|
همانا ما از خداييم!
مائده م.
moon_ma4 [ @
] yahoo.com
پا در
راه گذاشت. روز بود، و دشت گسترده، و راه روشن.
راه
رفت. شب شد. چشماناش را بست.
گرمای
دستی بيدارش کرد. راه رفت. شب شد. ترسيد.
روشنای نگاهی آراماش کرد. راه رفت. روز شد.
راههای ديگر را ديد، و پاقدمها را. مردم را ديد. روز بود.
راه
رفت. غبار جاده بر بدناش نشسته بود. دستی به لباساش کشيد.
گرد و
غبار که ميريختند، هوا روشن و روشنتر ميشد. شب نبود؟
غبار
که از لباس گرفت، همه جا را روشن ديد.
انا
لله و انا اليه راجعون!
é |