|
زندهگی و افکار نيچه و تألمات درونیام
فرزانه فراهانی
f_farahani [ @ ]
parsimail.com
نگارندهی وبلاگ «كتيبه»
اشاره: بعد از ظهر يک روز اسفند بود، به گمانام چهارم يا پنجاماش. از آن
روزهايی بود که سخت گرفتهای و بیانگيزه، سرم پايين بود و ذهنام
درگير، و اين درگيری چه بود و به کجايم میبرد، بماند ... دستانام را
با خيسی چشمانام میشستم و راه میرفتم _ به قول شاعر کوچه
پسکوچههای مسکو، قدمام مسافت کوچه را لگدمال میکرد و مانده بودم با
جهنم درونام چه کنم! ولگرد سرگردانی را میمانستم که تکه تکههای
نفساش بوی ماندهگی میدهد و پارههای ذهنیاش جور در نمیآيند. هرچه
بود ضجه و فغانی بود بر درد اين گونه بودنام، جدلهای درونیام سخت
آزارنده بود، آنچنان که هر لحظه انتظار داشتم زندهگیام را بالا
بياورم! ... که چشمام به کاغذی از جنس کاغذ نامرغوب روزنامه افتاد و
چند خطی که نام آشنای «نيچه» بر آن نقش بسته بود. نوشتهای بود مبنی بر
اين که همآيش دو روزهای در باب آرا و افکار نيچه در دانشکدهی علوم
دانشگاه تهران با همکاری کانون انديشهی جوان و بسيج دانشجويی اين
دانشگاه برگزار میشود.
نه، انگار درست میگويند! آن چه بيرون است، بازتابیست از دغدغههای
درونیات. نيستانگاری دغدغهات میشود و نيچه سر راهات سبز! دستی بر
سر و روی اوضاع و احوال درونیام کشيدم و نتيجه اين شد که چند برگی از
دفتر يادداشتهايم بوی فلسفه به خود گرفت.
هر چند آنچه در ذيل و در چند نوبت میآيد، تنها برداشتیست از
نيچهخوانیهای پراکندهی منِ بیسواد _ که به هيچ عنوان ادعای
فلسفهام نمیشود، اما اگر اظهار فضل نکنم، احتمالا خواهم مرد _ به
همراه يادداشتهايم از سخنرانیهای ايراد شده در همآيش ياد شده در
تاريخ هشتم و نهم اسفند هشتاد و سه. خالی از لطف نديدم شما را هم در
روخوانی پاکنويس دفتر يادداشتام سهيم کنم.
نيچه*
نيچه، فيلسوف شاعر، يا شاعر فيلسوفیست که زندهگی را برترين ارزش میداند،
و همواره «آنچه يافت مینشود» را میجويد. نيچه نوعی «سلحشور» است. به
کارهای دشوار عشق میورزد، آثارش را با همهی وجودش مینويسد، حساب و
کتاب بر نمیتابد. از ارزش داوری، از پيشداوری و پيشگويی و
تناقضگويی پروا ندارد، و انسجام حقيقی انديشه را نه در نظمی مبتنی بر
سيستم، که در آزادی و تنوع آزمايش و فرضيه میبيند. به گفتهی هايدگر
او میخواهد از «ديد و درک شهودی» نظريه بسازد _ کاری که البته محال به
نظر میرسد، اما او به افقهای دور چشم میدوزد و از نابود شدن در راه
عشق به زندهگی نمیهراسد. آنچه نيچه به ما میآموزد، انديشيدن، شاد
بودن، و شکوه پرواز را به تصوير در آوردن است. او خود به رغم درد و
اندوه فراوان، زيبايیهای هستی را دوست دارد و برای «امکانات دلپذير
زندهگی» آغوش میگشايد. در «چنين گفت زرتشت»، فلسفه و شعر در هم
میآميزند و بازگشت ابدی، به شادی تجسم جاودانه میبخشد. نيچه در
«تأملات نابههنگام» مینويسد: "آن کس که میتواند فضای نوشتههای مرا
حس کند، میداند که اين فضای بلندیهاست، فضايی که هوا در آن پر شور و
نشاط است. برای اين فضا بايد آفريده شد ... تنهايی بینهايت است، اما
ببينيد که همه چيز با چه آسودهگی در روشنايی میآرامد! ببينيد که
چهگونه آزادانه نفس میکشيم! [البته شخص بنده با اين جمله مشکل دارم،
چه يکی از معضلاتام اين است که گهگاه در حسرت آنچه میتوان اما
نبايد گفت، احساس خفهگی بهام دست میدهد!] فلسفه به آن سان که تا
کنون آن را در يافتهام، زندهگی خود ساخته در ميان يخها و کوههای
رفيع است، جستوجوی هر آنچه در زندهگی غريب و معمايیست."
