|
خال
قهوهای روی بازوی دست چپ من!
شادی بيان
shadi.bayan [ @
] gmail.com
در
درونام کسی میگريد
در درونم
کسی میخندد
و کسی
مضطرب است
من
عاشق شدم
...
عجب
سفر طولانیای شد مانی!
مردم
از اين همه تنهايی! حسابی زن و زندهگی را بوسيدهای و بیخيال همه چيز
شدهای. لااقل زنگی بزن! اين روزها بدجوری دلتنگات شدهام. مدام
عکسهای خودمان را نگاه میکنم و به خاطرات آن روزها باز میگردم.
صبحها که از خواب بيدار میشوم، از روی تخت تکان نمیخورم. چهار يا
پنج ساعت تمام در تختخواب غلت میزنم و به تو فکر میکنم. بگذار
اعتراف کنم مانی! از وقتی تو وارد زندهگیام شدهای، همه چيز رنگ
ديگری دارد. همه چيز رنگ خوشبختی دارد ...
درست
پشت صندلی تو، گوشهی سمت راست کلاس نشسته بودم. آقای شين داشت داستان
تازهای را که خوانده بود، نقد میکرد. من از سر کار يکراست آمده بودم
آنجا و خيلی خسته و کسل بودم. از آن وقتهايی بود که حالام از هر چه
نقد و سبک و شخصيت و فضا به هم میخورد. درست بر عکس من، تو داشتی با
شور و اشتياق فراوان، آقای شين را همراهی میکردی که: "نويسندهی اين
داستان، يک راديکاليست بوده که البته بعد از جنگ جهانی دوم ..." حرفات
که تمام شد، يک دفعه من با صدای بلند گفتم: "راديکاليسم يعنی چی؟"
آقای شين به آرامی گفت: "راديکاليسم يعنی گرايش به نظرهای سياسی تندرو
..." و تو ناگهان حرفاش را قطع کردی و برگشتی عقب و چشم در چشم من که:
"راديکاليسم در اصل از راديکس میآيد و راديکس در زبان لاتين به معنای
..." اسمات را گذاشته بودم «دانای کل کلاس»! زيادی که اظهار فضل
میکردی با محبوبه کلی پشت سرت میخنديديم. چهقدر کلاس بدون تو
برایام خالی بود. انگار همهی شوق من برای دانستن در آن چهارديواری،
تو بودی. محو تماشای چشمهات شده بودم و حرکت تند لبها، که يک دفعه
ساکت شدی. به حرفهات گوش نداده بودم، برای همين هيچ نفهميده بودم. پس
دو باره مثل احمقها پرسيدم: "راديکس در زبان لاتين به چه معنايی بود؟"
و تو خنديدی و باز ...
هفتهی پيش خانهی مادرت بودم. تمام مدت قربان صدقهام میرفت و میگفت
هيچکدام از آن سه عروس ديگر، جای من را برایاش نمیگيرند. کلی شيرينی
و شکلات به خوردم داد و هی گفت که بايد تا میتوانم چاق شوم. مادرت
تازهگیها خيلی مهربان شده است مانی! برای شام هم کلی اصرار کرد.
گفتم: "بماند برای وقتی که مانی برگشت." گفت: "باشد! يک بار هم آن موقع
بياييد، ولی امشب هم بايد بمانی." ماندم و چهقدر جای تو خالی بود ...
کلاسهای داستاننويسی آقای شين خيلی وقت بود که ديگر تشکيل نمیشد. من
عضو گروه تازهای شده بودم به نام «روزنه». دورهی تخصصیام به تازهگی
تمام شده بود و میخواستم بعد از پنج سال و اندی سرم را از توی دفتر و
کتاب و دانشگاه بيرون بياورم و نفسی بکشم. احساس آزادی عجيبی داشتم.
