با پريهاي دريايي ازدواج ميكردند و كنار مرجانها
تخم ميگذاشتند.
دستان ظريفاش ميلرزيد و انگشتهاي باريك و بلندش كه هميشه بوي رنگ و
روغن ميداد. ميدانست كه اين كار اشتباه است، اما وقتي ترياك ميكشيد
با من روبهرو ميشد كه مدتها، بيست و دو سال، پنهان بودم. هميشه از
من فراري بود. خودش جلوي چشماش ميآمد. دو ماه بود كه با سايه اين كار
را ميكرد. هر بار گريه ميكرد و ميگفت: "پدر بالاخره بايد يه روزي
ازدواج ميكرد. آره، و من نميخواستم. من دوست داشتم كه تنها زن
زندهگيش بودم! ميخواستم قدرت داشته باشم، ميخواستم هم مادرش بودم
هم دخترش، هم همه چيزش ..." و من داد ميزدم: "رژينا! اين قدر سر من،
سر ناخودآگاه احمقات داد نزن! اين من بودم كه از بين رفتم، اقتدار و
زن بودنام. آه! تو، تو اين اجازه رو به شاپور دادي." و هر بار سايه
ميان حرفهايمان ميدويد: "اين رو بفهم! شاپور پدر رژيناست نه
ماركوپولوي تو!"
é |