|
وقتی «ماهی سياه»های كوچولو میميرند
فرزانه فراهانی
f_farahani [ @ ]
parsimail.com
نگارندهی وبلاگ «كتيبه»
به ياد
انديشهی لطيف صمد بهرنگی
پولکهای نقرهای و قرمز میچرخن و برق میزنن، ريز میشن و درشت. بالههای
ظريف و تور توری چندپر و چيندار، باله راه میندازن، جلوتر يه دايرهی
درشت با يه مرکز سياه، خيره و بیحرکت رو تن پولکها سواره. پايينترش
يه هفت چپه باز و بسته میشه، بیصدا و کشدار. بالاتر از همهی اينها
يه تودهی سياه پر از پولکهای نقرهای براق، افقی و بیحرکت، با يه
دايرهی درشت با مرکز سياه، پر توقع و خيره رو به بالا مونده.
به خودم میآم. نگام به ساعت میافته. هفته. صدايی تو سرم میپيچه:
"ديوونه! ديرت شد، زود باش!" بهتزده بهاش نگاه میکنم. يعنی ولاش
کنم و برم؟ انگار يکی هولام میده.
ليوان چايی بهدست اين ور اون ور میرفتم و داشتم آماده میشدم که ديدماش.
تموم شد. امسال هم يادگاری سال تحويل مرد! آره تحويل و تحول و حلول!
دو ماه داره تموم میشه، اما کو تحول؟ اگه عمه خانومام اين حرفا رو
میشنيد، میگفت: "چيزی که عوض داره گله نداره! مگه از ته دلات حول
حالنا گفته بودي که حالا ..." با قاشق چایخوری که تو دستامه آروم برش
میدارم. نزديکترين چيز دستمال کاغذيه. ماهيو میذارم روش. دستمالو
تا میکنم و میرم تو آشپزخونه. چشامو میبندم و دستمالو میندازم تو
سطل زباله ...
تو يه تاکسی کهنه و زهوار در رفته خانومی کنارم نشسته و داره با يه پنبه
لاکهای قرمز رو ناخنهاشو پاک میکنه. نگاه سريعی به صورتاش
میندازم. عصبی و کمخواب به نظر میرسه. مقنعهی کج و کولهی چروکی هم
سرشه که نشون میده، اون هم مثل من هولهولکی از خونه زده بيرون. مردی
که کنارشه داره از پنجره بيرونو نگاه میکنه. هر از چند گاهی يه نگاه
به ساعتاش میندازه و يه چشم غره به خانومه میره. میفهمم که زن و
شوهرن.
-
میمردی اگه اون ساعت صابمرده رو کوک میکردی؟
- به من
چه! مگه دسات شيکسه بود؟ خودت کوکاش میکردی.
- لا
الاه الا ... زن! دهن منو وا نکن سر صُبی!
- حالا
مثلا اگه وا شه چی میخوای بگی؟
- بس کن
تا اون روی سگ منو بالا نياوردی!
راننده: "بس کن جوون! اول هفتهای خون خودتو کثيف نکن!" مرد ساکت میشه و
نگاهاشو به خيابون میدوزه. تو ترافيک مونديم، ساعت هشت و ده دقيقهاس
و هنوز کلی راه مونده. رو صندلی جلو دختر و پسر جوونی نشستن و آروم
آروم و در گوشی با هم حرف میزنن. گاهی هم از خنده ريسه میرن. بوی
عطرهای هوسانگيزی که با هم قاطی شدن، فضای ماشينو پر کرده. سرمو به
شيشهی ماشين تکيه میدم.
يه بنده خدايی میگفت وقتی حضور عشقات هميشهگی شد، ياد دستمال عطریای
بيفت که ته کمد نگهاش داشتی و الان اگه بری سراغاش هيچ بويی نمیده.
ياد ماهی سياه میافتم که چهطور با چشمای باز و دهن وارفتهش بهام خيره
شده بود. انگار داشت باهام حرف میزد.
_ ديگه
طاقت نداشتم! تا کی قرار بود همينطوری دور خودم بچرخم و تصاوير تکراری
ببينم؟ تو که منو میشناسی. نمیتونستم اون وضعو تحمل کنم. ديگه حالام
داشت از اون دو تا لوند قرمزپوش که يهسره پز پولکای برق برقی و دمهای
چندپرشونو به هم میدادن و تنها تفريحشون چرخ زدن و گفتن حرفای
هميشهگی بود و همهی زندهگیشون تو وول خوردن تو اين تنگ کوچيک خلاصه
میشد، بههم میخورد. فکر دريا راحتام نمیذاشت.
با صدای زن به خودم میآم. میخواد پياده شه.
آقای مقدم نگاهی به ساعتاش میندازه و زورکی جواب سلامامو میده. به سرعت
میرم و پشت ميزم میشينم. از لای کاغذای درهم برهم و به هم ريختهای
که دیروز با عجله رو هم چيدم، برگهی يادداشتامو پيدا میکنم. خانوم
بیدل همينطور که طرفام میآد میگه: "اونقدر غرق کاری که جواب سلام
نمیدی؟ پاشو بريم ناهار." سر ناهار همکارا دارن از جنسای يه مغازه که
همهشون کيفهاشونو از اونجا خريدن، حرف میزنن. زندهگیم اونقدر
تکراری شده که ساعتهای غذا خوردنام هم مثل همه. غذا هفتهای دو روز
ماهيه، موجود سرخشدهای که وسط بشقاب با چشمای ور قلمبيده و دهن
وارفتهش يه دنيا حرف باهات داره ...
ساعت چهاره. احساس میکنم اگه يه ذره بيشتر به اين پروندههای تکراری نگاه
کنم، بالا میآرم. خودکارو میندازم کنارو به صندلی تکيه میدم.
منظرهی بيرون پنجره هميشه برام جالبه: يه پل که ماشينا با سرعت از
روش رد میشن و چه خوب که فقط حرکته و حرکت، نه سکون! کاغذای رو ميزو
با بیحوصلهگی رو هم میچينم تا پخش و پلا نباشن.
تو خيابون انقلاب روبهروی دانشگاه راه میرم و کتابفروشیها رو نگاه
میکنم. چشمای حريصام کتابها رو میبلعن. خيلی وقته که کتاب نخوندم.
يه زمانی وقتی میاومدم اينجا تا قرون آخر پولامو کتاب میخريدم.
چهقدر دلام میخواست بخونم. چهقدر دلام میخواست بنويسم. نگاهام
به نردههای دانشگاه میافته. يادگار استوار ايستادهگی، شور، هيجانِ
رفتن، بودن و شدن!
دو باره ياد ماهی سياهه میافتم. سر سال تحويل بهاش قول داده بودم که
ببرماش. مثل ماهی سياههای قبلی.
ساعت هشت و ربعه. الان حتما مقدم داره به ساعتاش نگاه میکنه و منتظره که
چشمغرهی صبحگاهیشو تحويلام بده. سرمو به شيشهی اتوبوس تکيه
میدم. خنکای صبح و طروات و خيسی جادهی چالوس حالامو جا میآره. تو
دستام يه دستمال کاغذی تا شدهس که هر چی جلوتر میريم، احساس میکنم
داره خيستر میشه. بهاش لبخند میزنم. میدونستم که طاقت میآری.
دارم میبرمات!
é |