سال سوم، شماره سی اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ده‌سين

تولدی ديگر

نوروز من، آخرين يار

وقتی «ماهی‌سياه»های كوچولو ...

رنگ رؤيا

كو بهار؟

پيوند

بهاريه

سه نقطه

زنگ تعطيل

ترميم دل

نوروزان

هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

نشريه‌ی جدی، نشريه‌ی محفلی، و انگيزه‌های نوشتن

وقتی در آخرين دم سقوط می‌كنی

اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

بروز خود در وب‌لاگ

باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

از سخن تو

C'est la vie

شكفتن

هجرت

بازگشت

درخت غريب

همانا ما از خداييم!

تاريخ «کامل» اينترنت - بخش اول

مرد اول – بخش اول

 

 نوشته‌‌ها‌ی پيشين ترانه:

 سكوت

 قفل و پرنده

 افتادن اتفاق

 يك شعر بارانی

 انتظار من و تو

 

 

بازگشت

ترانه جوان‌بخت

tjavanbakht [ @ ] yahoo.ca

 

برگشت و ظرافت صورت‌اش را به خاطرم آورد و خنده‌ی مستانه‌ای که همیشه به یاد دارم.

- جاده‌ها را بدون تو رفتم، اما نتوانستم. گفتم اگر برگردم شاید به‌تر باشد.

- نمی‌خواهی بیش‌تر بمانی؟

- شاید! راستی، وقتی دیدم‌شان هنوز می‌گفتند دو نفر هستند، اما من به‌شان گفتم: "همه‌ی آدم‌ها در من جمع‌اند. پی کار خودتان بروید."

دستی به کلاه‌اش کشید. تارهای سفید موهایش از کنار شقیقه خودنمایی می‌کرد، اما هنوز شور و نشاط جوانی در نگاه‌اش بود.

- کلاه‌ام را باید عوض کنم. دیگر کهنه شده.

- بده ببینم.

بعضی قسمت‌های کلاه حصیری‌اش از هم باز شده بود. معلوم بود که سال‌ها از آن استفاده کرده.

- در یکی از جاده‌ها تابلویی گذاشته بودند که وقتی از کنارش گذشتم مرا به یاد تو آورد. این شد که برگشتم.

- یعنی اگر آن تابلو را نمی‌دیدی برنمی‌گشتی؟

وارد سالن شد و دستی بر پیانو کشید.

- همیشه برای بازگشت علتی لازم است و تو این علت را باید در قلب من جست‌وجو کنی. خوش‌حالم که برگشته‌ام.

نگاهی به گل‌دان‌های بالکن انداخت.

- وقتی به‌شان گفتم که همه‌ی آدم‌ها در من جمع‌اند، یکی از آن دو دستی به شانه‌ی دیگری زد و گفت: "انگار به سرش زده فکر می‌کند من و تو هم در او جمع هستیم و خودمان خبر نداریم!"

- چه جوابی به او دادی؟

- به او گفتم که من همیشه در تابلوهایم آدم‌ها را جمع می‌کنم. تازه فهمید که نقاش‌ام. علاقه‌مند شده بود تابلوهایم را ببیند، اما من از آن‌ها جدا شدم. فقط به‌شان گفتم که هر دوشان در تابلوی بعدی من خواهند بود.

- چرا گفتی؟ قرار نبود کسی راز من و تو را بداند.

- بگذار این دو نفر بدانند. دنیا که به آخر نمی‌رسد.

- حسادت و ترس که نمی‌شود همیشه با تو باشند. باید فکر تازه‌ای بکنی. بازگشت تو یعنی یک معنای تازه در زنده‌گی من.

زنگ در به صدا در آمد.

- او را هم که دعوت کردی.

- این دفعه مثل دفعه‌ی قبل نیست. به من قول داده که به‌تر از گذشته باشد.

به طرف در رفتم. اضطراب هم به جمع ما اضافه شده بود. قرار بود تابلوی جدیدش را نشان‌ام دهد.

- چه خوب شد که آمدم. او هم که این‌جاست.

- اتفاقا صحبت دوستان تو بود. در راه به آن‌ها برخورد کرده بود. از تابلوهای جدیدش به آن‌ها گفته، اما آن‌ها حرف‌اش را باور نکردند.

- ببین چه هدیه‌ای برای‌ات آوردم.

در دست‌اش یک تابلو بود. با دست‌اش کاغذهایی را که روی آن کشیده شده بود، کنار زد. تصویر عده‌ای بود که در یک باغ میز و صندلی چیده بودند و دو نفر که یکی کلاهی حصیری به سر داشت، ظرف‌های غذا را برای جمع می‌آوردند. یک نفر دیگر هم بود که تابلو به دست منتظر آن‌ها بود.

- تو این تابلو هم از تابلو دادن دست نمی‌کشی؟

- چه کار کنم؟ خودت که می‌دانی من با این‌ها نفس می‌کشم.

- دفعه‌ی بعد کلاه تازه‌ام را به سر می‌گذارم. آن وقت می‌توانی مرا با یک کلاه جدید نقاشی کنی.

-  یعنی تو واقعا برگشته‌ای یا می‌خواهی باز هم بعد از چند روز تنهایش بگذاری؟

- اگر خودش بخواهد این دفعه برای همیشه خواهم ماند.

- البته که می‌خواهم! به شرطی که جاده‌ها را برای‌ام نقاشی کنی.

بوی غذا در سالن پیچیده بود.

- انگار خوب موقعی رسیدم. غذا هم که آماده است.

حس گرسنه‌گی من را به خودم آورد. تصمیم گرفتم از دفعه‌ی بعد حسادت و ترس را از رنگ تابلوهایم دور کنم. کلاه‌ام را هنوز دارم. موهایم کمی سفید شده، اما نه به سفیدی برفی که روی کوه‌های آخرین تابلویم کشیده بودم. کوه‌هایی که آخرین سفرم با آن‌ها را به یادگار در دل خود داشت.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.