امروز چندم اسفند است؟
نمیدانم.
سه
نقطه هميشه محاصرهام کرده است
...
سه نقطه
كم كه میآورم
در خودم قايم که میشوم
خودم را قايم که میکنم
پشت همين چيزهای مزخرف روزمره
سه نقطه میشوم
و جايم خالی میماند
آن روزها كه عاشق بودم هم سه نقطهی محض بودم
بعدها هم آن روزها سه نقطه شدند
و اين سه نقطه هيچ وقت پر نشد
تب داشتم و هذيانم سه نقطه بود
...
به ياد كسی، چيزي، كی، كجا؟ ...
دلام تنگ شده است
دلام تنگ شده است، ...
حتا
برای خودم
میخواهم تمام سه نقطهها را پر کنم
از روی خودم و هر چه سه نقطه است بپرم
و حيف
حيف از سه نقطههايی که ننوشته خط خوردند ...
مثل خاکسترهايی که از وسط دود
درست روی پرز قالی پهن میشوند
و
وقتی دست بکشی ...
هيچ ...