سال سوم، شماره بيست و پنج اردی بهشت 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

وقتی كه يادم رفت ...

حجم

دختران رود گل‌آلود

عطر ديار دور

تخدير

شهر كتاب

سياه‌چاله

باغ

اتوبوس بهانه بود

پاره‌ها: پاره‌ی سوم

انديشه‌ی دينی، شناخت مليت، ...

تأثير نيچه بر اگزيستانسياليسم

نگاهی به ريشه‌ها ...

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ

زمانه‌ی بلوغ وب‌لاگ‌‌ستان

پاک‌نويس الکترونيکی ميراث کهن اسلامی

وقتی دانش‌گاه نمی‌رم و ...

نوشته‌های اتوبوسی

حالا خودم حرف می‌زنم

بيانيه‌ی هيأت داوران ...

 

 

نگاهی به ريشه‌ها - بخش نخست

ريشه‌های عرفان ايرانی

محمود كوير

mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com

 

درآمد

«جان در تن هستی، جلوه‌های گوناگون يافت، هم بر و هم بالا، گياه و انسان و جانور!»

و مردمان در هر گوشه فراهم آمدند. روييدند. چون كوه از زمين و گياه از كوه.

 

بر كناره‌های درياچه‌های آرال و كاسپين و رودهای آموی و سير (فرارود) تا اروند، بيش از ده هزار سال پيش، مردمانی می‌زيستند كه سپس‌تر به سبب خشك‌آبی و خشك‌نانی، فزونی آدميان و فزون‌خواهی، ساز و سامان رمه‌داری و گله‌گردانی، به سوی هند، ايران و اروپا سرازير شدند. آنان با مردمان اسكيت و سكاها نيز هم‌نژاد و هم‌سامان بوده و در گستره‌ی تاريخ، پيوندهای بسياری داشتند.

در درازای بيش از ده هزار سال، مردمانی گوناگون، در اين سرزمين كه ايران می‌خوانيم‌اش، زيسته‌اند. از آن سوی آمودريا و سيردريا تا كناره‌های اروند و از شمال تا دريای كاسپين و از جنوب تا كرانه‌های عمان و آن سوی خليج فارس.

اين مردمان كه فرهنگ ويژه‌ی خويش را بنياد نهادند، بی‌گمان بده بستان‌های بسياری با برادران هندی و هم‌سايه‌گان چينی خود و سپس‌تر با هم‌سايه‌گان دورتر در اروپا نيز داشته‌اند.

دبستان عرفان، در اين سرزمين، روييد و ايرانی‌ست و زادگاه و پرورش‌گاه آن ايران است و پرورش‌دهنده‌گان آن ايرانی بوده و سپس در كشاكش تاريخ و بده بستان‌های فرهنگی و انسانی، از ديگر چشمه‌ها نيز نوشيده است و عرفان هندی و يهودی و اسلامی و الحادی و ...، بسيار و بسيار از آن توشه برگرفته‌اند.

ريشه و آبشخور اين راه و شيوه‌ی نگرش بر هستی، در ژرفای اساتير، تاريخ و فرهنگ والای اين مردم است. زبان، زمين و راز و رمزهای آن ايرانی‌ست. يعنی كه بزرگ‌ترين دست‌آوردها و بازمانده‌های فرهنگی اين منش و روش و كنش به زبان ايرانی (فارسی، كردی، دری، آذری، بلوچی و ...) و در ايران پديد آمده و دريايی از اساتير كهن ايرانی در خود دارد و در درازای تاريخ نيز به همين زبان زبانه كشيده، سخن گفته و راز و رمز هستی را بر شكافته است.

اين انديشه در گذر تاريخ به خرافات و قهرمان‌پروری‌ها و كژانديشی‌ها آلوده شده و بارها پالايش يافته و پويا و جويا بوده است و نياز روزگار ماست كه با گوهر رخشان آن آشنا شويم و بن و ريشه‌ی خويش را بشناسيم.

من در اين نوشتار به بنيان‌های آن و جنبه‌های بارآور آن خواهم پرداخت و بررسی سلسله‌ها و فرقه‌ها و شاخه‌های آن را به هم‌راه چرايی آلوده شدن بخشی از آن، به آن همه كژانديشی به دفتری ديگر وا می‌گذارم. اين همه يأس و دل‌مرده‌گی و كناره‌گيری از مردمان و شادی و شادمانی كجا و آن گل‌بانگ عاشقانه كجا كه:

بيا تا گل بر افشانيم و می در ساغر اندازيم

فلك را سقف بشكافيم و طرحی نو دراندازيم

آن خرافات و توسل به سحر و جادو و مردم‌فريبی كجا، فرياد عاشقانه‌ی عرفان كجا كه:

ساقی به نور باده بر افروز جام ما

مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما

ما در پياله عكس رخ يار ديده‌ايم

ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما

آن بی‌خبران درگير چيدن دست‌گاه و بارگاه كجا و پيام انسانی عرفان كجا كه:

غلام همت آن‌ام كه زير چرخ كبود

ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

بخشی از اين دانش و حكمت و شيوه‌ی نگرش به هستی، البته كه نام جادو نيز گرفته و جادو، خود، جستن راه چاره بود و كلمه‌ی ماژيك اروپايی از همان مغ و حكمت مغان آمده است. بخشی از مسائل جادويی به شكل ستاره‌شناسی، دانش حروف، دانش اعداد، اسطرلاب، دانش نقطه‌ها، سيميا و كيميا در بينش ايرانی داخل شده و تأثير نهاده است.