يک ماه نمیشد که پشت ماشين مینشستم. پدرم میگفت دست فرمانام خوب
است، ولی خودم هنوز کمی میترسيدم. پروژهی پايان ترم را با آقای نون
برداشته بودم. دفترش در جای شلوغی از شهر بود. دل را به دريا زدم و با
ماشين رفتم. آن دست خيابان، روبهروی دفترش، داشتم عقب ماشين را با
جدول کنار خيابان تنظيم میکردم که يک پرايد سفيد به سرعت آمد و
ماهرانه پشت سر ماشينام پارک کرد. در آينه با چشمهای بهتزدهام تو
را ديدم که از ماشين پياده شدی و به آن سمت خيابان رفتی. دلام هری
ريخت! ماشين را پارک کردم و به جای رفتن به دفتر آقای نون، منتظر تو
نشستم. دلام میخواست بر سرت مشت بکوبم و فرياد بکشم: "چرا آن همه
ساده از کنار احساس من و خودت گذشتی و رفتی؟" دلام میخواست برایات
گريه کنم و بگويم که اين همه وقت، بی تو بر من چه گذشته است. دلام
میخواست خشم همهی اين سالها را بر سرت خالی کنم. هنوز يک ربعی از
رفتنات نگذشته بود که داشتی عرض خيابان را به سمت من طی میکردی. فکری
به سرعت برق از ذهنام گذشت. سوئيچ را درست و حسابی جا نينداخته بودی
که تلپی از پشت کوبيدم به جلوی ماشينات. معلوم بود تازه خريدهای.
پلاکات موقت بود و به نظر میرسيد برای روکشها و دم و دستگاه
دروناش هم کلی سليقه به خرج دادهای. صورتات بدجوری سفيد شد. به
گمانام هر لحظه میخواستی سکته را بزنی! يک دفعه چهقدر دلام برایات
سوخت مانی! مگر تو نبودی که میگفتی با هيچ چيز اين دنيا نمیپيوندی؟
مگر به قول استاد عرفانات که آن روزها کلی از زباناش برایام نطق
میکردی، وابستهگی به هر شیء و تن و معنا، نوعی گسستهگی از حقيقت
وجودی خدا نبود؟ مگر رهايم نکرده بودی و نگفته بودی که من تنام؟ با
اين وصف، اين چهار چرخهات هم شیء بود. از ماشين پياده نشدم. تو هم که
تازه فهميده بودی چوب چه چيز را خوردهای، گيجتر از اينها بودی که
عکسالعملی نشان دهی. تا پنجره را کشيدم پايين، عصبانی آمدی جلو و
گفتی: "ديوانهای؟" ادای دخترهای بیدغدغهی بالای شهر را درآوردم و
گفتم: "پولاش را میدهم آقا!" کمی خيره نگاهام کردی و بعد بی هيچ حرف
ديگری ... ماشين را روشن کردم و رفتم.
دیروز عصر با خواهرت رفته بوديم دکتر پوست. آن خال قهوهای روی بازوی
دست چپم يادت میآيد؟ همان که شبيه يک قلب بود. میگفتی که تنام به
رسوايی قلبام زبان گشوده است. خواهرت مدام اصرار دارد که به کمک ليزر
میتوانيم برش داريم. اين دفعهی پنجمیست که مرا پيش دکتر میبرد. خوب
میداند تو چهقدر شيفتهی آن خالی! نمیدانم چرا هر بار که فکر
میکنيم برای هميشه از بين رفته است، دو باره آرام آرام رنگ
قهوهایاش پديدار میشود. دیروز دکتر بر آشفته شد و گفت: "خانم! اين
خال با هيچ اشعه و اسيدی از بين نمیرود!" خواهرت سرش هوار شد که:
"چرا؟ مگر چه فرقی با بقيهی خالها دارد؟" دکتر گفت خودش هم نمیداند
چه فرقی دارد! فقط میداند که دورهی ليزر درمانی هيچ فايدهای به
حالاش نمیکند.
نيازی
به معرفی نبود. خيلی از بچهها تو را میشناختند. داشتم آتش میگرفتم.
انگار تو با عالم و آدم سَر و سِر داشتهای. مجبوبه فهميده بود چه حالی
دارم. بلند شد و خيلی رسمی ادای کسی را درآورد که تازه با تو آشنا شده
است. بعد هم خوشبختام و خوشبختام و نشستيد سرجايتان. جلوی آن همه
آدم داشتی شاخ در میآوردی. محبوبه هم که انگار نه انگار! همه چيز مثل
قديمها شده بود. هر هفته سر يک کلاس نشستن با دانای کل خودمان. انگار
روی ابرها بودم. شيرينی سالهای گذشته در ذهنام تداعی میشد و دو باره
زير زبانام میآمد. مگر میشود يک اتفاق شگفت دو بار در زندهگی کسی
رخ دهد! هر چند هنوز زهر شمشيری که رشتهی محبتمان را به بیرحمی
شکسته بود، قلبام را میسوزاند. دلام میخواست، اما به گمانام هيچ
چيز ديگر مثل آن وقتها نمیشد.
