|
اتوبوس بهانه بود
سيدمحسن موسوی
ariya2008_ir
[ @ ] yahoo.com
اتوبوس بهانه بود
و
پاهای گره خوردهام
از ميان صندلیها کودکیاش را
به تو
هديه میکرد
کودکیام را
آنقدر دستام انداختی
که
ديگر برای گرفتناش
احساس
از گناه رفته بود و
نبود
نگاه تو
دو
سال جيغ کشيدی
به
جادهی خيسی که
احتمال پرت شدنات را از چشمانام میداد
اين
روزها
روی
دستاندازهايی که دل میبرند
اتوبوس هم يعنی هيچ
اگر
تو نيايی و
دستی
به شيشههای نفسبريده
نكشی!
é |