نگارندهی وبلاگ «من
داستانگويم»
1
مرد پشت ميز شمارهی سه، وسط رستوران، روی صندلی نشسته بود و هر از
چند گاهی همانطور که به غذای روی ميز ناخنکی میزد، پيش خودش فکر
میکرد که اين چه معنیای میتواند داشته باشد. معنی اين نوشته
شايد خوش آمديد و يا اسم رستوران است، شايد هم ليست غذاهای مخصوص.
-
آهای گارسون! گارسون!
و
برای گارسون که به سمتاش میآمد، دست تکان داد.
-
بله آقا، امرتان؟ چيزی میخواهيد؟
-
گارسون! بگو ببينم، معنی اون نوشتهی روی ديوار چيه؟
گارسون سری به طرف نوشته چرخاند و لبخند محوی زد.
-
نمیدانم.
-
نمیدانی؟
-
نه!
-
چهطور؟ مگه تو اينجا کار نمیکنی؟
-
چرا!
-
پس چهطور نمیدونی؟
-
آقا! اين نوشتهها چينیاند. من انگليسیام.
-
اوه ...
-
امری نداريد؟
-
نه!
گارسون به طرف ميز ديگر میرفت و مرد پالتوش را به تن کرد و کلاه بر
سر گذاشت. به طرف صندوق رفت تا صورتحساب را تسويه کند.
2
مرد پشت ميز يك، گوشهی رستوران، روی صندلی نشسته بود و هر از چند
گاهی همانطور که به غذای روی ميز ناخنکی میزد، به دختر جوانی که
در کنار ميز سه در وسط رستوران روی صندلی نشسته بود، زل زده بود.
دختر قدبلند روی ميز قوز کرده بود. موهای بلندی داشت و او هم به
نوشتهی روی ديوار رستوران خيره شده بود. مرد چند دقيقهای همانطور
آرام نشست. دختر هنوز نگاهاش روی نوشته بود. مرد بلند شد و به سمت
دختر رفت. درست روبهروی نگاه دختر ايستاده، سلام کرد.
-
میتونم اينجا بشينم؟
-
اوه! خواهش میکنم.
و
خودش را جمع و جور کرد.
-
میتونم بپرسم به چی نگاه میکرديد؟
-
چی؟
-
به چی نگاه میکرديد؟
-
من ... به اون نوشتهی روی ديوار.
- و
حتماً دلتون میخواد بدونيد معنیش چيه؟
-
بله! شما میدونيد؟
مرد
مکثی کرد. چشمان مشکی گردشدهاش را به صورت دختر دوخت و گفت:
-
بله!
-
میتونم ازتون خواهش کنم برام بگيد؟ آخه اين نوشته خيلی منو درگير
خودش کرده.
-
"با اين لحظه شاد باش، چون اين لحظه زندهگی توست!"
ـ
اوه، چه زيبا! چه رمانتيک! راستی، شما مگه چينی بلديد؟
-
نه! تنها جملهی چينی که بلدم، همينه.
...
مرد و دختر هر روز با هم آنجا قرار میگذاشتند.
3
شب که همهی مشتریها رفتند و رستوران تعطيل شد، گارسون همانطور
که ميزها را مرتب میکرد، از صاحب رستوران که مردی کوتاهقامت با
چشمان کشيده بود، پرسيد:
-
آقا! میتونم يه سؤالی از شما بکنم؟
-
بپرس!
-
معنی اون نوشتهی روی ديوار چيه؟
-
کدوم؟
-
اون نوشتهی روی ديوار کنار ميز يك.
-
مگه نمیدونی؟
-
من که چينی بلد نيستم. من انگليسیام.
صاحب رستوران همانطور که پولها را از صندوق در میآورد، گفت: "به
رستوران چائوچينگ خوش آمديد!"