|
در آخرين دم كه میرهی
شهاب مباشری
shahab [ @ ] forough.net
1
فكر
میكنی كه ... نه!
در
خيالات میگذرد به اطمينان كه «حرفهای» هستی در «نوشتن». پس با
طمأنينهای بيش از هميشه، اول عنوانی برمیگزينی تا مقصود را نشانه
بروی. هر چند ممكن است در حال و هوايی نباشی كه با آن غايت احساس
نزديكی كنی، اما همان باور و اطمينان خاطر خيالات را تخت میكند:
تكليفیست كه از پساش برمیآيی.
نه كاغذ
دم دستات هست نه كامپيوتر روشنی كه عنوان را ثبت كنی، پس حافظهات را
به خدمت میخوانی و هی بهاش میگويی: "رستن، رهيدن، رهايی، خلاص ..."
بعد هم زير لب آرام زمزمه میكنی: "تازه، آن هم در دم آخر!"
2
نه بابا!
كار به اين سادهگی هم نيست! آن وقت از خيالات بود كه گذشت اهل فنی و
حريف. اين چه دخلی دارد به واقعيت؟ نشانهاش هم همين كه يك شب میگذرد
از انتخاب عنوان مطلوب، اما هنوز هيچ خبری نشده. نه اين كه بايد خبری
میشده، نه! منظورم اين است كه هنوز محض رضای خدا هم نباشد، محض دل
بیصاحب خودت هم كه شده، يك كلمه حتا بر كاغذ ننوشتهای كه خطاش نزده
يا اين كه اگر با ضربات انگشت بر صفحهكليد ثبتاش كردهای، با دكمهی
حذف يا بازگشت به عقب از نابودیاش درنگذشته باشی.
با اين
همه، هنوز فرصت باقیست. به خطخطی كاغذها و سفيدی صفحات الكترونيكی
نگاه میاندازی و حرفهایمآبانه به خودت آرامش میدهی كه میتوانی.
3
يك شب
ديگر هم میگذرد ...
به اين
نتيجه رسيدهای كه پيش از دست به قلم بردن و انگشت بر كليد كوفتن،
فكرت را خوب جمع و جور كنی. اول غرضات را خوب بپرور و طرحی بيفكن تا
وقتی نوشتن شروع كردی، قلم خودش بسُرَد و برود و از آن سو انگشتانات
انگار نوازندهای كاركشته كه نغمهی دلگشايی ساز میكند!
خوب، اين
خودش خيلی مايهی اميد است، هر چند وقت ديگر تنگ است. اما اين برنامه
دلات را قرص نگه میدارد كه میتوانی. عنوان را میگذاری سرلوحه و
باقیاش مگر جز بهجا آوردن تكليف است؟ پس مشقات را بنويس! راستی، اسم
و امضا فراموشات نشود!
«در
آخرين دم كه میرهی»
...
ش. م.
4
مشتی بر
كاغذ نوشتهای و مقداری در پروندهی نرمافزاری. حالا چه نوشتهای؟
اگر
«ترجمه» میكنی، دانستن زير و بم زبان مبداء شرط اول است تا وقتی
میخوانی، بفهمی ...
داری پيش
میروی كه صدای جيغی میآيد. "چی شده؟" و به محل حادثهی احتمالی
میروی. میبينی كنج دستشويی خودش را جمع كرده و نگاهاش به گوشهی
ديگریست كه خزوكی بیحركت و شايد هم حيران ايستاده است. او را به
بيرون هدايت میكنی و در همان حال كه اسلحهی دمپايیات را آماده
میكنی، میگويد: "داره تكون میخوره." ... انداختن لاشهی سوسك به چاه
كه به سرانجام میرسد و دستانات كه میشويی، میچرخی تا با حوله
خشكشان كنی. يكباره كلپكی را بر آن میبينی. خودت را نگه میداری تا
هيچ صدايی ندهی و شكر خدا گويان كه كار به دست و رو شستن نرسيده بوده،
باز اسلحهی دمپايی را به كار میگيری. جنازهی مارمولك را هم به چاه
میاندازی و حوله را هم ميان رخت چركها. باز دستانات میشويی و همان
طور خيس و آبچكان به اتاق برمیگردی.
