سال سوم، شماره هشت خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

انديشه و شناخت - نياز به دين

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

دانش يزدانی: اساتير

رقص خُل‌واره‌گی

يک آدم معمولی و ...

چاهی به نام وب‌لاگ؟

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

رد

سحر

زنده‌گی تدريجی

يك غزل: قيامت است ...

وقتی به يادم می‌مانی

Dance macabre

فرشته

عاشقانه

چهار پاره‌ی شاعرانه

كابوسی ...

كفش

 

 

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

فرزانه فراهانی

f_farahani [ @ ] parsimail.com

نگارنده‌ی وب‌لاگ «كتيبه»

  

برويد دليل وجودی عالی والايی در زنده‌گی بيابيد: در پی نابودی برای نفس نابودی برويد! هيچ هدفی به‌تر از اين، در زنده‌گی به من شناخته نيست که کسی را آن‌چه بزرگ و ناممکن است، نابود کند!

نيچه، انديشه‌ها، قسمت دو، بخش نه

 

اشاره: در شماره‌ی پيش قدری در باره‌ی نيهيليسم صحبت شد. در اين بخش سعی بر اين است که هر چه بيش‌تر با تفکرات نيچه در اين باره آشنا شويم.

 

فلسفه‌ی نيهيليستی از دو نااميدی آغاز مي‌شود:

1- چرا با هيچ مکتبی نمی‌توان دنيای محسوس را عادلانه کرد؟

2- نااميدی مذهبی، گروهی در غرب به نتيجه رسيدند که پايه‌های متافيزيکی توانايی پاسخ‌گويی به پرسش‌های زنده‌گی را ندارند (در واقع، بی‌خدای راضی نيهيليست نيست، بلکه الحاد بايد نارضايتی داشته باشد).

با نگاهی به تاريخ فلسفه‌ی غرب به سه دورانِ «تکوين»، دوره‌ی دکارت که در آن مبانی فلسفی اومانيسم فرموله می‌شود و مظهر دوران آغازين تمدن غربی‌ست، «تثبيت»، دوره‌ی کانت که برجسته‌ترين فيلسوف مؤيد مدرنيته است، و دوره‌ی «بحران»، پس از هگل، واپسين يا برجسته‌ترين فيلسوف مدرن، بر می‌خوريم.

نيست‌انگاری که مترادف پوچ‌انگاری نيست، از لحظه تولد تمدن غربی و يا حتا در انديشه‌ی سقراطی و افلاتونی نيز وجود داشته، اما در دوران مدرن حاکم می‌شود. نيچه آغاز ِ پايانِ عصر مدرن است. پيام‌آور دوران خودآگاهی، انحطاط مدرنيته و بحران است. در واقع پست مدرنيته، چيزی نيست جز مدرنيته‌ای که به خودآگاهی رسيده باشد. او از طرفی سخن‌گوی نيهيليسم است و از طرفی منتقد آن.

تفکر او را آغازگر پست‌مدرنيته می‌دانند، آن چنان که از کتاب «فراسوی نيک و بدِ» او به عنوان انجيل پست‌مدرنيته ياد می‌شود. تفکر نيچه، به مانند چاقويی که دسته‌ی خودش را ببرد، با دوگانه‌گی خاصی آميخته است. او تمام آن‌چه مدرنيته دست‌آورد خود می‌دانست زير سؤال می‌بُرد. از يک طرف پيام‌آور نيهيليسم است و از طرفی به دنبال راهی‌ست تا بتواند با آن توده‌ها را از نيست‌انگاری نجات دهد

(در واقع مفهوم ابرانسان يا ابرمردی که توسط او مطرح می‌شود، مفهومی گنگ است).

