|
باغ
مجتبا فلاح
m.flp13
[ @ ] gmail.com
كسی سرك
میكشد هنوز
از پشت
توفان زده شاخك نورسته
و میغرد
از درون
از پشت
حصار اين باغ خشكيده
نمیدانست
چه را با گلداناش كاشتهاند
و چهگونه
كلبهی حلبی نيلگوناش
آرامگاه
آرزوهايش شد
و من تمام
راه را
تا آخرين
حصار
تا اولين
ستيغ نور
دويده
بودم.
خشت خشت
سنگفرشام را
تا ستاره
خواهم
شمرد
و بر
نمودار سوم رسم خواهم كرد
و دو باره
يادم آمد
كه هميشه
در زنگ آخرين
جايت
گلدان بیگل
روی
نيمكت نيمه شكستهام
كشيده
بودم
تا شايد
آبپاش
بابای مدرسه
در صبحی
ديگر
به نوازش
قطرهها
جوانهها را حاضر غايب كند.
é |