سال سوم، شماره بيست و هشت فروردين 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

بهار

فيروزه‌چينان بهار

آرلاندا

پاره‌ها: پاره‌ی اول

ادبيات و دگرگونی‌های اجتماعی

انسانی جاويدان در ميان خدايان

مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

در آخرين دم كه می‌رهی

نمادی هم‌ارز لذت

يارم به كجا رفت؟

به روسپيان می‌مانم

به من بگو «تو»

آدم

رفتن و يكی شدن

ارنواز

گرگ

سينما

نفر دوم

آهای گارسون!

 

 

 نوشته‌ی ديگر صالح در همين شماره:

 مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی اول

صالح تسبيحی

prometeh2000 [ @ ] yahoo.com

صاحبِ اين «خانه»

 

پاره يادداشتها روی دست آدم می‌مانند و باد می‌کنند، اما فکر می‌کنم فکر، خودش هم پاره پاره باشد.

«کائوس» باشد. يک نظمی پشت اين بینظمی و ربطی ميان اين بیربطی که از مجرای غريب کلمات داخل می‌شود و ربطشان می‌دهد به هم.

هر چند کلمه آوار معناست، هر چند هر چه گفتنیتر، مبهمتر!

هر چند حلاج از ضعف لغت به «انا الحق» می‌زند و بايزيد دم از «سبحانی ما اعظم شانی»، و هرچند که روزبهان که می‌آيد با کلمه «شرح شطحيات» کند، خودش به شطح می‌افتد و می‌دانی، حق از فرط حجم معنا، کارش از آيه می‌گذرد به حروف مقطعه که «الم» بشود و «الرحمن». اما اين پارهها که می‌خوانی پارههای فکرند. با همين نظمی که می‌بينی دنبال هم آمدهاند و لعنت کردهاند بر هرچه انسجام است! فکر کن داری موج راديو را عوض می‌کنی:

 

يك

قلم به دست‌ام می‌آيد و نمیآيد و کلمه می‌جوشد و نمیجوشد و نمیفهمم اين مسافر غيبی چيست. نفس نيست که بکشماش. آوايی که خارج شود يا چيزی چندان که بدانی يا چنان که بفهمی.

کلمه است انگار. چون فشارش به سينه نيست، به دندان هم نه. به سرانگشتان است که فرمان به قلم می‌دهند که بنويس.

اگر اين حرف که می‌خواهم بزنم از جای ديگر نبود و مسافری نبود که زورم کند به نوشتن، بیخيال و بیکاره می‌شدم و غر و لند اضافی نمیکردم، که اين کارها کار ما نيست و دستمان هم به اختيار خودمان نه.

حرف حرف حرکت است.

يک تاريخچهی عظيمی پشت ماست که در تار و پود خود با عرفان در آميخته و شعر و موسيقی و نثر و اينها را درست کرده.

يک تعداد آدم دارد به عنوان نماد که از قضا همه اهل تصوفاند.

از حلاج و ابوسعيد و حسن بصری بگير تا شيخ حسن خرقانی. و اين آدمها نماد ارواح متحرک ما هستند که معلق‌ايم ميان زمين و هوا.

 

دو

قصدم از طرح اين مطلب، وارد شدن به جرگه‌ی انديشهورزی بزرگان نيست که قاطبه‌ی ما قطب «ابوسعيد ابوالخير» است و بزرگان روزگار ما بالجمله «ابن سينا»يند.

حرفهايی در باره‌ی کتاب «مشروطه‌ی ايرانی» هست که «ماشاءاله آجودانی» قلمیاش کرده و يا خواندهای يا بايد بخوانیاش ... باری، ابن سينا می‌گفت: "آنچه ما می‌دانيم بوسعيد می‌بيند."

و به حکم تاريخ و ارجاعات پس و پيش و ريز و درشت آن، هنرمند، هنرمند معاصر ايرانی که شعر می‌نويسد يا داستان، از همان ابری باران می‌نوشد که اهل عرفان. و البته اهل جدل در مقابل، دانايان‌اند که هر کدام دستی در کار عقل دارند و ما را هم سيراب می‌کنند.

پيش از هر چيز به ارجاعات نويسنده‌گان ديگر نگاه می‌کنيم که آدم اهل خواندن را هل می‌دهد چهار پنج هزار تومان بدهد متنی را بخرد بيايد بنشيند بخواند:

... کتاب دکتر آجودانی در باره‌ی مشروطيت، از امهات آثاریست که بايد قدر دانست و بر صدر نشانيد.

ايرج افشار، بخارا، شماره‌ی 24

 

همچنين «احسان يارشاطر» که مشغول کار سترگ دايرهالمعارف «ايرانيکا» هم هست، گفته:

من هيچ کتابی را نمیشناسم که مانند اين کتاب مشکل عميق و اساسی ايران را در دوران معاصر برای پيشرفت علمی و صنعتی و اقتصادی به درستی آشکار کرده باشد ...

ايرانشناسی، سال دهم، شماره‌ی يک، بهار 77

 

همچنين سيدجواد طباطبايی در ايران نامه‌ی سال شانزدهم، شماره‌ی يک می‌گويد:

کتاب دکتر آجودانی حاصل پژوهشهای بسيار پراهميتیست ... نخستين ويژه‌گی اين کتاب روی‌کرد روششناختی نويسنده‌ی آن است که آن را از اين حيث از ديگر نوشتههای مربوط به مشروطه جدا می‌کند.

 

علاوه بر اينها يک جايی که يادم نيست، داريوش آشوری هم ارجاع داده به اين کتاب.

