سال سوم، شماره بيست و هشت فروردين 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

بهار

فيروزه‌چينان بهار

آرلاندا

پاره‌ها: پاره‌ی اول

ادبيات و دگرگونی‌های اجتماعی

انسانی جاويدان در ميان خدايان

مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

در آخرين دم كه می‌رهی

نمادی هم‌ارز لذت

يارم به كجا رفت؟

به روسپيان می‌مانم

به من بگو «تو»

آدم

رفتن و يكی شدن

ارنواز

گرگ

سينما

نفر دوم

آهای گارسون!

 

 

سينما

ترانه جوان‌بخت

tjavanbakht [ @ ] yahoo.ca

نگارنده‌ی وب‌لاگ «ترانه»

 

می‌خواهد مرا به سينما ببرد. شما که نمی‌دانيد چه آخر و عاقبتی منتظر من است. خودم هم نمی‌دانم. قرار است فيلم جديدی را ببينيم که پايان‌اش معلوم نيست. مشغول نوشتن داستانی هستم که به خاطر نوشتن‌اش مدت سه شبانه‌روز در منزل مانده‌ام، اما او می‌خواهد ام‌شب حتماً از خانه خارج شويم. نمی‌دانم کدام سينما را انتخاب کرده. حتا نمی‌دانم بازيگران اين فيلم چه کسانی هستند؟ فقط به من گفته که تماشايش کنم مثل خودش که هميشه منتظر ديدن صحنه‌ی آخر است. صحنه‌ای که هيچ کسی نتواند آن را پيش‌بينی کند.

- داری مرا به ديدن فيلمی می‌بری که آخرش معلوم نيست.

- نگران نباش! حتما از اين فيلم خوش‌ات خواهد آمد.

- اگر نيامد چه؟

تبسمی بر لب‌هايش می‌افتد. يک نگاه شيطنت‌آميز از برق چشم‌هايش به طرف‌ام می‌دود.

- در آن صورت بايد از نوشتن دست بکشی و وارد سينما بشوی!

گيج شده‌ام. نه می‌دانم منظورش چيست نه می‌توانم آن را از لای چين و چروک صورت مهربان‌اش پيدا کنم. خيلی مبهم است. عين يک معما که لحظه به لحظه بزرگتر می‌شود و مثل سايه‌ای من را در خود می‌پوشاند. زيگزاگ رفتن‌هايش را در جواب‌ها دوست دارم. او هميشه همين‌طور بوده. در مدرسه هم من را در پيچ و خم جواب‌هايش حسابی می‌دوانيد و آن‌قدر نفس‌ام را می‌گرفت که حس می‌کردم جنازه‌ام به آخر خط رسيده و هيچ دونده‌ای در دنيا به اندازه‌ی من ندويده است.

- مگر قرار است ام‌روز مرا وارد سينما بکنی؟

- درست است! و به همين خاطر تو را آن‌جا می‌برم.

- به نظرم دی‌شب کم خوابيده‌ای، چون داری هذيان می‌گويی.

- نه، اتفاقا حواس‌ام خوب جمع است و می‌دانم چه می‌گويم. برای اين که از حرف‌ام مطمئن شوی، فقط می‌گويم که در اين فيلم قرار است بازی‌گر نقش اول بميرد.

ياد فيلمی می‌افتم که هفته‌ی پيش در تلويزيون ديدم. يک فيلم مستند از زنده‌گی عقاب‌ها بود. جوجه عقاب‌ها در آشيانه منتظر برگشت مادرشان می‌مانند و چاره‌ای جز باز و بسته کردن مدام منقارهايشان به علامت گرسنه‌گی ندارند. وقتی مادرشان سر می‌رسد تکه‌های گوشت شکار را از منقار مادرشان می‌گيرند. وقتِ يادگيری پرواز هم با عجله می‌خواهند بپرند، اما مادرشان مانع از افتادن‌شان می‌شود. بالاخره پرواز را ياد می‌گيرند، اما تعدادی از آن‌ها در غياب مادرشان از صخره پرت می‌شوند و می‌ميرند. جوجه عقاب‌ها می‌خواهند نقش اول را در زنده‌گی‌شان بازی کنند، به همين خاطر زنده‌گی به آن‌ها رحمی نمی‌کند. به نظرم می‌آيد که سرنوشت انسان‌ها به جوجه عقاب‌ها شباهت دارد، وقتی که طبيعت انسان‌ها را نير ناکام می‌گذارد.

