|
رقص
خُلوارهگی
يك
يادداشت شبانه
علیرضا حسينآبادی
alireza2004_h [
@ ] yahoo.co.uk
نگارندهی وبلاگ «حيرانیهای
يك روزنامهنگار»
میخواهم به سكوت فكر كنم، به فضايی سرشار از حس غريب تمام شدن.
میخواهم به نيستی، به هستی، به يك دنيا تباهی، و ديگر مرگ فكر كنم،
مرگ با تبسمی، با آرامشی ابدی، برای هميشه.
میخواهم تمام دغدغهها را در كيسهای بريزم و با خود ببرم، میخواهم
با اضطراب، ترس و انتظار به جايی پشت همهی هيچ بروم. بروم تا قله، تا
اوج، بروم و به رنگينكمان سلام كنم. بروم به آسمان، برای ابرها آواز
بخوانم. میدانم، فرشتهها جمع خواهند شد! بروم آن دورها، كهكشان شوم،
ذره،نقطه. محو شوم در اشياء، در فضا، حل شوم در نيستی.
اكنون
پرم از باران، پرم از طوفان، از بغض، از فرياد، سيل. پرم از يك دنيا
پريشانی كه آن را باد با خود برد. پرم از يأس، غربت. پرم از برزخ،
دوزخ. پرم از تلخخويی زندهگی، پرم از بیشكيبايی. پرم از بند، حصار،
زندان. پرم از يك گيجی مست، پرم از شراب تلخ، از يك گنگی، بیحوصلهگی.
پرم از ناپيدايی و پيدايی گمشدهای كه جستوجويی در آن نيست. پرم از
فرو رفتن، در غلتيدن. پرم از آب، يخ، سردی آتش. پرم از تمنا، خواهش،
خواهش دستانی خيس و مرطوب و چشمانی به فراخی يك دشت.
پرم
از كوير، بيابان. پرم از زخم پرسش و تب سؤال. اكنون چه دورم از هر چه
عاطفه است! عاطفه دروازههای خالیاش را به رويم بسته است. اكنون پرم
از ازدحام، شلوغی. پرم از انزوا، انزوايی كه فقط ترس برادر آن است.
حالا نمیدانم كه شايستهگی در اينجا چه میكند؟ و عشق كه برادر مرگ
است، كجاست؟
اكنون
پرم از خس، خاشاك. پرم از غبار، از تيرهگی، پرم از هر چه ابهام است.
دارم آرام آرام به جايی پشت يك گيجی مبهم گم میشوم. محو میشوم در
ازدحام هر چه كوچهی خلوت است، میروم تا پشت پرچين، جايی كه سكوت
برادر مرگ است، تا مرگ آرام آرام بر دامنام بچكد، بچكد تا تمام بدنام
خيس شود، مرطوب از حس سيال مرگ.
میخواهم به جايی سفر كنم پر از يك مشت ستارهی بیدغدغه. دارد باران
میبارد، گرم گرم. اكنون پرم از حس غريب گم شدن، پرم از بازی. پرم از
يك شوخطبی ظريف. ديدی كه شوخطبعی روزگار چهگونه خنج میزند بال
پروانه را؟ اكنون پرم از آشفتهگی، رنج، دلدادهگی. پرم از آشيانهای
بیحصار، آشيانی برای گمشدهای، با هزار حفره، هزار تزلزل، بیسقف،
بیديوار. پرم از آشيانی از سيل و خرابه، از آشيانی بیپرنده. پرم از
ناله، از نالهی يك رنج. پرم از پرسه زدن در ميان گذشته و آينده. پرم
از آبستن باران، از سراشيبی تندی كه فقط فرو غلتيدن است. پرم از
واژگونی، واژهگونی يك كلام، يك زندهگی. پرم از پوزخند كلامهای
پوسيده، سلامهای لاجرم. پرم از شوربختی، از لرزه، اضطراب و لرزش
دستانی كه به تمنا عادت دارد.
آرام
راه میروم در جادههای خلوت انجماد، در دشتی بدون دروازه. راه میروم
تا ابديت، میروم پشت خاموشی، میروم تا هر چه سكوت است را بچينم و پرم
از شكستهگی، پرم از وارفتهگی، پرم از ترك، شكاف. میدانم كه بيهوده
نشكستهام. میدانم كه دهانها بیخيال از دستكاری خود واژهها را
میپراكنند، اما پرم از واژه و ناواژه. پرم از هر چه سخن و ناسخن. پرم
از حجم سيال گفتن و حالا هر گفتنی. پرم از تهی، پرم از خالی. تهوع، حس
غريب تمام شدن. پرم از مرگ، و مرگ دقالباب دروازهاش را لحظه به لحظه
به رويم میكوبد. اكنون پرم از يك هيچ، از هر چه كينه است، پرم از حس
سيال تمام شدن.
میخواهم به مرگ فكر كنم، به يك سردی و خموشی ابدی، به آرامش ابدی فكر
كنم. میخواهم به درون حوضچهای غوطهور شوم پر از عود، كافور، پنبه.
میخواهم مرا با پارچهای سفيد بپوشانند، دهانام را ببندند و چشمانام
به ابديت خيره بماند، اكنون پرم از يك سكوت طولانی، يك ناگفتهی گفته.
