سال سوم، شماره سی اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ده‌سين

تولدی ديگر

نوروز من، آخرين يار

وقتی «ماهی‌سياه»های كوچولو ...

رنگ رؤيا

كو بهار؟

پيوند

بهاريه

سه نقطه

زنگ تعطيل

ترميم دل

نوروزان

هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

نشريه‌ی جدی، نشريه‌ی محفلی، و انگيزه‌های نوشتن

وقتی در آخرين دم سقوط می‌كنی

اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

بروز خود در وب‌لاگ

باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

از سخن تو

C'est la vie

شكفتن

هجرت

بازگشت

درخت غريب

همانا ما از خداييم!

تاريخ «کامل» اينترنت - بخش اول

مرد اول – بخش اول

 

 

درخت غريب

غلام‌عباس مؤذن

ga_moazzen [ @ ] yahoo.com

 

می‌خواهم زمان را بشكنم. بايد له شود تا دوباره آرام‌تر از پيش بازسازی‌اش كنم. سعی دارم دو باره برگردم. به نوجوانی‌ام برگردم. يك احساس مبهم، مانع می‌شود و نمی‌گذارد. شايد اشتباهاتی كه ديگران كرده و باعث شده‌اند تا آن گناه بزرگ را انجام دهم، بتوانم جبران كنم.

گناه بزرگ! بزرگ‌تر از دوست داشتن ديگران چه گناهی بود كه من مرتكب شده بودم؟

 

هنوز ننه زری در كنج تاريك صَعبادی* كه در تهِ آن خانه‌مان بود، نشسته و قليان می‌كشد. می‌خندد و از خنده ريسه می‌رود. می‌گويد: "به خودم می‌خندم. به افليجی‌ام كه ديگران باعث‌اش بودند."

يادم می‌آيد كه ديگر بچه نيستم. هيچ وقت نبوده‌ام! حالا كه دو باره فكر می‌كنم، می‌بينم هميشه با بزرگان كلنجار رفته‌ام. همه چيز را به خوبی درك می‌كنم. ننه زری گفت: "وقتی می‌خندم علت‌اش را نمی‌فهمم. به خودم می‌خندم كه چه‌قدر بی‌عار شده‌ام و پوست‌كلفت! به اين كه نمی‌توانم آب‌رويم را نگه دارم، می‌خندم. خجالت می‌كشم وقتی از زور خنده خودم را خيس می‌كنم. از خدا خجالت می‌كشم كه كلی نماز به او بده‌كارم. كاش‌كی اصلا اهل نماز نبودم و وادی آن را نمی‌شناختم. تو نمی‌دانی چه شهری‌ست شهر نماز! همه‌ی ابديت و آن‌چه آرزو می‌كنی كه باشد، در چهار ضلع كوچك سجاده خلاصه می‌شود. من به اميد يك چيز زنده‌گی را تحمل كرده بودم و آن هم عبادتی بود كه يادم داده بودند، اما حالا فقط خجالت می‌كشم!"

پكی به قليان می‌زند و سرفه‌ای خشك می‌كند. دو باره سرفه می‌كند و نگاه‌اش می‌ماند روی خاطره‌هايش. از دهان‌اش آب شُره می‌كند. انگار نگاه می‌كند به ته كوچه كه آفتاب به جوی‌های پر از لجن‌اش سرازير است. حسين خرك‌چی به دنبال دو الاغ‌اش كه بار گِل را می‌برند، از جلو او می‌گذرند. نوك چوبی را كه از درخت كُنار ملا چيده است، در گوشه‌ی شكم يكی از آن‌ها _ مثل بچه‌هايش دوست‌شان دارد _ فرو می‌كند و می‌گويد: "هين! يَمان‌زده‌های زبون‌بسته! ..."

عجب درختی بود درخت ملا! سر كوچه ايستاده بود تا اول هر بهار، بچه‌ها به آن سنگ بزنند و كُنار بچينند و با هم تقسيم كنند. ملا كه مرد، درخت‌اش هم مرد. مرد غريبی بود ملا. غريب‌اش كردند كه مرد.

ننه، زل زده به ته كوچه هنوز. همه چيز را می‌دانم. همه چيز را می‌فهمم. چه‌قدر سخت است! سردرگم می‌شوم وقتی سرنخ خاطره‌هايم از دست‌ام در می‌رود. ننه زری گفت: "بی‌چاره ملك‌محمد! بچه‌هايش مثل خودش عمرشان كوتاه است. از بس غصه می‌خورند عمرشان كوتاه می‌شود!"

ملك محمد اشنو می‌كشيد. اشنو سيگاری نبود كه هر كسی بتواند بكشد. آهی به تندی چاه دَرَك می‌خواست تا كسی بتواند به اشنو ويژه پك بزند. چاه درك در آخرين مرحله‌ی جهنم ساخته شده است. مستراح جهنميان است. ملك‌محمد گفت: "من آن‌جا را ديده‌ام! اگر عاقل باشی تو هم می‌بيني. فقط آدم‌های عاقل می‌توانند و اجازه دارند به اين چاه سرك بكشند."

ننه زری گفت: "ملك‌محمد! خدا رحمت‌ات كند! چه‌قدر به تو گفتم عاقلی كار شيطان است. بايد اهل دل باشی تا خدا به تو رحم كند."

ملك محمد خنديد: "آنانی كه زجر نمی‌كشند، دلی دارند به نرمی دريا. دردهای اين مردم مرا پير كرده است. عقل مال آدم‌های پردرد است زري. حيف كه نمی‌توانم گريه كنم! خجالت می‌كشم كسی مرا ببيند كه گريه می‌كنم. گريه كردن مال زن‌هاست."

ننه زری پك می‌زند به قليان‌اش. دود غليظی را بيرون می‌دهد از ريه‌هايش. دو باره پك می‌زند. لب‌های ننه آويزان می‌شود. می‌گويد: "به خاطر همين است كه عمر زن‌ها بيش‌تر از مردهاست."

صدای اذان از گَوِه‌هاي** باريك می‌گذرد و به صعباد می‌رسد. لب‌خندی می‌زند. عاشق صدای اذان است ننه. كلمه‌های اذان را تكرار می‌كند زير لب‌های آويزان‌اش. گريه می‌كند و می‌خندد. می‌خندد و گريه می‌كند. صدای اذان چه زيبا و نرم است! مثل صدای زبانی كه از شهر دل می‌آيد. می‌خواست بلند شود تا تيمم كند و به نماز بايستد كه خفه‌گی به سراغ‌اش آمد. دود تنباكو در سينه‌اش گير كرد كه توانست راحت شود. نفس راحتی كشيد وقتی نيت نماز كرد. من ملك محمد بودم كه می‌خنديدم! هنوز صدای اذان با فشار از گوه‌های شهر می‌گذرد. زمان را گم كرده‌ام. نمی‌توانم برگردم.

 

* صَعباد: كوچه‌هايی با سقف گنبدي،

**- گوه: كوچه‌ی باريك و بن‌بست.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.