|
رنگ رؤيا
فاطمه فروزان
fatemeh.forouzan [
@ ]
gmail.com
سبزهها
زرد شد، خزان سپيد. برفها آب شد. اکنون نغمهها نويد بهار میدهند،
بهار نويد بارش. باران بر نغمهها و بهار میبارد. من شکوفه میزنم. نو
میشوم، با کهنهگیهايی که از دوش خواهم فکند که مدتهاست سنگينی
میکردند و بر بوم سپيد بیلک نقطهی آبی روشنی خواهم نشاند. با خطی
سبز و ماهی سرخ و بومی اميددهنده میسازم که بنشانماش بر فراسوی
بيمهايم و ره بسپارم در روشنايی فانوسهايی که به روز مزيناند و بی
که گمکردهگی در صدايم به فرياد آيد، ترانههای گمکردهام را زمزمه
کنم ... قلههای برفگير دعوتکننده میخوانَدَم. من بدون آن که آرزويی
کرده باشم از کوه میپرم و رها میشوم در نغمهها و باران. چه گرمای
مطبوعی در دلام زبانه میکشد: برفها آب شدند. آب سرخی را به گلهای
پژمردهای پاشيد که من شبانگاه گريسته بودم و گلها غنچه کردند از
عشق. من و پنجرهام رو به تو باز شديم. پنجره انعکاس حضور تو را در خود
داشت و تو سراپا شوق وارد شدی و من ورودت را به دو چشم ديدم. برفها آب
شد، چه باک که دير يا زود؟ و رد پاها محو و ناپيدا شد، چه اهميت به بود
و نبودشان؟ بهار حضور توست. به رد پاها چه اکتفا؟
در اين
کوير و شنهای بیتاباش رؤيا ديدم يا کويرم کذب است؟
حسرت
دستام را به لرزش از نوشتن باز میداشت يا اشتياق؟
و بهار
حضور تو بود يا رد پاها دليل رفتنات؟ ...
اکنون از
انتظار خسته نيستم. بر آن شوق دارم که اکنون نويددهنده است و بغضام
اکنون از شعف است. باور کن، از تصور صحنهای که در برابرم تصوير شد و
قدم گذاردن بر آن دلام لرزيد و اشکی بیتاب شد.
«آسوده بخواب که اکنون رؤياهايم رنگ حقيقت دارند!»
é |