|

دوست میدارم آن را که برای شناخت میزيد و شناخت را از آن رو
خواهان است که میخواهد ابرانسان روزی بزيد و چنين خواهان فروشد
خويش است. |
راه يافتن به فضای انديشهی نيچه تنها در صورتی امکانپذير است که با
او به افقهای دور بنگريم و از رها کردن خود در بیکرانهگی نهراسيم.
سا لشمار زندهگی نيچه
نيچه که شرقیترين فيلسوف غرب شناخته میشود و از شرق بسيار تأثير
پذيرفته است _ با حافظ، مولانا، حسن صباح و سعدی آشناست _ در سال 1844
در خانهی کشيش دهکدهی روکن در ساکس در ناحيهی تورنج که به پروس
الحاق شده بود به دنيا آمد. خانوادهی او از طرف مادر و همچنين پدر از
کشيشهای لوتری بودند. پدر که خود کشيشی پروتستان بود، در سال 1849 به
نوعی بيماری مغزی درگذشت.
نيچه در شهر نورنبرگ در محيطی زنانه با خواهر جوانترش اليزابت بار
میآيد و در کودکی سخت تحت تأثير مسيحيت قرار میگيرد و با موسيقی
ارتباطی نزديک برقرار میکند، آن چنان که خود میگويد: "چنين گفت زرتشت
من با سمفونی شمارهی نه بتهوون همارز است." در شهر پفورتا و سپس در
بن و لايپزيگ تحصيل میکند و زبانشناسی کلاسيک را به جای الاهيات بر
میگزيند، اما از همان وقت فلسفه با تصوير «شوپنهاور» _ اين متفکر
گوشهگير _ذهن او را وسوسه میکند. آثار نيچه در بارهی زبانشناسی
کلاسيک موجب آن میشوند که او از بيست و پنج سالهگی استاد زبانشناسی
کلاسيک در دانشگاه بال شود، در حالی که رابطهی صميمانهی او با
«واگنر» که برایاش حکم پدر داشت، از نوامبر يك سال قبل آغاز شده و اين
دوره را در شمار دلپذيرترين روزهای زندهگیاش میخواند. واگنر تقريبا
شصت ساله است و «کوزيما» تقريبا سی ساله (کوزيما زنیست که به خاطر
واگنر از هانس فون بلوی موسيقیدان جدا شده). نيچه در اينجا با طرحی
عاطفی درگير میشود که بيش از پيش ذهن او را به خود مشغول میکند. اين
روزهای دلپذير فارغ از آشفتهگی نيست. نيچه گاه اين احساس نامطبوع را
دارد که واگنر از او استفاده میکند و فرايافت خودش را از پديدههای
تراژيک از او وام میگيرد، و گاه نيز اين احساس دلپذير را که با کمک
کوزيما، واگنر را به حقايقی میرساند که وی به تنهايی نمیتوانست کشف
کند.
