|
كو بهار؟
بيژن باران
alborzray [ @
] yahoo.com
بهار،
وقتی زمين در مدار تکرار
خود را
به خورشيد نزديکتر کند،
دانه و
جوانه
برای
فرياد رنگ و رايحه بیتابی کنند.
در
پندارم تويی با هفت قلم آرايش
پيچيده
در عدل باز سخاوت چيت گلدار، گلآب بر تنات
با
آويزههای پرتلألو، منجوقهای شکوفه و جقه، آوندها جوشند به صمغ.
پرواز
مشتهای آواز شيدايی عشق پرستو در هوا.
ولی
امشب نظرت عوض شد
حرير
سفيد به بر کرده در کور نور شب
_ چون
عروسی بر آستانهی در
پاک و
پُرناز ايستاده _ بیقرار، در انتظار.
آستر
خاکستری و سفيد در بوم برفی به پيرهنات کوک میخورد.
شاخههای
درختان در طبقات پشمک سفيد سوار نامطمئن خاضعانه خم شده
در اين
جهان ابيض بیسايهی سفيد ناپايدار.
با
شبيخون جو سرد
دانه های
دقايق زندهگي،
برف بر
باغ فرو فتد.
مرا ز
پنجرهی ارتباط
شيفتهی
پاکی خود کنی.
غبار
نامطمئن زمان به خاطراتام پراکنی.
صبح است!
پيرهن بياض ترا کنار ميزنم.
دست بر
پاکی تو میکشم _ با مکث نفسی عميق.
چشم از
حضور سفيد تو پر ميکنم.
بر بازوی
پاک پر برف تو بوسه میزنم
ناز تو
بر لبام آب میشود.
از سودای
سکرآور سوزان تو
پيالهی
قلبام پر از شراب شوق،
لرز خفيف
اشتياق بر من عارض شده
بر دست
نخوردهگی تو با عشق و شيفتهگی پا نهم.
در
سينهی محبت پر دمای تو نفس ميکشم.
چشمان من
پر از پاکی تو ز شوق خيس ميشوند.
سينهام
ز سوز تو گرم شده
از حضور
تو، نفسام ميان من و تو حجم حائل شود.
سم
ضربههای ظريف جفت آهو در سِحر سَحر به برف نوشته:
"دوستان
شکيبايی بايد،
سرما به
سر رسد!"
رنگ و
رايحه پايکوبی خواهند کرد
او با
لباس ملی سبز سفيد سرخ، سرشار شهد و شير
در
آستانه انتظار ظهور میکند.
تا
پرندهگان به وجد آيند.
کودکان
بر آتش پريده،
با
لبخند شرم بنفشه در باغچه
بوسه ز
مادر و پدر گرفته _ در منظر
مستطيل
هفتسين، تنگ بلور زوج قرمز ماهي، دو پرتقال سوار بر هم تحويل سال،
نو
پوشيده، به خانهی پدربزرگ
برای
تازه ديدار، عيدي، ميوه، آجيل، تخم کفتری رنگارنگ،
در عکس
خانواده، صامت و ساکن شوند،
تا اين
خاطرات شيرين در ذهن پاک آنا حک شود برای هميشه.
در حلقه
عاطفه و شادی سيزدهبهدر
مفتون
قرهني، گيتار، دنبک و دايره زنگی آهنگ رقص و سرور
لیلیکنان به لبهی استخر رسند
پر از
تصوير آسمان آبي، موج ملايم هشتاد و هشت در پی شنای جفت اردک عاشق.
بهار در
راه است.
شانهبهسر بر چينهی ديوار خبر دهد: بهار گير کرده
در
گردنهی تنهايی گدوگ، از درهها به يال ابلق کوههای سههزار
زير هوار
آشوب ناگهانی بهمن عظيم،
بهار
فرياد ساکت سر دهد: باغ را دوست دارم!
از زير
خروار خرفتی و خرافات
بهزودی
بهسوی شهر خواهم شتافت.
به آن
وعدهی تبسم و گرمی آفتاب دادهام.
خواهماش
گفت: سر را بلند کن!
در
آيينهی شکستهی يخ، چهرهی چندوجهی خود را نبين!
ببين
حاشيهی گلههای ابر مليلهدوزی میشوند.
نوار
سيمين نيمروز، ابرهای کدر را در محاصره میگيرد.
افق شرق
به مجمر مسين ماه مضطرب گفت:
ز من دور شوی، کوچکتر شوی، پريدهرنگتر شوی!
پاسخ آمد: من در پی خورشيد به غرب میروم.
کمانههای مطبوع زمين بهزير گسترهی پاک برف.
بالا،
چشم باز ماه، آغشته به بوی عشق و باه، بدون پلک زدن
ناظر
«اين همآغوشی دلفريب _ مغازلهی ازلی زمين بهزير برف!»*
من شراب غروب را در آغوش گرم سه رنگ رايحهمند تو
با رضايت
خواهم نوشيد.
مرا وصل
تو تبرک است.
تا تو به
اين وعدهی صد ساله، کی وفا کني؟
* نقل از مريم رئيسدانا
é |