سال سوم، شماره سی اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ده‌سين

تولدی ديگر

نوروز من، آخرين يار

وقتی «ماهی‌سياه»های كوچولو ...

رنگ رؤيا

كو بهار؟

پيوند

بهاريه

سه نقطه

زنگ تعطيل

ترميم دل

نوروزان

هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

نشريه‌ی جدی، نشريه‌ی محفلی، و انگيزه‌های نوشتن

وقتی در آخرين دم سقوط می‌كنی

اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

بروز خود در وب‌لاگ

باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

از سخن تو

C'est la vie

شكفتن

هجرت

بازگشت

درخت غريب

همانا ما از خداييم!

تاريخ «کامل» اينترنت - بخش اول

مرد اول – بخش اول

 

 

 باز هم از شادی در همين شماره:

 تولدی ديگر

 هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

 

 

اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

شادی بيان

shadi.bayan [ @ ] gmail.com

 

مارگريت دوراس: فيلم‌نامه‌نويس، نمايش‌نامه‌نويس، کارگردان تآتر و سينما و پيش از همه‌ی اين‌ها، نويسنده‌ی محبوب فرانسوي. در سال 1914 در هندوچين از پدر و مادری فرانسوی متولد شد. در هجده ساله‌گی برای ادامه‌ی تحصيلات به فرانسه رفت و سپس برای هميشه در آن‌جا اقامت گزيد. نزديک به هفتاد اثر متفاوت در طول زنده‌گی هشتاد و دو ساله‌اش خلق کرد. و در 1996 قلب‌اش از هم‌راهی با او باز ايستاد. چندی پيش نيويورك‌تايمز طى يك نظرسنجى كه از خانم‌هاى علاقه‌مند به ادبيات و خواننده‌گان حرفه‌اى انجام داده بود، دو کتاب «عاشق» و «درد» او را جزء محبوب‌ترين آثار فرانسوى در چند سال اخير اعلام كرد. از گفته‌های معروف دوراس است که:

"اگر نمى‌نوشتم، حتما الكلى مى‌شدم. ننوشتن و ناتوانى از آن، چنين وضعيتى را مى‌آفريند! شايد به همين دليل است كه اين همه الكلى داريم."

 

...

سال‌ها پيش در ازدحام و شلوغی امام‌زاده حسن، از زيرزمين پاساژی پايين رفتم و وارد يک کتاب‌فروشی شدم. بي‌درنگ چشم‌ام به يک کتاب کوچک صد صفحه‌اي، مزين شده به عکس دخترکی با روسری آبي، ميان برگ‌های زرد پاييزی افتاد. کنار تصوير دخترک نامی به رنگ قرمز حک شده بود: «اميلي».

من با «اميلی ال» به دنيای مارگريت دوراس قدم گذاردم. دنيايی که بعدها در قلم هيچ نويسنده ديگری شبيه آن را نيافتم. در آن زمان، وقتی اميلی را خواندم، تصور کردم از نابلدی مترجم بوده که اثری اين گونه متولد شده است. جملات غربت و رمزآلودی عجيبی داشتند و ديالوگ قهرمان‌ها يا صداقت بود يا سکوت. بعدها با ديدن باقی آثار دوراس: «عاشق»، «باغ گذر»، «درد»، «سدی بر اقيانوس آرام»، «شيدايی لول والری اشتاين»، «ساعت ده و نيم شب در تابستان»، «گفتا که خراب اولي»، «نايب کنسول»، «حيات مجسم»، «مُدراتوکانتابيله»، «بحر مکتوب»، «عشق»، «باران تابستان»، «آبان، سابانا، داويد»، «نوشتن» و «همين و تمام!» به دنيای منحصر به فرد او ايمان آوردم.

