|
كرشمه واژه
زيبا كاوهای
ziba_kavehi
[ @ ] hotmail.com
به بهاری كه در
Shey
میوزد!
بانوی بهار از در میآيد / موهای بارانزده / زير شالی از شكوفههای
گيلاس / لبخند میزند.
سالهای طولانی پيش از اين / روی ابرهای پرواز گذشته از در خانههايی
بسته / از او
آوازهای لكنت گرفته روان میشدند / و همقبيلهگی چهرههايی كه من
نبودند دنيا را يكدست میكرد.
_عشقی ساده و مستمر / لابهلای قصههايی كه ناديده مانده بود _ جان
میگرفت
رؤياهای فراموش شده بيدار میشدند / خستهگی با نفسی عميق از خانه
میرفت / آفتاب سخاوتمند و ...
قدم به هر كجا گذاشته بود / به هر رنگ و چهره ای / شادی از پوست آدمها
جوانه زده بود / ساعتها به انتظار ثانيه شمرده بودند / آدمهای زمستان
گرم
آدمهای هميشهگی / با همان انتظارهای كوچك و بزرگ / با همان ادعاهای
عجيب
آدمهايی كه میخواستند لقمهای روی سفرهی خالیشان بگذارند /
سفرههايی كه دعايی
/ آدمهايی كه مرگ به هنگام خود را آگهی میكردند
/ زنانی كه گلوی بر آمده را با خجالت و حسرت میپوشاندند.
/ شاعرانی كه از زندهگی يك شب بلند میخواستند / اشارهای از بهار و
ليوانی چای ...
كودكانی كه از لمس او رشد میكردند / و فردای زندهگی بودند
مردانی همسنگ پدرانشان / زنانی همقامت مردان ...
مادرانی كه گيسو به بهار بخشيده بودند /
شانههای دانه طلا در صندوقچهی نوروز ...
خانههايی كه بوی نفس تازه میگرفت
نشانیها گم بودند / سهم يكسانی از آب و ترانه و نسيم / آسمان برای
آدمهای بیستاره / شفافيت برای آينه / آوازها همنوا / دريا تعبير
خواب خوش بيابان / و تن درختان باغ در بلوغی ملتهب / روسری دختران
روستايی در باد میرقصيد / ترانهی خاموش میخواند / سكوت
میخنديد. / پيران قبيله چشمهاشان را پاك میكردند كه اين بهار هم ...
آفتاب از پرده اجازه نمیگرفت / گوشهی همواره تاريك نور میخاست،
خسته از گوشهی آرزو دست دراز كرده بود
ستارهها روشن بودند / شاعران كورسوی بشر / شعرها عاشقانه / ترانهها
پر از صدای شادمانهی دريا / زندهگی تاب میخورد / زندهگی میشد يك
پرندهی هزار بال نغمهپرداز /
موج بر
میداشت / میرفت تا لبهی افق / میتابيد / باز میگشت / میرفت /
میآمد
(ساعتها نگاهاش میكنم
بیكلمهای
طلسم میشكند آن زمان كه بشنود
دوستات ...)
بانوی بهار بر میخيزد /
هنوز خانههای زيادی به انتظار دقيقهاند / هنوز
كودكانی كه بادبادكهای رنگين درست میكنند / زنانی كه كوچه را
جارو زدهاند / و مردانی كه فراموش كردهاند زندهگی پابهپا نيامده با
آنها /
سالهای مثل هميشه و
انتظاری كه رنگ میزند به روزهای بارانی /
شال شكوفهی گيلاس بر سر / و دستانی پر از اشتياق
نمیشود نشست / بايد رفت
بانو میگذرد /
زير لب میشنوی كه میخواند:
هنوز كارهای زيادی مانده است / كارهای بزرگی هنوز!
é |