|
تو
رضا رشيدپور
reza_rashidpour
[ @ ] foroogh.de
حصار کشيده به دور خويشی بودم غريب
خلوت گزيده مردی استوار،
محکم
ريشه در خاکی به وسعت هر چه غربت
تو آمدی
کهنه سازی داشتم
کوک
زير اندازی سبز، استکانی چاي
دنيايی به شکوه قاب خالی اين پنجره
نارضايی بودم رضا
تو نشستی
نفس بريده دلدادهای شدم ملول
قفس شکسته
پرندهای همهی جانام صدا
تب کرده عاشقی هراسان
تو رفتی
خشکيده برگ
لاجونی شدم به دست باد سپرده
در گيجترين هياهوی زندهگی
تنها مانده غريبی خسته، شکسته
در ازدحام اين همه آدم
در ماتم مکرر اين کوچه، اين پنجره، اين
ديوار
é |