در اوت سال 1870 در جنگ فرانسه و پروس داوطلبانه به عنوان مستخدم و
رانندهی آمبولانس در بهداری ارتش خدمت میکند. در همين سال در نامهای
به تاريخ نيمهی دسامبر به «روده»، نسبت به ارزشها و اصول و نگرش
اخلاقی شغل و حرفهی خود ابراز انزجار میکند و مینويسد در
دانشگاهها «رسيدن به هيچ حقيقت بنيادی امکانپذير نيست». در آنجا
نوعی ملیگرايی، نوعی علاقه به بيسمارک و پروس را از دست میدهد. او
ديگر نمیتواند همانندسازی فرهنگ و دولت را برتابد، يا باور کند که
پيروزی سلاحها پيروزی فرهنگ است. نزد نيچه ترک باورهای ديرين، بحرانی
پديد نمیآورد، آنچه بحران يا گسيختهگی پديد میآورد، بيشتر الهام
يعنی تجلی ايدهای نوين است. معضلات او عبارت از ترک باورهای ديرين
نيست، آنچنان که خود معتقد است انسانهای والا کسانی هستند که خودشان
ارزشهايشان را میآفرينند: "دوست میدارم آن را که برای شناخت میزيد
و شناخت را از آن رو خواهان است که میخواهد ابرانسان روزی بزيد و چنين
خواهان فروشد خويش است."1
در آينده در باب ابرانسان _ مخلوق ذهن نيچه _ به طور مفصل صحبت خواهيم کرد.
نيچه در سال 1871 در پی انزوا و تنهايی خودخواسته، «زايش تراژدی» را
مینويسد، کتابی که در آن نيچه حقيقی زير نقاب واگنر و شوپهناور ظاهر میشود، اما زبانشناسان کلاسيک از کتاب به خوبی
استقبال نمیکنند. نيچه خود را موجودی نابههنگام احساس میکند. در چهارمين تأمل
نابههنگام، «واگنر در بايرويت»، جو جشنگونهای که در آنجا میيابد،
موکبهای رسمي، نطقها و حضور امپراتور پير در او بيزاری بر میانگيزد.
دوستاناش مقابل آنچه به نظرشان دگرگونیهای نيچه میآيد، متعجب
میشوند. نيچه بيش از پيش به علوم دقيق، به فيزيک، زيستشناسی، و پزشکی
دل میبندد. او حتا سلامتاش را از دست میدهد و زندهگی را با سردرد و
دلدرد، ناراحتی و ضعف چشم، و دشواری سخن گفتن میگذارند. حتا از تدريس
چشم میپوشد: "بيماری مرا به آرامی آزاد کرد و مرا از آوردن عذر و
بهانه برای هر گونه قطع رابطه، و هر گونه اقدام خشن و خلاف ادب، معاف
داشت ... بيماری به من حق میداد که عادتهايم را به طور اساسی تغيير
دهم." نيچه به لطف «اووربک»، وفادارترين و باهوشترين دوستاش، به
دريافت حقوق بازنشستهگی از دانشگاه بال نايل میآيد. آن گاه زندهگی
در سير و سفر را آغاز میکند. گمنام، مستأجر خانههای مبلهی ساده و
محقر، به دنبال آب و هوای مساعد میگردد. از اقامت گاهی به اقامت گاهی
ديگر، به سوئيس، ايتاليا و فرانسه میرود. در سال 1878 نقد شگرف خود را
از ارزشها، يعنی عصر شتر، با کتاب «انسانی، زيادی انسانی» آغاز
میکند.
دوستاناش نظر او را بد میفهمند. واگنر بر او میتازد. از همه مهمتر،
بيماری او شدت میيابد. نزد نيچه همه چيز نقاب است. تندرستی او نخستين
نقاب برای نبوغاش هست. دردهای او دومين نقاب هم برای نبوغاش هم برای
تندرستیاش. نيچه خود میگويد: "گاه خود جنون نقابیست که دانشی مقدر
و بسيار مسلم را پنهان میدارد."
پس از «انسانی، زيادی انسانی»، نيچه نقد تمامعيار خود را ادامه میدهد:
«آواره و سايهاش» (1879) و «سپيدهدم» (1880). او «دانش شاد» را آماده
میکند، اما چيزی تازه سر بر میآورد: نوعی سرخوشی، نوعی سرشاری! گويی
نيچه به نقطهای فرا فکنده شده است که در آن ارزيابی تغيير جهت میدهد،
و در بارهی بيماری از بلندای نوعی تندرستی شگفتانگيز داوری میشود.
