سال سوم، شماره شانزده اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ابليس عاشق - بخش هشتم

باغ و بهشت ايرانی - بخش اول

خلاقيت، خوبی، زنده‌گی

سكوت

زنبورهای وحشی

چالوس

تنهايی‌ام را

با ليليا شبی

به ياد م. اميد دوست‌داشتنی!

زندان

بانو

آن سوی ندانستن نسبت با ...

و باز هم نفس عميق

سياه سياه

 

 

سكوت*

ترانه جوان‌بخت

tjavanbakht [ @] yahoo.ca

نگارنده‌ی وب‌لاگ «ترانه»

 

دست‌اش را جلو آورد و دست‌ام را به نرمی گرفت. لب‌خندی بر لبان‌اش نقش بست.

- از شش اتاق رد می‌شويم. اين اتاق‌ها را خيلی‌ها قبل از تو تجربه کردند. اتاق هفتم را خودت بايد کشف کني. وقتی در هر اتاق را باز كردم، فقط سرت را خم كن و نگاهی به داخل بينداز. وارد اتاق‌ها نبايد بشويم. در اتاق‌ها که باز شد، نبايد حرفی بين‌مان رد و بدل شود و جمله‌ای که به من گفتي: "می‌بينم پس هستم،" يادت نرود. اين سه شرط ماست.

از راه‌روی باريكی كه با نور لرزان چند چراغ كوچك روشن شده بود، رد شديم. كمی سردم بود و هيجانی هم‌راه ترس وجودم را فرا گرفته بود. در يك اضطراب معلق نمی‌دانم چند ثانيه رد شد كه صدای او در گوش‌ام زنگ زد:

- اين‌هم اتاق اول!

قلب‌ام تندتند می‌زد. در اتاق را باز كرد.

باد شديدی به بيرون از اتاق وزيد. احساس کردم که اگر دست‌ام را نگرفته بود به گوشه‌ی راه‌رو پرت می‌شدم. سرم را خم کردم و به داخل اتاق نگاه کردم. يک خيابان پهن بود که جمعيت زيادی در دو طرف پياده‌رو به نظاره ايستاده بودند. چهار سرباز نشسته بر اسب‌های آراسته يورتمه می‌آمدند و از پشت سرشان سربازان با حرکات منظم و فشرده رژه می‌رفتند. زنی را کنار خيابان ديدم که به سربازان خيره نگاه می‌کرد. به صورت‌اش دقيق شدم. حالت چشم‌ها و بينی و خطوط گونه‌ها شبيه من بود. خودم بودم که در واتيکان به رژه‌ی سربازان نگاه می‌کردم. يک آن سرم را به‌سوی کليسايی که آن طرف خيابان بود برگرداندم. کليسای سنت پی‌ير رم با نمای خيره‌کننده و ستون‌های بلند که هيبت‌اش هر کس را در جای خود ميخ‌کوب می‌کرد، خود می‌نماياند. روز بيست و پنج دسامبر بود. اگرچه برف نيامده بود، اما هوا سرد بود و باد می‌وزيد. قرار بود که پاپ برای مردم در واتيکان سخن‌رانی کند. ديدم که به سمت کليسای سنت پی‌ير رفتم و وارد آن شدم. نگاه‌ام را به سقف کليسا دوختم. نقاشی‌های زيبايی از ميکل‌آنژ در کليسا خودنمايی می‌کرد. محو تماشايشان بودم که يک‌هو صدای بسته شدن در اتاق مرا به خود آورد.

- اين اولين هديه‌ی من برای تو بود.

پيش خودم فکر کردم که ای کاش آن موقع بود و من اين طور اسير و سرگردان نمی‌شدم. دوباره سکوت بين ما حکم‌فرما شد. راه‌رو را ادامه داديم. هنوز کاملا به خودم نيامده بودم که صدايش مرا به خود آورد.

- اين اتاقی‌ست که هنوز مفهوم پستی و بی‌شرفی در آن شکل نگرفته.