عجب
موجود ناجنسی شدهای مانی! اصلا گيرم که دلات برای من تنگ نشود،
نمیخواهی حال کوچولوی توی دلام را بدانی؟ خوب است من هم تلافی تو را
سر بچهات در بياورم! میدانی چند ماهه شده است؟ هفت ماهه است مانی!
ديدی چه زود گذشت؟ انگار دیروز بود که سرم گيج رفت و افتادم روی مبل
راحتی کنار حال. تو خانه نبودی و من همان جا روی مبل دو بار بالا
آوردم. بعد هم نمیدانم چرا يک دفعه پخش زمين شدم و خوابام گرفت ...
زير سرم که دراز کشيده بودم، گفتی: "اگر دختر باشد، اسماش را
میگذاريم نسيم ..."
مدتی
بود که حيطهی کاریام عوض شده بود. ميان کسانی از جنس خودم رفته بودم
که به دفاع از حقوق به ناحق خوردهشان برخاسته بودند. تأثير تفکراتشان
بر من نيز قابل انکار نبود. دوست نداشتم افراطی باشم، اما شده بودم. تا
آن شب، که جلسه تمام شد و من و تو داشتيم در بارهی نويسندهی داستان
بحث میکرديم. تو میگفتی حالات از اين نويسندههای درگير با مسألهی
جنسيت به هم میخورد. میگفتی کتابهايشان شده است يک تريبون فمينيستی
و شايد اگر خود را به زنانهگیشان نمیآويختند، اين همه معروف
نمیشدند. من حرفهايت را قبول داشتم. اين همه سال شعار داده بودم که
انسان بودن، نه زن بودن، نه مرد بودن، و میدانستم که ذهن آزادانديش يک
نويسنده نبايد آلودهگیهای سياسی و اجتماعی و فرهنگی هيچ دوره و زمانی
را جذب خويش کند. تنها بايد انعکاسی از هر چيز باشد، اما نمیدانم چرا
آن شب دلام میخواست مردها را بکوبم. تو را بکوبم. همهی خشونت و
حقارتی را که به درازای تاريخ زن بودن، بر جنس من رفته است، مشتی کنم و
باز هم بکوبم. يادم نيست چه حرفهايی زدم و تو چه جوابهايی دادی، اما
خندهدارترين بخش ماجرا اين بود که من با عصبانيت تو را ترک کردم و
درست وقتی که داشتم از سر کوچه میپيچيدم سمت خيابان فرعی، آن مردک
عوضی مست دستام را گرفت و من شروع کردم به جيغ کشيدن و بر سر و صورت
مرد کوبيدن. آن وقت تو مثل قهرمانهای کتابهای رمان سر رسيدی و ناجی
من شدی. ماشين نداشتم و گفتی که تا دم خانه همراهیام میکنی. من هم
مثل بچههای معصوم وحشتزده، سرم را پايين انداخته بودم و لام تا کام
حرف نمیزدم. قبل از رفتن يادت هست چه گفتی: "مرد بیچاره! به قيمت
خالی شدن تو، امشب حسابی مشت خورد!"
امروز صبح باز خواهرت آمده بود. دسته گل زيبايی خريده بود، با جعبهای
شيرينی، همهاش از آن نان خامهای ها بود که من و تو خيلی دوست داريم.
دلات بسوزد! همه را تنهايی ريختم سطل زباله. نمیدانم چرا حالام از
همهشان به هم خورد، اما مبادا به خواهرت بگويی! دلخور میشود. به
اندازهی کافی امروز گلايهات را برایاش کردهام. راستاش را بخواهی،
کمی هم در آغوشاش گريستم. بعد هم نمیدانم چرا يک دفعه مثل ديوانهها
به پايش افتادم و التماس کردم که اگر خبری از تو دارد به من بگويد. آی
مانی! چه کردهای با من؟
روبهرويم ايستاده بودی و ساده نگاه میکردی. يک لحظه ياد گُلی افتادم.
