نگارندهی وبلاگ «من
داستانگويم»
چهار برگ مانده. چهار
برگ از دفترم مانده. چهار برگ مانده، جدا از دفترم.
میخواهم بنويسم.
میترسم که نوشتهام بيش از چهار برگ شود.
...
چهار برگ مانده.
میخواهم بنويسم. میترسم که نوشتهام بيش از چهار برگ شود، ولی با
اين حال میخواهم که بنويسم. تا آخرين خط از برگ چهارم. پس مینويسم.
چهار برگ جدا از دفترم ...
من؟ هميشه از اين کلمه
میترسم! هميشه از خودم سؤال میکنم من کیام: يک انسان، يک آدم، يک
حيوان؟ و شايد هم هيچ! و خودم هم میدانم که هيچ. شايد همان من بهتر
باشد.
منی که الان نشستهام
رو به پنجره و مینويسم.
سياه میکنم برگ اول
از چهار برگ باقی مانده را.
روبهروی پنجرهی اتاق
نشستهام و از قاب مستطيل شکل به بيرون نگاه میکنم.
به گنجشکهای روی درخت
نارنج که از اين شاخه به شاخهی ديگر میپرند، جفت جفت.
... به درخت نارنج که
عطر بهار نارنجی را از پشت شيشه استشمام میکنم. دارد برگ اول از
چهار برگ باقی مانده از دفترم به خط آخر میرسد و من هنوز از خودم
چيزی ننوشتهام. و من هنوز از خودم چيزی ننوشتهام. شايد هم نوشتم و
خودم خبر ندارم!
نواری را که در ضبط
صوت گذاشتم، صدايش به آرامی شنيده میشود. مردی همراه با نوای
آرامبخش پيانو به آرامی میخواند:
"هر مرگ اشارتیست به
حياتی ديگر ..."
صدايی غمبار. چندين و
چند بار شنيدم اين صدای نوميد و خسته را.
اصلا از صبح که خودم
را الکی به خواب زدم تا با فريبا به خانهی مادرش نروم، نقشهام اين
بود که بعد از رفتناش و خلوت شدن خانه، اول اين نوار را بگذارم. بعد
يک حس غريب ولی در عين حال خيلی خيلی شيرين و بعد قلم و کاغذ و
نوشتههايی که بر کاغذ سفيد میآيند، بر چهار برگ سفيد.
بیچاره فريبا! چهقدر
صدايم زد تا شايد من کلافه بشوم، و تسليم او. دیشب هم وقتی ظرفها
را شست و به اتاق خواب آمد با اين که من خودم را الکی به خواب زدم،
با صدايی آرام و مهربان در گوشام گفت: "فردا مامان دعوتمون کرده!"
ولی گول خورده. نمی
داند که امروز قرار است چهار برگ آخر را سياه کنم.
ولی میدانم اگر بويی
میبرد، حتما کنج دلام مینشست و سوهان روحام میشد.
آخرين برگ مانده به
برگ اول از چهار برگ را هفتهی پيش سياه کردم. از آن روز به بعد،
روزها دفتر را با خودم به پارک میبرم. در زير سايهی گاه آن درخت
نارنج مینشينم و ساعتها غرق در دنيايی ديگر میشوم. دنيايی که هنوز
برایاش اسمی انتخاب نکردهام. ساعتها بر همان نيمکت مینشينم.
گاهی مینويسم. خسته که میشوم غرق در دنيای ماورا.
غروب هم که به خانه
میروم ساعتی روبهروی تلويزيون مینشينم. بعد سر و کلهی فريبا پيدا
میشود. مانتوش را میکند و روبهرويم میايستد و همان طور که نفس
نفس میزند به درون آشپزخانه میرود و حرفهای هميشهگی را دو باره
میگويد:
- خوب، چه طوری؟
امروز چه کارها کردی؟ ديگه داری کم کم خوب میشی ...
بعد شام میخوريم. هيچ
وقت نفهميدم که چهطور به اين سريعی غذاهايی به اين خوشمزهگی آماده
میکند.
من به رختخواب میروم
و از زير بالش دفترم را در میآورم. نوشتههای آن روزم را میخوانم.
