سال سوم، شماره سی اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ده‌سين

تولدی ديگر

نوروز من، آخرين يار

وقتی «ماهی‌سياه»های كوچولو ...

رنگ رؤيا

كو بهار؟

پيوند

بهاريه

سه نقطه

زنگ تعطيل

ترميم دل

نوروزان

هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

نشريه‌ی جدی، نشريه‌ی محفلی، و انگيزه‌های نوشتن

وقتی در آخرين دم سقوط می‌كنی

اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

بروز خود در وب‌لاگ

باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

از سخن تو

C'est la vie

شكفتن

هجرت

بازگشت

درخت غريب

همانا ما از خداييم!

تاريخ «کامل» اينترنت - بخش اول

مرد اول – بخش اول

 

 

 باز هم از محمود در همين شماره:

 باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

 

 

باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

محمود كوير

mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com

 

از ديگر بناكننده‌گان بهشت عرفانی بر زمين، سياوش، نماد آزاده‌گي، پيمان‌داري و صلح‌جويی‌ست. او بهشتی شگفت به نام گنگ دژ بنا می‌نهد كه:

كزين بگذري، شهر بينی فراخ

همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوي

به هر برزني، رامش و رنگ و بوي

همه كوه نخجير و آهو به دشت

بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دري

بيابی چو بر كوه‌ها بگذري

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبينی در آن شهر بيمار كس

يكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب‌ها روشن و خوش‌گوار

هميشه بر و بوم او چون بهار

 

گنگ يا بهشت مقدس بر زمين، سپس از ايران به شرق و غرب جهان رفته است. در زبان چينی نيز گنگ مقدس است. رود مشهور و مقدس گنگ در هند قرار دارد. برج‌های هفت‌گانه بر گرد همدان نيز گونه‌ای بهشت بوده‌اند و شايد نام همدان از اين واژه‌ها تشكيل شده است: «گنگ + مت + انه». مت در اوستا به معنی جاودانه و گنج جاودان و يا گنگ جاودان و يا بهشت جاودان است. هم‌چنين نام قديمی چاچ يا تاشكند، گنگ بوده است:

درآمد به آن شهر مينو سرشت

كه تركان‌اش خوانند: گنگ بهشت

بهاری در او ديد چون نو بهار

پرستش‌گهی نام آن: قندهار

 

هم‌چنين گنگ بهشت نام قلعه‌ای بوده كه ضحاك در شهر بابل ساخته است. بيت‌المقدس نيز يكی از همين خانه‌ها يا باغ‌های مقدس بهشتی بوده است:

به خشكی رسيدند، سر كينه جوي

به بيت‌المقدس نهادند روي

چو بر پهلوانی زبان راندند

همی گنگ دژ هوختش خواندند

به تازی كنون خانه پاك خوان

برآورده ايوان ضحاك دان

 

 از اين همه بر می‌آيد كه مركز اين جهان عرفانی و باغ‌های بهشت، همان بلخ و نوبهار بلخ بوده است و فردوسی نيز از پرستش‌گاه‌های بزرگ بلخ چون نوش‌آذر ياد می‌كند. در بندهشن نيز مكان گنگ دژ را خراسان دانسته، چند فرسنگ دورتر از دريای فراخكرت. در تاريخ بخارا، حصار ارگ بخارا يا قهندژ بخارا را گهنگ دژ و گنگ خوانده و به صورت كنگ نيز در كنگان و كنگاور باقی مانده و به شكل كند نيز در تاشكند، كندوان، كندو. سمركند و نيز به شكل‌هاي: كمب، كمبه، گنبه، گنبد، گنبه، گمبه و به معنی نيايش‌گاه و خانه، حتا در زبان‌های اروپايی راه يافته است.

اين بهشت زيبای گم‌شده از جان و جهان آدمی بوده است، كه عارفان و شاعران را به سوی خويش می‌كشانيده و ادبيات و فرهنگ ما بر آن باليده و از آن سيراب شده است. بهشت گم‌شده‌ی درون آدمي:

خود ز فلك برتريم، وز ملك افزون‌تريم

زين دو چرا نگذريم؟ منزل ما كبرياست

 

مژده‌ی وصل تو كو، كز سر و جان برخيزم

طاير قدسم و از هر دو جهان برخيزم

آری! طاير قدس است آدمی! سيمرغ بلندپرواز قاف جان است آدمی! و چنين است كه نی‌نامه‌ی مولانا، با فريادی از اين جدايی، جدايی انسان از نيمه‌ی تاب‌ناك و رخشان خويش. از ريشه و باغستان سبز خويش، آغاز می‌شود. اين مولاناست كه نی است. اين نی است كه مولاناست. اين انسان است كه از نيستان درون خويش بركنده شده است:

بشنو اين نی چون حكايت می‌كند

از جدايی‌ها شكايت می‌كند

كز نيستان تا مرا ببريده‌اند

از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند

 

و اين اشتياق به كشف گوهر تاب‌ناك درون در همه‌ی ذرات هستی نهاده است. دين و آيين آن مردمان در آن روزگار دور چنين بوده است. دين برای آنان چيزی جز كشف گوهر درونی خويش نبوده است. انسان و هستی هر سحرگاه با بوسه‌ی خدا زاده می‌شود و خود خداست و با خدا يكی است و آن همه فرياد اناالحق چيزی نبود جز اين. آن همه خروش مولانا و عطار و حافظ، برای شادمانی و سرور و دست افشانی و پای‌كوبی را، آن همه فرياد عاشقانه‌ی آنان برای رهايی از تعصب و عقل خشك و زهد ريايی را، چرا از ياد برده‌ايم؟

بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم

فلك را سقف بشكافيم و طرحی نو دراندازيم

 

اين چه سخنی است كه حافظ گفته است؟ بياييد آن را بار ديگر بخوانيم! نه، تنها نخوانيم! تفسير و تحليل و تاويل‌اش هم نكنيم! ساده و زلال و روان است اين شعر! جان دارد و با من و تو سخن‌ها می‌گويد.

مشكل اين‌جاست كه دنبال تفسير و تحليل‌اش تا آن‌جا می رويم كه خودش را از ياد می‌بريم. راستی كه چه هوايی در سر داشته است اين رند شيراز كه گفته است:

بر باد اگر رود سر ما، زان هوا رود

 

سخن روشن است. سخن از مقام آدمی‌ست. مقام عشق است. مقام آزاده‌گی‌ست. مقام خرد است. مقام داد است. مقام مهر است. مقام مداراست. فراتر از همه مرزها و ديوارها و بندها:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

 

تعصب و كعبه و بت خانه كجا و فرياد مولانا كجا كه:

نيمی‌ام ز تركستان، نيمی‌ام ز فرغانه

نيمی‌ام ز آب و گل، نيمی‌ام ز جان و دل

 

تعلق‌ها و وابسته‌گی‌های آيينی و نژادی و سياسی كجا و گل‌بانگ عاشقانه‌ی حضرت حافظ كجا كه:

غلام همت آن‌ام كه زير چرخ كبود

ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

 

اين سخنان گوهر و جان عرفان ايرانی‌ست. ريشه و بن فرهنگ و دانش ايرانی‌ست.

سبز و سرو باشيد!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.