پپروان اين آيين و ره‌روان اين راه، در بسياری از گذرگاه های تاريخ، هم‌دوش و هم‌راه ديگر ايرانيان، به نبرد برخاستند و پرچم آزاده‌گی را بر دوش گرفتند. مانند جنبش مانويان و مزدكيان، پيش از تسلط تازيان.

جنبش‌های خرم‌دينی و سيمرغی و عياران صفاری و سامانی و بويه كه به استقلال ايران انجاميد و رستاخيز پرشكوه فرهنگی و اجتماعی در پی داشت. جنبش‌های درويشان سربه‌دار پس از تازش مغولان و تيمور، جنبش‌های حروفی و نقطوی و پسيخانی و پهلوانی در زمان صفويان و جنبش‌های شگرف فكری مانند مهريان و مانداييان و اخوان صفا و ...

اين عرفان در دل كدام تمدنی شكل گرفت و باليد؟

هم‌چنان كه در خاور ايران، بر كناره‌های پنج آب و سند، تمدن هندی به معنی تمدن رودخانه‌ها شكل گرفت و در باختر اين سرزمين نيز بر كنار رودهای اروند و ميان دو رود، نيز تمدن ديگری به طور هم‌زمان وجود داشت، در ميان اين دو تمدن، و در داخل فلات ايران، كه از درياچه‌ها و جنگل‌های انبوه پوشانيده شده بود، يعنی بر كناره‌های  آمودريا و سيردريا، از سمرقند و بخارا و بلخ تا كناره‌های اروندرود، نيز تمدن بزرگی شكل گرفته بود كه مركز آن بلخ و خراسان بود.

اين تمدن بيش از ده هزار سال پيش وجود داشته است. به گمان من، ايرانيان و هنديان، روزگاران درازی، در كنار يك‌ديگر، در همان‌جا می‌زيسته اند و اين همه اخلاق و آداب و فرهنگ مشترك، يادگار آن روزگار است. حكومت پهلوانان اشكانی در ايران و آشوكای بزرگ و چندرا گوپتای پهلوان و فيلسوف در هند چه همانندی‌های بسياری دارد! هم‌چنان كه برآمدن عياران عارف صفاری و سامانی در ايران و هم‌زمان با آن، عياران هندی يا راجه‌ها. اما سرانجام، تازش مسلمانان و به ويژه غزنويان و ايرانيان تازه‌مسلمان به برادران خود در هند، نقطه‌ی پايانی بر اين پيوندهای ژرف نهاد و هند را سچه‌ها به تباهی و ويرانی كشيد، هم‌چنان كه ايران را!

اين سرزمين و تمدن كه از آن ياد كردم، زادگاه عرفان، پای‌گاه پهلوانان و عياران و رندان و قلندران نام‌آور تاريخ است. چه بسيارانی كه از اين سرزمين برخاستند و بنيان عرفان را نهادند، چون:

رابعه، رودكی، ابوشكور بلخی، ابومعشر بلخی، شهيد بلخی و مولوی بلخی و ...

نخستين گروه پهلوانان عارف چون رستم و سياوش و كی‌خسرو و ايرج و زال كه همه از اين ناحيه برخاستند.

و ابراهيم ادهم، آن شاه‌زاده‌ی نيك‌نهاد كه عرفان ايران به نام او می‌آغازد و بودا و كی‌خسرو، همه و همه از بلخ و خراسان و سيستان بودند.

اين عرفان در اين سرزمين ساكن نماند:

پس از اسكندر و در زمان اشكانيان، قدرت گرفته و با يونان آشنا شد و بسيار چيزها به اروپا داد.

در هنگامه‌ی تازش تازيان پابرجا ماند و با اسلام آشنا گرديد و روان تاب‌ناك خويش را بر جسم خشك آن آيين تابانيد.

با قيام‌های مردم ايران در خراسان و سيستان و ديگر جاها و روی كار آمدن حكومت‌های آزاده و عياری، وارد  دومين دوره‌ی شكوفايی خويش گرديد. در تازش مغولان، مهاجرت آغاز شد. شيراز و سپس همدان، چراغ بلخ را كه رو به خاموشی می‌رفت، بر افروختند. آن گاه در ادامه‌ی يورش‌ها، قونيه و حلب و دمشق و گيلان و آذربايجان به مركز عرفان بدل شد و از آن ديار با اندلس آشنا شد.