دردهايش ادامه میيابد، اما غالبا «شور و هيجانی» که بر جسم تأثير
میگذارد بر اين دردها چيره میشود. آنگاه نيچه عالیترين حالات خود
را توأم با نوعی احساس خطر حس میکند. در اوت 1881 به کشف ايدهی
بازگشت ابدی، اين کشف منقلبکننده نايل میشود (در بارهی بازگشت ابدی
مفصلا حرف خواهيم زد).
ميان سالهای 1883تا 1885 چهار کتاب زرتشت را مینويسد و و
يادداشتهايی را برای اثری گرد میآورد که قرار است دنبالهی زرتشت
باشد.
در
سال 1882
ماجرای آشنايی او با «لوسالومه»، جوان روسیتبار، روی میدهد. به نظر
نيچه، شاگردی آرمانی و شايستهی عشق میآيد و به طور ناگهانی به او
پيشنهاد ازدواج میدهد. و امریست حتمی که چنين تصميم عجولانهای
ناکام بماند. زندهگی مشترک آنها از رنجشها و آشتیها ساخته شده بود.
هر چند لوسامه نيچه را از سر عشق دوست نمیداشت، اما بعدها کتابی
بینهايت دلپذير در بارهی نيچه نوشت. پس از اين تجربه، نيچه بيش از
پيش خود را تنها احساس میکند. از مرگ واگنر باخبر میشود و اين تصوير
کوزيما را دگر باره در ذهن او جان میبخشد. از اين پس نيچه پيوسته با
شدتی بيش از پيش، به تناوب دچار سرخوشی و افسردهگی میشود، گاه همه
چيز به نظرش عالی میرسد و گاه نوميدی بر او چيره میشود. سرانجام سال
بزرگ 1888 فرا میرسد: «غروب بتها، قضيهی واگنر، دجال، اينک انسان».
همه چيز آنچنان است که گويی استعدادهای خلاق نيچه قوت میگرفتهاند و
واپسين جهش خود، جهش پيش از سقراط را انجام میدادند. در اين آثار بس
استادانه، حتا لحن نيز تغيير میيابد: خشونتی جديد و طنزی جديد، مانند
مضحکهی ابرانسان. نيچه همزمان، تصوير جهانی _ کيهانی هيجانانگيزی از
خويشتن ترسيم می کند: "روزی خاطرهی چيزی شگفتانگيز با نام من پيوند
خواهد خورد." اما همچنان خود را در لحظهی کنونی متمرکز میکند و به
موفقيتی فوری میانديشد. از پايان سال 1888 نيچه نامههايی عجيب با
امضای سزار يا ديونيزوس يا مصلوب مینويسد. او را در آسايشگاه بستری
میکنند و بيماریاش، فلج مغزی تشخيص داده میشود. در اين دوره به نظر
میرسد که چيزی از آثارش به ياد ندارد، اما همچنان موسيقی مینوازد.
پيشرفت بيماری به آرامی، تا مرحلهی سستی و احتضار، ادامه میيابد و
نيچه در ابتدای قرن بيستم در وايمار در میگذرد.
نامههای پايانی نيچه بر اين لحظهی نهايی گواهی میدهند. همچنين اين
نامهها هنوز به اثر تعلق دارند و جزئی از آن به شمار میآيند. تا وقتی
که نيچه هنر جا به جا کردن چشماندازها، از تندرستی به بيماری و
برعکس را داشت، هر اندازه هم که بيمار بود، از «سلامت بسيار»، سلامتی
که آثارش را ممکن میساخت، برخوردار بود. زمانی که اين هنر را از دست
داد، زمانی که نقابها با نقاب دلقک و لوده در آميختند، خود بيماری، بر
اثر جريانی ارگانيک يا جريانی ديگر، با پايان اثر در هم آميخت.
ادامه دارد ...
*
اينجا را در بارهی نيچه ببينيد.
1- چنين گفت زرتشت، پيشگفتار چهار، ترجمهی داريوش آشوری، نشر آگاه
é |