در اتاق را که باز کرد، صدای بچه‌های مدرسه که در حياط ازدحام کرده بودند، من را متوجه آن‌ها کرد. مسابقه‌ی والی‌بال در حال انجام بود و صدای تشويق بچه‌ها حياط را پر کرده بود. توپ دست يکی از دخترها بود. خودم را ديدم که در گوشه‌ی زمين منتظر صدای سوت معلم ورزش بودم. تا سوت زد توپ را با دست چپ‌ام به هوا بردم و با مچ دست راست‌ام محکم زير آن زدم. توپ به هوا رفت و صدای بچه‌ها که تيم کلاس‌ام را برای بردن در بازی تشويق می‌کردند، بلند شد. توپ سريع به زمين برگشت و قبل از برخورد به زمين بين بچه‌ها رد و بدل شد. من که در رديف عقب جا گرفته بودم، پاس آخر را به هم‌کلاسی‌ام دادم و او به هوا بلند شد و از بالای تور با يک ضربه‌ی محکم توپ را به زمين تيم مقابل زد. صدای تشويق بچه‌ها کرکننده بود. در هياهوی بچه‌ها بودم که در اتاق محکم به هم خورد.

-  اين دفعه تو را به قرن‌ها پيش می‌برم. وقتی نقشه‌ی ايران هنوز به شکل اين گربه‌ی کوچک نشده بود.

راه‌رو را ادامه داديم. به اتاق سوم که رسيديم نفس‌ام را دو باره در سينه حبس کردم و او فورا در اتاق را باز کرد. خودم را ديدم که مشغول تاس انداختن با يک مرد بودم. وقتی تاس را انداختم، صدای ناله‌ی تأسف‌بار مرد بلند شد. صدای همهمه‌ی اطرافيان شنيده شد.

-  پاريزاتيس انتقام کورش را خواهد گرفت.

درست شنيده بودم. آن‌ها مرا پاريزاتيس صدا زده بودند. با گوشه‌ی چشم به جلاد که به طرف‌ام آمده بود، اشاره کردم و او به سمت مزاپات که در قتل پسرم کورش دست داشت و در گوشه‌ی تالار دست و پا بسته بود، رفت تا ترتيب کنده شدن پوست او را طبق فرمانی که داده بودم، بدهد. صورت مزاپات زخمی و پيراهن‌اش نيمه‌پاره بود و نشانه‌های شکنجه بر او ديده می‌شد. وقتی جلاد چاقويی را که در دست داشت بالا برد، نگاه من و همه‌ی ناظران به برق چاقو خيره شد. چند لحظه گذشت. جلاد کارش را شروع کرد. صدای ضجه‌های مزاپات تالار را پر کرده بود، اما من با رضايت خاطر به صحنه‌ی خونين زجر کشيدن‌اش خيره شده بودم. سلاخی ادامه يافت. اين صحنه به قدری منقلب‌کننده و تهوع‌آور بود که نتوانستم به نگاه کردن ادامه دهم. يک آن به خودم آمدم. سرم را برگرداندم و در اتاق بسته شد.

- می‌بينی که تحمل ديدن آن‌چه خواستی، آسان هم نيست! نوبت اتاق چهارم است.

و دوباره راه افتاديم. به اتاق چهارم که رسيديم، به خودم قوت قلب دادم و گفتم که بايد ادامه دهم. در اتاق که باز شد، نگاه‌ام را به داخل دوختم.

زنی در تاريکی شب، منتظر کنار پياده‌روی خيابانی ايستاده بود. ماشين‌ها در چهارراه پشت چراغ قرمز بودند. وقتی چراغ سبز شد، به حرکت افتادند. هنوز چند ثانيه نگذشته بود که ماشينی جلوی زن ترمز کرد. مردی که داخل ماشين بود، شيشه‌ی پنجره‌ی در سمت راست را پايين کشيد.

- سوار شو!