لحظهای چند در حس خوشی فرو میروم. صدای کشيده شدن دمپايی فريبا را
که روی سراميک کف راهرو میشنوم، دو باره دفتر را زير بالش
میچپانم. در آستانهی در که ظاهر میشود، چشمانام را میبندم. چشم
بسته میدانم که چه کار میکند. اول روبهروی آينه میايستد. موهايش
را که تا زير گردنش میرسد شانه میکند. لباسهايش را میکند و خودش
را روی تخت ولو میکند. به چشمان بستهی من خيره میشود، آن قدر خيره
میشود تا طاقتام تمام میشود و چشمانام را باز میکنم. و او را
میبينم که به من زل زده.
لبخندی روی لباناش
نقش میبندد.
- هنوز نخوابيدی؟ خواب
بودی؟
و هميشه میگويم:
"نه!" و هميشه دوست دارم در آن وقت بلند شوم و نواری بگذارم دو باره
کنارش بنشينم و در لابهلای قطعات پيانو و آن صدای نوميد و خسته
برایاش از دنيايم بگويم، ولی هيچ وقت برایاش نگفتم. هيچ وقت نواری
برایاش نگذاشتم.
- فردا برات وقت
بگيرم؟
- من که خوبام!
- ولی ...
و سرم را به طرف
پنجرهی اتاق میچرخانم. تصوير اتاق روی شيشهی پنجره افتاده. رويم
خم میشود. نفساش بر صورتام مینشيند. احساس خفهگی میکنم. بوسهی
اول را روی صورتام میگذارد. بعد لباش را رو لبام میگذارد.
دستام را روی سينهاش میگذارم. و سر جاش آرام میگيرد. هميشه خود
به خود قطرهی اشکی به پايين سر میخورد، که هيچ وقت نمیدانم برای
چه؟
بلند میشود و چراغ
راهرو را که يادش رفته خاموش كند، خاموش میکند.
الآن درست ساعت ده صبح
است که تلفن زنگ میخورد. در وسط دشت سبز _ همان که هر روز میبينم و
جرأت قدم گذاشتن برش را ندارم _ ايستادهام. به دور و بر نگاهی
میکنم. باد بر گلهای سرخ میچرخد و گلها همراه با او میرقصند.
در دشت قدم بر میدارم. صدای تلفن با هر قدمی که بر میدارم ضعيفتر
میشود. بیچاره فريبا! فکر میکند برگهای دفترم را يک هفته پيش
سياه کردم. خودم بهاش گفتم که دفترم ديگر برگ سفيدی ندارد. و اثبات
حرفام، دفترم را نشاناش دادم. اول هيچ نگفت. يکهو جيغی کشيد و
خودش را در بغلم جا داد.
- صادق! تو روز به روز
حالات بهتر میشه. بايد به دکترت اين موضوع را بگم. تو ديگه تو اون
حسهای الکیخوش فرو نمیری.
و به طرف تلفن رفت.
- اسم دنيای خيالیت
چی بود؟ چهقدر منو اذيت کردی، ولی ديگه تموم شد. دکتر گفت که خوب
میشی. نمیدونم شمارهی دکتر رو کجا يادداشت کردم ...
بیچاره فريبا!
نمیداند چهار برگ ماندهی دفترم را کندم. فکر میکند خوب شدم که مثل
سالهای پيشتر همراه با سياه شدن تمام برگهای دفترم اتاق در بسته
را پر از گاز نکردم.
قدمهايم را در دشت
آرام بر میدارم. چشمهايم را به جلو میدوزم. کلبه را میبينم.
هر روز چندين بار میبينماش و جرأت نمیکنم قدم دروناش بگذارم. و
الان دارم نزديکاش میشوم و قدم در داخلاش ...
صدای تلفن قطع میشود.
- الو صادق! گوشی رو
بردار. الو صادق ... برا ساعت پنج عصر وقت دکتر گرفتم. بايد بريم پيش
دکتر. دکتر بايد ببينه که تو حالات خوب شده. آماده باش میآم
دنبالات ...
بیچاره فريبا! فکر
میکنه من حالام خوب شده. بیچاره نمیداند برگها را از دفتر جدا
کردم ...
فکر میکند که ديگر در
دنيای _ به قول خودش _ الکیخوش فرو نمیروم.
بیچاره نمیداند من الان درست در همان دنيا دارم
زندهگی میکنم. تازه الان هم پا داخل کلبهام گذاشتم.