|
بانو
شاهرخ ستوده فومنی
setudeh [ @ ] engineer.com
بانو
چه دور و
دیر گذشت روزهای با من نبودنات.
کدام خاک
قدمهای
عزیز تو را میبوسد؟
هنوز
سایهی
گیسوان عزیزت در پنجرههای متروک
خانههای
مهگرفته
جای
ماندهاند.
بانو
دریا یادت
هست؟
و قامت
بلند سایهات
که در
میان ریگهای تفته
رقص
میگرفت؟
گفتم:
"تنها
سایهات از تو بلندتر
میشود."
گفتی ...
_ لبخند
_
لبخند و
نور
که در
چشمهای سیاهات
خواب
میباختند.
بهار بود
قصد رفتن
داشتی.
رفتی ...
...
...
...
به وعدهی
وداع
خواب
ماندم.
چشمان من
نیز خواب باختند.
من در
خواب باختم.
بانو را
باختم.
و قامت
بلند تو را در باد
در مه
در
دنیایی که
تو سبز میخواندیش _ چشمهای من _
و من
در خواب
خواب
ماندم.
خواب ...
در خواب
گفته بودم:
"مرا ببر،
مرا نیز
با خود ببر!"
گفتی:
"..."
.
.
.
به
ساعتام نگاه میکنم
ساعت در
انتظار پاسخی از تو
خواب
مانده است
بیست
دقیقه به چهار صبح.
من تو را
خواب دیده بودم.
شعری از
«سایه» برایات خوانده بودم:
"دیدار
شد میسر
و
با
گریه پا شدم."
بیست
دقیقه به چهار صبح
با گریه
پا شدم.
بانو ...
é |