او نيست‌انگاری را نه به معنای پوچ‌انگاری بلکه به معنای انکار اعتقاد به حضور قدسی در زنده‌گی انسان‌ها می‌داند. وی با وجود اين‌که فرا رسيدن نيهيلسم را به انسان‌ها مژده می‌دهد و بارها و بارها روايت «خداوند مرده است» را به صورت‌های مختلف و زيبا مطرح می‌کند (رجوع کنيد به کتاب «چنين گفت زرتشت») و با تشويق آن‌ها به درک «اراده‌ای معطوف به قدرت خويش»، نوعی ايمان به خويشتن را يا اراده‌ای که ابزاری برای خلق ارزش‌هاست، تعريف می‌كند، باز به دنبال راهی برای نجات توده‌ها از شر تفکر نيهيليستی‌ست و می‌گويد که اگر توده‌ها پوچی تمدن سقراط مسيحی را درک کنند چه برهوتی بر ما چيره خواهد شد!

نيچه بر آن است تا با تکيه بر روی‌کرد خلاقيت هنری، در واقع با خلق هنر و فلسفه، بر پوچی جهان غلبه کند و پس از اين‌که مرگ خدا را مطرح می‌کند، هنرمند را به جای او می‌نشاند و معتقد است تفکر مذهبی مانع به بار نشستن شيوه‌های او می‌‌شوند. پس، زرتشت پيام‌بر ايرانی را به اين بهانه که اولين کسی‌ست که جدال خير و شر را مطرح می‌کند، زنده می‌کند تا خودش با دستان خودش از بين برود. از نظر او به جای آن‌که دنيا را با اخلاق معقول نشان دهيم، به‌تر است با نظريه‌ی قدرت‌زايی و اراده‌ی معطوف به قدرت خويش، جهان را بشناسيم، زيرا زنده‌گی بر پايه‌ی توهم استوار است و نه اخلاق. او معتقد است که تاريخ فلسفه‌ی نيهيليسم دو مرحله را گذرانده است:

1- زمانی که انديشه‌ی آپولونی روی‌کرد ديونيزوسی را از بين برد. نيچه حقايق پنهان و ژرف اعتقاد زيباشناختی خود را نه در قالب مفاهيم بلکه در صورت‌های مشخص و متقاعدکننده‌ی ايزدان يونانی بيان می‌کند. دو ايزد پشتی‌بان هنر يعنی آپولون و ديونيزوس، که در تقابلی آشکار به‌سر می‌برند، نماينده‌ی دو حوزه‌ی متمايز زيبايی‌شناسی، يعنی خرد و خود آگاهی از يك‌سو و سرمستی و هيجان از ديگر سويند.

2- زمانی که تمدن مسيحی _ سقراطی خودش را نفی می‌کند، صورت اول نيهيليسم تشديدی در پی دارد كه قدرت نفی بزرگی را سبب می‌شود. اين صورت دوم، نيهيليسم ارزش‌گذار است.

و صورت سوم، نيهيليسم پسامدرن است که نيچه پرچم‌دار آن است و برخاسته است تا خويش را انکار کند.

 

نسبت ما با نيچه

نيچه طليعه‌دار بحران است و از اين نظر ام‌روزی‌ست و به نوعی آموزگار، اما از طرفی تفکرات دو گانه و اگوئيسم منفی او که منجر به تراوشات نيهيليستی می‌شوند، به نوعی خطرناک‌اند و اگر دل‌داده‌ی او شويم، بی‌شک جوانه‌های نيست‌انگاری را در خود حس خواهيم کرد و از آن‌جا که جامعه‌ی ما از حدود انقلاب مشروطه شديدا به سمت غربزده‌گی شبه‌مدرن تمايل پيدا کرده، به نحوی با نيست‌انگاری شبه‌مدرن دست به گريبان‌ايم (وجود شخصيت‌های نيست‌انگار و گرفتار يأس در ادبيات مدرن ما مؤيد اين ادعايند). اما نيچه خود به ما کمک می‌کند تا نيست‌انگاری شبه‌مدرن را بشناسيم و اگر لازم است با آن مقابله کنيم.

 

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.