- چه کسی نقش اول را بازی می‌کند؟

- اين را فعلا نمیتوانم به تو بگويم.

- فيلم کی شروع می‌شود؟

- چند دقيقه‌ای‌ست که شروع شده، اما اگر قدری بجنبی به ديدن بقيه‌ی آن خواهيم رسيد. راستی، هوا بارانی‌ست.

سريع بارانی‌ام را تن‌ام می‌کنم.

- چتر يادت نرود.

چترم را به دست‌ام می‌گيرم.

شما در حين خواندن اين داستان چند لحظه مکث می‌کنيد. انگار صدايی در ذهن‌تان می‌آيد. به فکر من هم باشيد که قرار است به هوای فيلم ديدن از خودم بيرون بيايم. نه انگار که بايد حتما با او بروم. پس به دنبال‌ام بياييد.

- من آماده‌ام.

- آخ، يادم رفت! بايد به بليت‌‌فروش زنگ می‌زدم. معلوم نيست همه‌ی بليت‌ها را فروخته يا نه.

- تازه الآن يادت افتاد؟

- چند لحظه صبر کن.

از روزنامه‌ای که روی ميزم است، صفحه‌ی سينماها را پيدا می‌کند.

- اين‌جاست، اين هم شماره‌ی تلفن سينما.

- اما اسم سينما را که ننوشته.

- مگر قرار نشد تا رسيدن به سينما صبر کنی؟

- اين که شماره‌ی تلفن من است!

- تو کاری نداشته باش. شماره را حتما اشتباهی نوشته‌اند!

به متن روزنامه خيره شدم. حق با او بود. شماره را «شما آره» نوشته بودند! شايد منظورشان اين بود که شما که اين داستان را می‌خوانيد هم بله! منظورم اين است که شما مسؤول بردن من به اين فيلم هستيد و من خبر نداشتم! بايد ارتباط شما را با او از خودش بپرسم. اصلا ممکن است اگر شما را بشناسد، شما را هم مثل من به اين فيلم ببرد. شايد هم شما قبلا او را با خودتان برای ديدن اين فيلم برده بوديد!

- به نظرم تو داری چيزی را از من پنهان می‌کنی. راست‌اش را بگو.

- تو هميشه اين‌قدر عجله داری؟ بايد اسم‌ات را بگذارند نويسنده‌ی هفت ماهه!

هنوز حرف ما تمام نشده که تلفن زنگ می‌زند.

- گوشی را بردار ببين کيست.

- مگر نمی‌خواهی به سينما برويم؟

- چرا، اما گوشی را بردار.

من که منتظر زنگ کسی نيستم با بی‌ميلی گوشی را بر می‌دارم. سلام به شما خواننده‌گان اين متن! گفتم چند دقيقه از پشت خط اين داستان با کسی مکالمه کنم. نمی‌دانستم که خط تلفن به شما می‌رسد. اين بار هم او مثل هميشه مرا سورپريز کرد. شايد شما که اين داستان را می‌خوانيد بليت‌فروش فيلمی باشيد که بايد ام‌شب ببينم. فيلمی داغ داغ است. حتما حين تماشا کردن‌اش خواهم پخت! از خودتان می‌پرسيد: "اصلا نويسنده‌ی اين متن چه آشی برای‌ام پخته؟ او که خودش در آش اين فيلم پخته!"

- تو که به من گقتی بازيگر نقش اول در اين فيلم می‌ميرد.

- درست است. فکر کردی رفتن به اين فيلم تحت اراده‌ی تو بود؟

- خوب، نه! من فکر می‌کردم انتخاب با من نيست، اما ما که به سينما نرفتيم.

- همين الآن هم در سينما هستيم! خوب دقت کن.

به دور و برم نگاه می‌کنم. ما هنوز از اتاق‌ام خارج نشده‌ايم. روی داستانی که روی ميز کارم است خم می‌شود و مهر «بدون پايان» را روی کاغذی می‌زند که داستان نيمه تمام شده‌ام را بر آن نوشته‌ام.

- تو فقط يک بازی‌گر بوده‌ای، يک بازی‌گر مرده!

شما که اين داستان را می‌خوانيد چند لحظه مکث می‌کنيد. صدايی در ذهن‌تان زمزمه می‌کند: "آيا من اصلا آخرين کلمه‌ی اين داستان را خواهم خواند؟ آيا من آخر اين فيلم را خواهم ديد؟ آيا من به هنرپيشه‌ی اول خواهم رسيد؟ آيا من ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.