دل‌ام مي‌خواست در باره‌ی سدی بر اقيانوس آرام براي‌تان بنويسم، در باره‌ی شيدايی لول والری اشتاين، خصوصا از اميلی ال! و نيز ساعت ده و نيم شب در تابستان، اما زمان زيادی از خواندن همه‌ی اين کتاب‌ها گذشته است و من حافظه‌ی بسيار بدی دارم. شايد هم علت‌اش اين است که آثار دوراس را مثل از قحطی برگشته‌ها يکی پشت ديگری قورت داده‌ام و حالا همه‌شان را با هم قاطی می‌کنم!  در هر حال، برای نقد و نوشتن در باب چنين آثاری بايد همه‌شان را از نو بخوانم. بعدها حتما خواهم خواند. سه چهارتايشان را خيلی دوست دارم، ولی اين روزها نه! با اين همه، به نظرم آمد شايد بد نباشد بخش‌هايی از آخرين کتاب‌اش، «همين و تمام!» را برای‌تان اين‌جا بياورم. می‌تواند محرک خوبی شود برای کسانی که تا کنون با آثار او انس و آشنايی‌ای نداشته‌اند. اين کتاب از بيست صفحه تجاوز نمی‌کند و حاوی جملات و گفت‌وگوهايی کوتاه ميان دوراس با خودش و «يان آندره‌آ»ست، دوست جوانی که از سال 1980 رفيق راه زنده‌گی دوراس بود و در آخرين لحظات کنار تخت‌اش. تابستان گذشته کتابی از يان آندره‌آ با نام «همان عشق» به ترجمه‌ی قاسم روبين (مترجم فعال آثار دوراس) توسط نشر نيلوفر چاپ شد _ که البته من هنوز نخوانده‌ام‌اش، ولی از قرار معلوم سبک اين کتاب شباهت فراوانی به سبک داستان‌های دوراس دارد. کسی چه می‌داند، شايد از سر هم‌نشينی آن سال‌ها، دوراسی ديگر متولد شده باشد. بايد خواند!

 

ي.آ: چه حاصل از نوشتن؟

م.د: نوشتن، هم دم فرو بستن است و هم گفتن. گاهی هم مرادف آواز خواندن است.

ي.آ: و رقصيدن؟

م.د: رقصيدن هم هست. رقصيدن وجهی از خود آدم است ...

 

14 اکتبر 1994. اين تاريخ فقط برای راقم اين سطور معنا دارد.

در واقع مبين چيزی هم نيست.

رقمی‌ست منتظر. منتظر رقمی ديگر. و خشت سيمانی.

در آستانه‌ی آن تاريخ مقدرم. تاريخ ابطال ...

 

من هيچ وقت الگو نداشته‌ام.

در عين تمکين، تمرد کرده‌ام.

هنگام نوشتن دچار همان جنونی‌ام که در زنده‌گی دچارش هستم.

به وقت نوشتن با انبوهی از صخره‌ها رودررويم.

همان صخره‌های سدی بر اقيانوس آرام ...

 

شما راهی انزوا هستيد، يک‌راست. من اما نه! من کتاب‌هايم را دارم ...

 

فضيلت راه خود را طی می‌کند. به از بندرسته می‌ماند.

واژه‌ای چون «نويسنده» وقتی به دوراس اطلاق می شود، وزنی مضاعف پيدا می‌کند.

من نويسنده‌ای هستم وحشی و اميد از کف داده.

 

مردن چه سخت است.

در لحظه معينی از زنده‌گی، همه چيز تمام می‌شود.

احساس‌ام اين است: همه چيز تمام می‌شود.

چنين است ...

 

بوسه‌ی واپسينی در  ميان نيست.

همين! چيز ديگری برای گفتن ندارم، حتا يک کلمه.

چيزی برای گفتن نمانده ...

 

بيا. بيا به آفتاب. همين آفتابی که هست.

 

نوشتن در تمام عمر، يادگيری نوشتن است. نوشتن چيزی را علاج نمی‌کند.

 

پاره‌چوبی سفيدم. شما هم همين‌طور. البته به رنگی ديگر ...

 

زنده است کلام عشق.

بيا، تا مهرمان را بر زبان آريم. کلمات‌اش را خواهيم يافت. شايد هم کلماتی در کار نباشد.

خواهان زنده‌گی‌ام. حتا همين زنده‌گی حی و حاضر. حالا شد، کلمات‌اش را يافتم.

 

بوسه‌هاتان تا آخر عمر در خاطرم می‌ماند.

وداع! وداع با هيچ کس. حتا شما.

تمام شد. ديگر چيزی نمانده. دفتر را بايد بست.

 

چه کار بايد کرد تا کمی، باز هم کمی، زنده ماند. همين ...

 

خود را به دست مرگ نبايد سپرد. همين و تمام!

 

حقيقت من کدام است؟ تو اگر می‌دانی به من بگو. از دست رفته‌ام. نگاه‌ام کن.

 

به گمان‌ام که ديگر تمام است. که عمرم به سر آمد. نيستم ديگر.

به موجودی سراپا هول‌انگيز بدل شده‌ام. مجموع نيست وجودم ديگر.

زود بيا. لب و دهانی‌م نمانده، چهره‌ای نمانده.

 

* برای شناخت بيش‌تر وجوه مختلف زنده‌گی اين نويسنده می‌توانيد به کتاب «حقيقت و افسانه، سيری در احوال مارگريت دوراس»  نوشته‌ی آلن ويرکندله با ترجمه‌ی قاسم روبين رجوع کنيد.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.