|
سحر
بيژن باران
aalborzray [ @
] yahoo.com
نگارندهی وبلاگ «پيك
پارسی»
وقتی
بهجای چادر شب تيرهی آسمان
حرير
روشن آبی فراگير شود
آزاد
پرندهگان ز تور سياهی،
پرشور
خوانند بر شاخههای سَحر سوی نور.
کنار
پنجره، باز ِحنجرهی زنجره نگاه مرا به باغ برد.
ببين
چهگونه اشباح تاريکی از برابر روشنايی گريزند
سِحر
سَحر و صيانت حقيقت شود آشکار.
اشياء
ذات رنگين خود کنند نمودار:
عريانی
الوان شاخهها،
باريکی
ناخن سبز چمن،
دالبر
کبود زنبق، شوق شکوفه شاخهی آزاليا،
نياز
نيلوفر به انبساط با دخول لطافت گرمی روز،
پيدايی
سمور بر چينهی ديوار.
نبود
نینوازی نسيم، سکون سبز مشرف بوته و پيچک
در رقص
آهستهی لمس تنهی جوان توت پر بار.
بازتاب
يادهای دور در شيشه سرد، بين من و باغ
با خط
فاصل شب و روز
در چرخش
ساعتی به غرب گريزند.
در مدار
فصول، سوار سيارهی تنها، پيشانی به شيشه نزديک کنم.
در ارتفاع، تک کبوتر پشتکزن، غرق لذت حمام طلايی پگاه.
é |