کتاب مشروطه‌ی ايرانی با اتکا به ذهنيت تاريخی محکم نويسنده، ويژه‌گیهايی دارد که خواندنیترش کرده. ضمن آنکه با توجه به نام بردن همه‌ی بزرگان در اين کتاب (داريوش آشوری در فصل اول و ايرج افشار و طباطبايی به عنوان آثار استفاده شده به عنوان منبع) کمی هم قرض دادن نان به نظر می‌رسد که البته شايستهی اين اثر هست.

 

آنچه ما را در گير و دار مشروطهخواهی و حکومت «مطلقه» _ از هر نوعی _ گرفتار کرده ريشههايی تاريخی دارد که هنوز مصداقهای آن در ادبيات روزمره‌ی انديشهورزی ما به چشم می‌خورد. بنابراين برای دريافت آنچه اطرافمان رخ می‌دهد از هر جای تاريخ بيشتر، نگاه به همين مشروطه لازم است.

 

سه

معرفت در ريشه، به شناخت می‌ماند. شناختی که حلاج را بر باد می‌دهد و سهروردی را از بالابلندی بر زمين می‌اندازد و عينالقضات همدانی را شمع آجين می‌کند و گوشمان هم بدهکار نيست و ناشنوا خواهيم ماند و نخواهيم شنيد که پدر جان! جهان، جای تنگیست.

نه جای کوس غربت زدن است نه تاب حرف حساب را دارد. اين تنگیست که حافظ را به رمز و راز انداخت و عارف قزوينی را به تبعيد.

باری، عرفان دو وجهه دارد که نه اين بی آن می‌شود نه آن بی اين.

البته روزگاری بود که تنها يکی از اين دو تا زنگار از دل می‌شست و «پای استدلاليون چوبين بود».

وجه نظری عرفان يکیاش است که عبارت باشد از متون درخشنده‌ی فارسی. شعر کهن و لوايح و سوانح عرفا.

کتب مقدسی که به دلايل متعدده، اغلب به رمز و راز نوشته شدهاند و آنجا که ناگهان پرده بر انداختهاند، مست از خانه برون تاختهاند و لب از شطح لبريز شد.

عرفان عملی اما، آن وجه ديگر است که در هر روزگاری با تذکار و دعای ملحون به لحن زمانه در آميخته و سؤال من اين است که ای عارف نامی، خدای زمان من به کدام جانب است که رو به سويش بگيرم و صدايش کنم؟

و تو خواهی گفت در ظلمات.

آنجا که روشن است و ظلماتی نيست که کورمان کند يا تلوزيونی روشن است يا مردم جمع شدهاند دارند فوتبال می‌بينند يا درويش و شيخی به جدل بر سر نظر مشغول.

 

چهار

عرفان مسأله‌ی اين کشور و آن فرقه نيست. به دين و تاريخ و علی و حسن و سای بابا هم ربطی ندارد.

يک جوهره‌ی جاری ناميراست از جنس شناخت که سر و ته درست و حسابی ندارد. عرفان صاحب ندارد.

عرفان همان معرفت است که حلاج می‌گويد: "معرفت يعنی ديدار اشياء و هلاک همه در معنا."

و کفر است برای اهل ظاهر. صياد و صيد است. عارف، مست و ساقی توأمان است. خارج است از زمان و مکان و بگير و ببندهای روزمره. و چون جمع اضداد است، ازل و ابد در هم است.

و هرچه می‌گذرد سالک و صوفی تنهاتر می‌شود و در جام می‌اش الکل صنعتی می‌ريزند.

دريغا شراب ناب ...

اگر پوست‌ات به خارش افتاده از اين وضع، برو يک گوشه کنج ديوار را بگير و بخوان. هی بخوان و هی بخوان.

با وحدت «صوفی» و «شيعه» در ماجرای سربداران خراسان و بعد در صفويه و قاجار کار ندارم. حتا مسأله ديگر اين نيست که حالا برداشتهاند سیدی درست کردهاند از مجلسهای رمالهای عارفنما پخش می‌کنند تا اين درويش خستهی منزوی سهکنج خانه را بگيرد و جامهاش تنها خانقاه‌اش باشد از کجفهمی.

برای اهل طريقت می‌گويم. عرفان نظری که موازی و در کنار عرفان عملی جلو می‌آيد و اين بی آن نمیشود، دو سه تا کتاب هست که نشان می‌دهد ريشه در فرهنگ مشترک جهان دارد. اين تطبيقها کمک می‌کند که روح مشترک معانی را دريابی:

آيين هندو و عرفان اسلامی، دايوش شايگان، ترجمه‌ی جمشيد ارجمند (چهارهزار تومان ناقابل)

تصوف و سوررئاليسم، آدونيس (علی احمد سعيد ترجمه‌ی حبيباله عباسی

صوفيسم و تائوئيسم، توشيهيکو ايزوتسو، ترجمه‌ی دکتر محمدجواد گوهری

 

پنج

... آسمانی که نقش اصلی ابرهايش نفسهای تو بوده ... و من مسافر آن آسمان بودم ... و بر تختخواب‌ام نشسته بودم و تنها پارو می‌زدم و از آن شب تا بعد، تا آمدن دو بارهات، تا آن روز، بارها بر نفسهای مداوم تو سوار شدم و از راه باد رفتم به آسمان ... انگار يکشبه کهنه شده باشم. انگار قايق‌ام سريده باشد در تو. حل شده باشم در تو ... و تو آمده باشی تا من ... و آسمان ما را که از کف داد، بی ابر مانده باشد و بارانی نه.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.