پرم از پرواز، پرم از بال شكسته، پرم از حصار و بیشمار حصار. پرم از
دانايی و نادانی. اكنون برزخام، نه، شايد دوزخ! پرم از مار و افعی، از
دد و دود.
خواب
ديدم كه آسمان به زمين افتاد و زمين پر شد از ستاره. خورشيد به درون
چاه افتاد و هر چه چاله و چاه و مغاك بود پر شد از نور، از گرما. آسمان
تيره شد و آب در دهان چاه خشكيد.
حالا
كه تيرهگی به سراغام آمد، پرم از يك دنيا خرابی. پرم از بینيازی و
نياز. پرم از شب، اكنون به بوی شب آغشتهام. پرم از تاريكی. ديگر صدايی
به گوشام نمیرسد. پرم از تپش نابهجای ديوانهگی. پرم از هر چه
نامفهومیست، از نامعلومی. مجهول از هر چه تعبير و تفسير.
دارم
آرام آرام سبك میشوم، خالی خالی. اكنون پرم از يك نزديكی به مرگ.
پيشانیام عرقی كرده، قلبام از سينهام آرام آرام بيرون میزند و در
خيابان خيس و كثيف دارد آرام آرام از تپش باز میايستد، دهانام خشك
است و من بیميلی فراوانی دارم به نور. ميل دارم يك دنيا خاطره و هيجان
را با خود به پشت يك دريا ببرم، تا افق، تا دور دست. ببرم تا پرندهگان
از آن دانه بچينند. دستانام میلرزد، سرم سنگين است. وه كه چهقدر
آهسته صدای پای مرگ در اطرافام پرسه میزند! اكنون پرم از بیزمانی،
پرم از حس سيال گذشته و آينده، اما زمان چه دير به سراغام آمد! اكنون
ديگر دغدغهای باقی نيست، پرم از بیحسی، گيجی. پرم از احساس رهايی.
چشمهايم سياهی میرود. سبك شدهام. دستانام، دستانام ... دستانام
...
زبان
در كامام خشكيد، دهانام بازمانده و باد چه بیامان به درون آن
میتازد. چشمانام به ابديت خيره ماند. ديگر صدای قلبام به گوشام
نمیرسد و اكنون رگانام ... رگانام مردهاند. نه، خدايا! مردهام،
مردهام ... و كار از كار گذشته است!
میخواهم زمانی خودم را بدزدم و به بيابانی پر از هياهوی هيچ ببرم.
نمیدانم اكنون كجايم، و پرم از سردی و سكوت. اكنون پرم از تنهايی و
فقط تنهايی. به گمانم دارد جهانام كامل میشود. گويا بههنگام
رفتهام. اكنون فوج فوج ستارهگان به ديدارم میآيند و فرشتهگان
آوازخوانان برایام قفسی از رنگينكمان میسازند و خدا آن بالا ايستاده
است. اكنون در خودم گم شدهام و پرم از خدا، بت، پرم از عيسی، موسی،
محمد. جای زرتشت كجاست؟ آه، سيدارتا ... آه، سيدارتا! پرم از نيروانا و
آه، سيزيف! كاش لذت با آدميان بودن را میگفتی! خستهام، خسته ...
میخواهم با دريا بياسايم، و در آن غروب كنم. نزديكی مرگ و دريا
رؤياهايم را كامل میكند.
حالا
پرم از رقص و مرگ. اكنون میخواهم مراسم جشن مرگام را بگيرم، اكنون
پرم از يك مرگ سترگ، پرم از سفارش مرگ، تمنای حضورش. گاهی به حياط
خانهاش دزدانه سركی میكشم، گيسوان بلند مجعدش را به باد میدهد تا
شانه كند و گاهی از پنجره خلوت زندهگی به كسی سركی میكشد. او سلام
میكند، آرام در كنارمان جای میگيرد و پيش از آن كه بدانيم ما را با
رؤياها پيوند میدهد. مرگ ما را میبرد به يك سبزهزار، به جايی كه
درختان با باد میرقصند، اكنون شوق مرگ در اطرافام پرسه میزند،
میخواهم به آرامش ابدی برسم، آرامشی پر از سكوت، تاريكی و هوس. هوس
مطلق بیصدايی، هوس مطلق بیهوسی، تا تمام پريرهی رگانام پر شود از
خلاء، سبكی و رها شوم، يله شوم، معلق، بی هيچ در هيچ ...
نمیدانم، شايد جمعه، شنبه و يا ... فرقی نمیكند، چون مردهام، مثل
تمامی مردهگان زمين، كه خموش و سرد آرام در دل خاك جای میگيرند.
چه
بههنگام مردهام! به شب، در شب و در تيرهگی بیپايان سياهی، در دل
شب، بی نور و بی باده. و جهان اينجا يكسره مست است. خدا مست، پيامبر
و فرشتهگان.
تازه
دو باره زاده شدم، زاده شدن در بی حسی، بی جسم و بی لباس. در نور در
تاريكی زاده شدم، بی وجود، تكهای نور، تكهای صدا و تكهای حركت، فقط
همين! نه نامی نه نشانی، خلاء مطلق، خود مطلق و نامطلق ...
... ... ... ... د.ب ... ... ... م ... م ... س ... ... ... ح ... 1000
... و ... ... ...
é |