رفتهای باز که مدتی نباشی!
و من انگار کن از خوابی خوش برخاستهام.
لبخندی میزنم و دنيا را به تماشا مینشينم.
آدمها با صدای وحشتناکی از کنارم میگذرند و يادم میآورند بيدار شدهام.
کمی فاصله از آدمها نگاه مرا عميقتر میکند.
خط نبودنات کشيده میشود تا ته دلام ...
نگاهِ آدمهايی میکنم که هيچ کدام تو نيستند.
کناری مینشينم، آنها میآيند، سخنی میگويند و میروند.
دستام را کمکم پر میکنم از حرفشان، صداشان، بودنشان ...
میخواهد پر شود که چيزی از لای انگشتانام آرام آرام روی زمين میريزد.
به کم شدن اين همه حرف و صدا و حضور خيره میشوم!
همهی آدمها که جمع شوند، حرفهاشان را که بياورند، صداشان را که جا
بگذارند کنار گوشهام، تازه میشوند تو!
تو و همهی آنچه در تو بود، با تو میآمد و در من میماند.
وقتی نيستی من مهربان میشوم.
آدمها را میبينم.
بودنشان را لمس میکنم.
میگذارم بودنام را لمس کنند.
زمان زيادی نمیگذرد، اما تا بفهمم همهی آنچه يک باره با تو میآمد و در
من میماند، هر تکهاش نزد کسیست.
دستانام را دراز میکنم تا جمعشان کنم. نمیشود!
چيزی که بايد همهی اينها را در دستان من جمع کند نيست!
.
.
.
رفتهای باز که مدتی نباشی!
من مهربان میشوم
رها میشوم
بیقيد میشوم
تکه تکه میشوم
کلافه میشوم
و بیهدف پی چيزی میگردم تا مجموع کند مرا
رها کند مرا از همه جا بودن و هيچ جا نبودن!
تو نيستی!
من رها هستم
و اين هيچ خوب نيست!