|
پارهها: پارهی دوم
صالح تسبيحی
prometeh2000 [ @
] yahoo.com
صاحبِ اين «خانه»
1
فکر
کنم اين فکر، اين تصوير مال پدرم «محمد ايوبي» باشد، نه مال خودم:
شاعری
که به دريا رفت و غرق شد. و ساحلنشينان بعد از آن نمیدانستند اين
امواج موزون، از کدام وزن و قافيه نشأت میگيرد که چنين همآهنگ به
شنها کشيده میشود و بر سنگها و صخرههای ساحلی کوبيده میشود.
و
نمیدانستند يک شاعر، ديواناش را به دست گرفته و رفته به اعماق.
2
اما
اين فکر، اين تصوير بايد که از آن خودم باشد نه ديگری:
شاعری
که وزير دربار شد. بعد جنگ شد. به جنگ رفت و ديواناش گم شد. و شاعر در
ميانهی کارزار از ته وجود میگريست.
اين
تصوير نهايی داستان بلندیست که اسماش را گذاشتهام «شاعری گريست» و
در آن با يک شاعر مثالی حرف زدهام. دقيقا مثل آقای ستارهی
دنبالهدار، که با ليلی مثالی حرف میزد و ليلیها به خود میگرفتند.
و
البته اگر هم ليلی او مثالی نبود هم، مجنون را برای قصهی ليلی و مجنون
بس!
که
خود مجنون از کوی ليلی میگذشت، ديد مردم به يادگار نوشتهاند «ليلی و
مجنون». با سر ناخن کلمهی «ليلی» را تراشيد و گفت مجنون را ليلی بس که
ليلی خود، خود نخواهد.
3
در کل
جهان عرب، بيش از هر چيز، زبان شاعرانه و از اين دست متنهاست که خلق
میشود و طرفدار دارد. «آدونيس» يا علی احمد سعيد، شاعر عربیست که
سالهاست ناماش در فهرست برندهگان ادبيات نوبل قرار دارد. گمان
میکنم که روحيهی ضدصهيونيستی او باعث شده که کاغذ آراءاش در
لابیهای نوبلیها به حد نصاب نرسد. باری، او به همراه «غاده السمان»،
و همچنين «نجيب محفوظِ» داستاننويس، تنها نويسندهگان عرب زباناند
که برای خودشان انتشاراتی دارند و به شکل انحصاری نوشتههای خودشان را
خودشان چاپ میکنند.
خوش
به حالشان! اتفاقا يک نويسندهای از دوستان من، اينجا، کاغذ دولتی را
به من نشان میداد که برای او حدود نهصدهزار تومان ماليات بر در آمد
نوشته بود. و توی برگه نوشته شده بود: «شغل: نويسنده»!
خوش
به حالمان!
4
پاپ
ژان پل دوم دفتر مرگ آش باز شد و زندهگیاش رفت به سوابق و خاطرات.
همو بود که روزگاری در بارهی ديوار جداکنندهی فلسطين و اسرائيل فرياد
بر آورد كه جهان ما به پل احتياج دارد نه ديوار.
و
البته چه ديوار غزه، چه برلين چه ديواری که هر کداممان به دور خودمان
میکشيم باشد، جهان ما، اين جهان تند و زنندهی معاصر، بيشتر همان
ديوار را دارد تا پل.
پلی
بلند و محکم که بين شرق و غرب و شمال و جنوب بسته و کشيده شده و از همه
مهمتر اين دو تا پل بلند، در جايی با هم تلاقی میکنند و چهار راهی
درست میکنند که دهان تو باشد. همان که خم کردهای و جمع کردهای برای
بوسهای ... (از تو لبريز شد و بیربط شد و پرتابام کرد، اما باز
میگردم به حرفی که داشتم میزدم).
آدونيس کتابی دارد به نام «از صوفيسم تا سورئاليسم». و در فصول آن
احاطهی شگفت نويسنده را به متون کهن، ابن عربی و همچنين
سوررئاليستها میبينی.
و آدم
نتيجه میگيرد که همين پل باريک هم، همان شاعرها هستند که وطن ندارند و
جهان است کشورشان. او در بارهی خيال چنان بحثی را مطرح میکند که خواب
و خيال از سر آدم میپرد. مدام از خود میپرسيدم اگر تمام اطرافام را
هر بار، برای بار اول میديدم چه رخ میداد؟ يعنی که چه میشد اگر هر
بار که اين صندلی، اين دستها، اين ناخنها و آن چشمان تو را انگار
میکردم که بار اول است میبينم، و آشنايیها و خاطرات چون تودهای
ابر، جلوی چشمام را نگرفته بودند چه میديدم؟
شايد
برای همين باشد که کودکان تازه گردن راست نگه داشته، آن قدر مات و
مبهوت به دور و برشان نگاه میکنند و رنگها، حرکت قطار، تکانههای
اتوموبيل، توپ فوتبال، قهوهجوش و هر آنچه دور و بر هست را آنقدر
مبهوت و سرمستانه نگاه میکنند. و زبان که باز میکنند آنقدر میپرسند
تا موهايت بريزد.
در
نگاه آنها مکاشفهایست که در ما گم شده. کشف يک دايرهی رنگی برای
اولين بار. کشف حفره ای که نمیداند بعدها، بارها و بارها از آن لعن و
خواهش و شعر و کلمه بيرون خواهد ريخت و به سوی او پرتاب خواهد شد. و
نمیداند همين حفره است که میبلعد و مینوشد و بالا میآورد ...
سؤال:
بار اولی که آن رنگ را ديدی، يادت هست؟ که به تو میگفتند اين «آبی»ست؟
5
ظرفی
به زمين کوبيده شد. و صدای پاکوبهای زنان و فرياد مردان ... هر ظرفی
که به زمين کوبيده میشود، نشانهی ورود کسیست ...
اين
جملهی عجيب مال يکی از داستانهای «سعيد» برادر خودم است. ده دوازده
سال دارد. و مدام مینويسد و میخواند که مهم نيست و اگر هست، الان،
حرف من اين نيست.حرفام کشف روابط اشياء با هم و سرانجام مکاشفهی
نشانههاست.
اطرافات را بنگر! آن پرنده که میپرد. آن ظرفی که به زمين کوبيده
میشود. آن گربهی زشت چرک خطدار را ببين که چرا آمد.
و اين نشانهها با خودشان چيزهای ديگری میکشند و میآورند. و البته
خودشان چيزی ندارند. آن چيزی که به آن اشاره میکنند پيدا کردن، فهميدن
و ناتوان بودن از گفتن اين که اين يعنی چه. يعنی چه که «سنايی» از سنای
شاه، در غلتيد به حمد ابليس و منظومهاش از اشک تر شد؟ او و آنهای
ديگر چه ديدند مگر؟ به دريا رفتند و ديوانشان گم شد آخر کار؟
é |