خوب، چه
مینوشتی؟ حالا كمی صبر كن تا دستانات دستكم خشك شوند ...
5
نوشتنات
ادامه دارد و حسابی چرخات به چرخيدن افتاده!
اگر به
«شعر» میپردازی، ديگر روح زمانه ملاك را نظم و نثر نمیگذارد ...
صدای زنگ
تلفن از جا میپراندت. "با تو كار دارن. بيا!" نمیدانی از مقابل
كامپيوتر كه بلند میشوی، چرا خودكارت را بر میداری. گوشی را ازش
میگيری و همين طور كه در پسزمينه میشنوی «گفتی: "بمون، با من بمون!"
گفتم: "میمونم." گفتی ...» مشغول سلام و عليك میشوی. در بارهی
جلسهی كاری روز بعد بايد همآهنگیهايی انجام شود و حرفهايی از اين
دست. بهاش اشاره میكنی تا درجهی صدا را پايين بياورد، اما متوجه
نمیشود. در همان شلوغی به صحبت ادامه میدهی.
مكالمهات
كه تمام میشود، تا میآيی بروی سراغ ادامهی نوشتهات، ترانه به
اينجا میرسد كه «آهای خوشگل عاشق! آهای عمر دقايق! آهای وصل به
موهای تو سنجاق شقايق ...» و تو از اين قسمتاش خوشات میآيد. سست
میشوی. راه كج میكنی و میروی كنارش بر مبل مینشينی. خودكار را بر
ميز میگذاری، به جاش ميوهای از
ظرف مقابلات برمیداری و شروع میكنی به پوست گرفتن ...
6
همينطور
صدای تقهی كليدها میآيد كه برشان میكوبی و صفحه صفحه مینويسی. دارد
غروب میشود و امشب مهلتات تمام. تو نشان دادهای كه «حرفهای» هستی.
در آخرين لحظه هم كه باشد، میتوانی ورق را بر گردانی و برگ برنده رو
كنی. آری، كارت درست است! خوب، حالا به كجا رسيدهای؟
اگر به
سفارش نشريهای مینويسی، ديگر دفتر خاطراتات نيست يا وبلاگ شخصیات
كه سردبيری خودت را فرياد بزنی در گريز از دبير و ويراستار! بماند كه
در همان دفتر و صفحهی وب ...
7
هنوز فصل
ماندهی نوشتهات را به آخر نرساندهای كه برق میرود. ماندهای از
كجای نوشتهات را ذخيره نكردهای و چهقدر از آن بر باد رفته كه صدات
میزند: "بلند شو برو شمع بخر! چراغ روشنايی كه نداريم، فكر نيستی برای
روز مبادا يك قلم شمع داشته باشيم. پا شو ديگه!" همين طور كه لباس
بيرون میپوشی، میبينی كه تاريكی سر شب از تاريكی اتاق كوچك
آپارتمانیات به روشنايی میزند. فكر اين را نكرده بودی، نه؟ نوشتهات
بايد در عين حرفهای بودن ناتمام بماند و نرسد!
راستی، از
پنجرهی راهپله به آن سوی خيابان كه نگاه میاندازی، میبينی برق سر
جاش هست و جايی نرفته ...
تتمه:
آن خطوط خالی بند شش ناشی از رفتن برق است. بند هفت را هم بگذاريد به
حساب ذهنيات يك آدم خيلی مطمئن ِ به حساب خودش حسابی حرفهای كه خيلی و
اساسی توی ذوقاش خورده. حالا ديگر خود حكايت بالابلندیست نوشتن در
عوالم ترجمه، سرودن شعر، رعايت قواعد قراردادی نگارش برای نشريات و
الخ! اميد كه وقتی ديگر ادامه بدهی!
é |