حالا حال تنام خوب است،
آنقدر که آواز میخواند
و همهی لباسهايش را دور میريزد
مثل کلاغی که
روی تير چراغ برق نشسته است
و هيچ عين خيالاش نيست که زمستان است
بالا و پايين میپرم، میرقصم
و درست يادم نمیآيد که
در
بهار بود يا زمستان ...
حالا مثل تمام خوابهايم
در
تاريک و روشن فلزی رنگی ايستادهام
و زل زدهام به حياط که خوشگل است،
که حجم شب را مثل تنی سالم و نقرهای بغل زده است
حالا، ...
حال تنام خوب است
و کسی زير پوستاش
وول میخورد،
گاز میگيرد،
جيغ میکشد
و من يادم نمیآيد که ...
و من هيچ چيز يادم نمیآيد
شايد
در خوابهايم قدم زدهام،
کسی را ديدهام ...
_ کسی مرا ديده است؟
نمیدانم ...
اما، ...
حال تنام خوب است
مثل دهان مکندهای سرما را میبوسم
تمام يخها
آب
میشوند
حالا،
من
حال
تنام خوب است
و
هيچ سه نقطهای مختوماش نمیکند