- ايرج! من فقط  پول‌ام را می‌خواهم.

- حرف زيادی نزن، سوار شو!

زن به عقب رفت و صورت‌اش را برگرداند. نور چراغ کنار خيابان روی صورت‌اش افتاد و من توانستم صورت آن زن را ببينم. نه، اشتباه نمی‌کردم، خودم بودم! به طرف پياده‌رو که رفتم، ايرج از ماشين به سرعت بيرون پريد.

- روسپی بدبخت! اگر من نبودم که تو حالا زنده نبودي.

و به طرف‌ام هجوم آورد. سيلی محکمی به بناگوش‌ام زد. سرم از شدت آن ضربه درد گرفت. جيغ زدم و از ره‌گذران کمک خواستم. ضربه‌ی ديگری به سرم خورد و ديگر چيزی نفهميدم. صدای بسته شدن در اتاق مرا به خود آورد.

- می‌بينی حال و روز خودت را؟

به اتاق پنجم که رسيديم، به او گفتم:

- از اين به بعد خودم درها را باز می‌کنم.

- قبول!

در را باز کردم.  زنی تنها در کوچه‌ای سرگردان بود و زير لب با خودش نجوا می‌کرد:

- بچه‌ام الآن کجاست؟ آيا کسی پيدايش کرده يا  هنوز در گوشه‌ی پياده‌روست؟ نکند گربه‌ها کيسه را باز کنند؟ چه کاری کردم! آخر، راه ديگری نداشتم.

زن با گفتن اين جملات شروع به گريستن کرد. سرش را که بالا گرفت، صورت آن زن را شناختم. چه‌قدر ذلت‌بار بود که باز هم خودم را می‌ديدم!

در اتاق را بستم.

- چرا در را به اين سرعت بستي؟ من می‌خواستم ادامه‌ی ماجرای اين زن را ببيني.

- آن زن صورت‌اش را که بالا گرفت، ديدم که من هستم! در را بستم، چون نخواستم بيش از اين از ديدن اين صحنه رنج بکشم.

ديگر اعتراض نکرد و دو باره سکوت بين ما حاکم شد. به اتاق آخر که رسيديم، به او گفتم:

- بعد از اين اتاق، نوبت اتاق هفتم است. کجای اين راه‌رو بايد دنبال‌اش بگردم؟

- وقتی در اتاق ششم را بستی، ديگر من با تو نخواهم بود. تو خودت بايد پيداش کني.

از دست‌اش دل‌خور بودم، اما چاره‌ای نداشتم. مثل دفعه‌های قبل نفس‌ام را برای بار آخر در سينه حبس کردم و او در اتاق را باز کرد. زنی را ديدم که چاقويی خونين به دست جنازه‌ی مردی را از روی خود به يک طرف می‌کشيد. وقتی جنازه به زمين افتاد، زن در حالی که صورت‌اش از ترس به رنگ گچ شده بود، گفت:

- پست فطرت! می‌خواستی به من تجاوز کني؟ خوب به خدمت‌ات رسيدم، و گرنه مثل يک حيوان کثيف کار خودت را کرده بودي!

زن صورت‌اش را بالا آورد و مستقيم به من خيره شد. نگاه‌هايمان در هم گره خورد. صدايم کرد. منقلب شده بودم. در را به سرعت بستم. چند لحظه‌ای در همان حال بودم. به خودم می‌لرزيدم و توان باز کردن چشم‌هايم را نداشتم. نمی‌دانم در اين حالت چه‌قدر ماندم. چشمان‌ام را که باز کردم، خودم را در اتاق‌ام ديدم. چند کاغذ حاوی نوشته و تعدادی کتاب روی ميزم بود. دوست من همان‌طور که گفته بود ناپديد شده و تنهايم گذاشته بود. من آن شش اتاق را در سکوت طی کرده بودم، اما اتاق هفتم ...

 

* اين داستان پيش‌تر در وب‌لاگ شخصی نويسنده به انتشار رسيده است.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.