با هجوم صفويان به همه‌ی نهادهای آزادانديشی، مهاحرت اين بار به هند شكل گرفت و از هند با چين و از آندلس با اروپا پيوند خورد.

 

از همان دوران كودكی، شنيدن قصه‌های اميرارسلان، حسين كرد، پوريای ولی، سپس دل سپردن به نقالی و شاه‌نامه‌خوانی در قهوه‌خانه‌ها و زورخانه‌ها، ديدار با دراويش دوره‌گرد در خانقاه‌ها و رباط‌های بسياری كه در روستاهای اطراف يزد هستند، دل سپردن به زادگاه مادرم در نزديكی يزد كه خانقاه نام داشت و ساخت و بافت خانه و خرگاه و كاروان‌سرا و رباط برابر خانه‌شان و آن همه داستان و افسانه و دوبيتی كه مادر بر بام‌های كاه‌گلی برای‌ام می‌خواند و دف _ دفی كه او با پنجه‌های سحرانگيزش، آن‌گاه كه زمين و زمان خسته می‌شد،  می‌نواخت، تپش‌های بی‌تابانه‌ی سينه‌ی دف در پنجه‌های عاشق مادر ... تا آن‌گاه كه نسيم جان‌بخش ديوان حافظ و غزليات شمس بر جان‌ام وزيدن گرفت، كسی از آن سوی جان، صدايم می‌زد!

پس سرانجام بر آن شدم تا پای در اين دنيای پر از راز و رمز بگذارم. می‌خواستم و نمی‌توانستم. يارا و توانايی آن را در خود نمی‌ديدم. گستاخی آن را داشتم، اما ادب اجازه نمی‌داد كه با اين توش و توان اندك، پای در راهی بگذارم كه هيچ‌اش كناره نيست. اما آتش شوق پر كشيد و شعله بالا گرفت و رهايم نكرد. آتش در نيستان افتاد!

آن‌چه خواهيد خواند، جست‌وجوها و برداشت‌های من است از اين راه و انديشه، و راه‌نمايان‌ام: پس از آنان كه نشان‌شان را نوشتم و نام‌شان را گم كرده‌ام، استادان بزرگ‌وارم: مهرداد بهار، پرويز ناتل‌خانلری، پرويز ورجاوند و سعيدی سيرجانی بوده‌اند كه چه بسيار از آنان آموختم و اين رساله نيز مديون دانش و آموزش آن فرهيخته‌گان است.

برای رسيدن به دريافت‌های خويش نيز راهی پشت سر نهاده‌ام و در اين آثار به جست‌وجو پرداختم:

در گام نخست در آن‌چه از اساتير و ادب كهن هند و ايران و يونان يافتم، چونان: اپانيشادها، ريگ ودا، گات‌ها، مهابهاراتا، رامايانا، ايلياد و اديسه، اوستا، زبور مانوی، مكالمات افلاتون، كنفوسيوس، دائو و ... و هرچه گرد آوردم از: بودا، مزدك تا محمد و عيسا و موسا. و زاد و رودشان و ريشه و آبشخورشان.

دوم عشق‌نامه‌ها، فتوت‌نامه‌ها، ساقی‌نامه‌ها، رساله العشق‌ها.

سوم رساله‌های عرفا، چون: خواجه‌ی انصاری، سهروردی، ابن سينا، غزالی، عين القضات، روزبهان بقلی، ابن عربی و ...

چهارم ديوان عارفان نام‌داری چون: مولانا، حافظ، عطار، سنايی، سعدی، شبستری.

پنجم تذكره‌ها و آداب‌نامه‌ها: تذكره الاوليا، آداب المريدين، طبقات الصوفيه.

ششم كتاب‌های تاريخی آن زمان‌ها: بيهقی و ابن نديم و بلعمی و طبری، و كار ارج‌مند كسانی چون: زرين‌كوب، فروزان‌فر، هاشم رضی، مهرداد بهار، علی دشتی، نيكلسون، ماسينيون، هانری كربن، كه هر كدام هزاران نكته دربر داشت و از كمی‌ها و گاه نادرستی‌ها نيز در امان نبود.

هفتم آثار خطی و گاه منحصر به‌فرد در كتاب‌خانه‌های لندن و باكو و كتاب‌خانه‌های شخصی در افغانستان.

و چه بسيار يارانی كه بی‌دريغ در كار يادداشت‌برداری‌ها مرا در همه جا ياری رساندند و از همه سپاس‌گزارم.

از بهيه افنان شهيد كه با بردباری بسيار، ويراستاری كار را بر عهده گرفت.

آن‌چه برابر شماست اما، نام و نشان مرا دارد. نگاه من است به عرفان، به انسان، به عشق.

شما را به مهمانی می‌خوانم بر سفره‌ی گشاده عرفان! به ميهمانی من بياييد تا به باغ تماشا در شويم.

 

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.