آن وقتها با گلی مسابقهی نگاه میگذاشتيم. هر که بيشتر تاب خيرهگی
در چشم حريف را میآورد، میبُرد و هر که زودتر خسته میشد و نگاهاش
به زير میافتاد، میباخت. فکر کردم شايد تو هم مرا به ميدان پيکار
نگاههايمان فرا خواندهای. خنديدم و گفتم: "من نمیبازم مانی! خواهی
ديد." در ثانيهای از زمان که به محاسبه در نمیآمد بر گونهام آرام
بوسهای زدی و مثل پسر بچهای شيطان گريختی. هی پسرک! هيچ وقت نشد
بفهمم در ذهنات چه میگذرد. دستام بر گونهام، نگاهام بر در و تنام
بر پاها خشکيده بود. اولين بار بود نازنينام! اولين بار بود که
گونهام در زير بوسهی مردی اين گونه گُر میگرفت و سپس ذوب میشد، آب
میشد! میخواستم زمان را متوقف کنم و تا هميشه گرمی آن لبها را نگاه
دارم. میخواستم صد بار ديگر، پيالهی دلام را از معجون شيرين
شيدايیات پر کنم و يک نفس بنوشم. میخواستم اين مهربانی بیپروا را
هزار بار بیپرواتر پاسخ دهم. و سر تعظيم فرود بياورم در برابر محبتی
چنين بیشائبه. میخواستم اعتراف کنم مانی. بیانصافی بود که به آن
سرعت اتاق را ترک کردی و مرا در قعر چيزی چنين شگفت، آن گونه رها کردی
...
کاش
اين جا بودی. چهقدر اين روزها به وجودت نياز دارم. مادرم حالاش هيچ
خوب نيست. به گمانام بايد ببريماش پيش يک روانپزشک. فکرش را بکن!
تمام روز کنارم مینشيند و میگويد: "بچه دردسر زندهگیست. همان بهتر
که به دنيا نيايد!" میگويد: "تو را چه به مادر شدن؟ خودت هنوز
بچهای!" پریروز بیخبر از من، تمام لباسهايی را که برای نوزاد گرفته
بوديم با قيچی ريز ريز کرده است. نمیگذارد پايم را از خانه بيرون
بگذارم. نمیگذارد بروم پيش دکتر. میگويد: "بچهای در کار نيست. اگر
هست، پس چرا شکمات بالا نيامده است؟" راستی مانی! چرا شکمام بالا
نيامده است؟
شمارهی تلفن پدرم را از کجا پيدا کرده بودی؟ محبوبه که انکار میکرد.
مگر قرار نشده بود به مادرت بگويی با مادرم حرف بزند. مگر قرار نشده
بود همه چيز طبق سنتها پيش برود. چهطور شد که يک دفعه به سرت زد تا
مرا آن گونه شوکه کنی؟ وقتی پدرم اسم تو را آورد، زبانام بند آمده بود
و قلبام تاپ تاپ میکرد. چه ترفندی به کار بسته بودی که آن همه با
احترام از تو سخن میگفت. من هم خوب کردم تلافی کردم وقتی به جای بله،
گفتم نه! چه حالی داشتی؟ هنوز هم که يادم میافتد تمام روز را میخواهم
بخندم. يادت هست؟ حاج آقايی که خطبه را میخواند، ساکت شد و يک دفعه از
جايش بلند شد و گفت: "دختر اگر به وصلت راضی نباشد، عقد باطل است."
مادرم شيونکنان بالای سرم آمده بود و مادر تو نزديک بود از حال برود.
مهمانها سکوت کرده بودند و تو هم ناباورانه خيره شده بودی به
چشمهايم. همه چيز آماده بود تا من پقی بزنم زير خنده. چه کيفی کردم آن
شب مانی! چهقدر خنديديم. عوضاش جای تمام خندههای سر عقدمان شب عروسی
چهقدر گريستيم. يادت هست؟
در
آخرين نامه پرسيده بودی: "به نظرت رنگ عشق ما سرخ است يا آبی؟"
هيچ
کدام، هيچ کدام!
رنگ
عشق من و تو گلبهیست نازنينام!
يک
گلبهی ملايم و کمرنگ،
از آن
گلبهیهايی که به سفيد میزنند.
درست
رنگ روسریای که محبوبه سر کلاس آقای شين به سر میکرد.
درست
رنگ روبان دسته گلی که شب خواستهگاری آورده بودی.
درست
رنگ همين رژی که من امروز به لب زدهام.
دیشب
خواب زيبايی ديدم مانی!
خواب
ديدم هيچ کس به من زنگ نزده است ...
خواب
ديدم هيچ کس خبر بدی را به من نداده است ...
خواب
ديدم کودکام هنوز آنجاست، در اعماق امن تنام ...
امروز خواهرت بیرحمانه بر سرم فرياد کشيد و گفت که تو مردهای و من
بايد فراموشات کنم.
من يک
دل سير خنديدم و بعد گفتم:
"عزيز دل! مانی درست به خال قهوهای روی بازوی دست چپام میماند. آمده
است تا برای هميشه در من جا خوش کند!"
é |